تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

می آیم

به درگاهت

با اشک ... با کوله باری که جز گناه و شرمندگی چیزی به بر ندارد

و تو ... سخاوتمندانه بخشش می کنی

سبک می شوم ...  می روم

و هنوز اندکی نگذشته

باز می گردم

در پی طلبی دیگر ... در پی بخششی دیگر

و تو...

خدایا

   خوش به حالت

                       ... چه صبری داری

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:9 توسط زهرا| |

درشكه اي ميخواهم سياه

 

كه ياد تورا با خود ببرد

 

يا نه ... نه

 

ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد !

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:7 توسط زهرا| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!
دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:8 توسط زهرا| |

دکتر شريعتي :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم ... ایام به کام .
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:26 توسط زهرا| |

زندگی کوچکتر از آنی بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد! " دکتر.شریعتی
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 8:44 توسط زهرا| |

سلام دوستای گلم....خیلی دلم هواتونو کرده بی معرفتا!

امروز تولد نسرین جونمونه با تموم وجود بهش تبریک میگیم....

می خواهمت  چنانکه  شب  خسته  خواب را        می جویمت چنانکه لب   تشنه    آب  را

محو توام   چنانکه ستاره   به چشم    صبح          یا   شبنم    سپیده دمان    آفتاب        را

بی تابم     آنچنانکه     درختان    برای  باد           یا  کودکان خفته به گهواره        تاب را

بایسته ای     چنانکه   تپید ن    برای    دل          یا     آنچنانکه   بال   پریدن   عقاب  را

حتی      اگر    نباشی     ،    می آفرینمت           چونانکه   التهاب  بیابان     سراب    را

ای خواهشی   که   خواستنی تر  ز  پاسخی         با  چون تو پرسشی چه نیازی جواب را...

عزیزم جشن میلادت مبارک...ایشاالله 100 ساله بشی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:58 توسط زهرا| |

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند
بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند.
بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند.
بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند.
بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند.
بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند .

.آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند .

.................تو دوست واقعی باش ........................

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:50 توسط زهرا| |

صـدای خـنده مـرگ را بـه یـاد دارم

و حـال بـعد از 10سـال مـن بـه آن مـیخندم

فـرصت زندگی بـرایم کـافی بـود وحـتی زیاد،

مـن  اینبارآماده ام.....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:18 توسط زهرا| |

غم نیست

آنچه میآزاردم

نبودنی سبک بال است

بودنی در کنج لحظه های هیچ

من دل باخته افسانه ای هستم

که گویا قهرمانش را سر بریده اند

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط زهرا| |

 

صبحی بهاری

اشکی چکید بر زمین

 

اشکی از چشمانی کوچک

 

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

 

هر چند تصویری نیست

 

حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود

 

می شنوم

 

از همه سو می گویند:

تولدت مبارک

ساحل زندگی من سلام

عزیزم تولدت مبارک .تولدت مبارک . تولدت مبارک

خورشید تابانم تویی

 عشق پریشانم تویی

 آبی آسمانم تویی

 رنگ بی پایانم تویی

 همدم تنهایی من یار و غمخوارم تویی

 یار همیشگی من عشق و دنیایم تویی

 گر نباشی من نیستم

 چون که هستیم تویی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:38 توسط زهرا| |

و حالا فراموش کردی...

صدای فریادهای قلبم را

که همیشه با حضورت همراه بود

...

صدای ناله­های وجودم را

و ضجّه­های درونم را

که همیشه بدرقه رفتنت بود

به چه میخندی؟؟؟!

...

به اشکهای خوشحالیم میخندی

یا به خنده­های غمناکم؟!

من نمیدانم چه حالت دارم...!!

...

من با کدام صدا تو را فریاد کردم که چُنین ﻣﻴﮕﺮیزی؟!

از آتش به آب...

از آسمان به زمین...

...

بمان خوب من،

بمان...

من میروم

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:34 توسط زهرا| |

" جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم  "  . فردریش نیچه
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط زهرا| |

        جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست...

 جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس..

 جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..

 وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست...

         نسرینم باتموم وجودم این روزو بهت تبریک میگم..............

ساده هستی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق
بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته
پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته...


نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:33 توسط زهرا| |

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
....

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:34 توسط زهرا| |

 

گفت : سلام
گفتم : سلام
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم : تو چطور ؟
محکم گفت : همیشه می مانم
گفتم : می مانم .

روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:52 توسط زهرا| |

عاشق و مجنونت شدم
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:40 توسط زهرا| |

تو مي‌گي بيا از اين دنيا بريم
من مي‌گم غمت چيه؟ چرا بريم؟
تو مي‌گي نبايد اينجا بمونيم
من مي‌گم نمي‌شه از اينجا بريم
آخه آسمون بالا سرمون
وقتي بي‌نهايته، كجا بريم؟
تو خودت بگو چه فرقي مي‌كنه
وسطِ جاده بمونيم يا بريم؟
تو مي‌گي ما آدما مجبوریم
بايد اين راهو تا انتها بريم
بريم از ماه و ستاره رد بشيم
هي بريم بالا، بريم بالا ... بريم
من مي‌گم عجله كار شيطونه،
تو مي‌گي بيا همين حالا بريم؟!
وقت رفتن كه رسيد پر مي‌زنيم
حال زوده، خيلي مونده تا بريم
تو مي‌ري منم تماشات مي‌كنم
اينه حرف آخرت بيا بريم
حالا غمگينيم از اينكه جا زدم
وقتي گفتي بيا تا خدا بريم
....

 

.

.

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط زهرا| |

 زنده بودن را به بيداري بگذرانيم كه سالها به اجبار خواهيم خفت ." دكتر علي شريعتي

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:1 توسط زهرا| |

اون روزای قشنگی که، با هم بودیم یادت میاد

که می گفتی: به چشام، بی تو شبا خواب نمیاد

یه نگاه به قبلنا کن خوشیمون اون لحظه ها

حالا که داری میری چی می بینی توی چشام

عزیزم حالا چی شد، دلت یهو اینجوری شد

تو که بی وفا نبودی اهل این حرفا نبودی

دارم از غصه می میرم چی شده با من غریبی

بی تو من تو صد تا تقویم یه خزون بی بهارم

نگو که دوستم نداری، آخه من باور ندارم

............

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:44 توسط زهرا| |

بتراش ای سنگ تراش/بتراش ای سنگ تراش

سنگی از معدن درد بحــــــــــــــــر مزارم بتراش

روی سنگ قبر من٬ عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

بتراش ای سنگ تراش/بتراش ای سنگ تراش

سنگی از معدن درد بحـــــــــــــــر مزارم بتراش

روی سنگ قبر من٬ عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

بنویس ای سنگ تراش٬ عاقبــت شدم فداش

بنویس تا بدونه٬ عمرمو دادم براش٬ عمرمــــــــو دادم براش

رو نوشته های سنگ قبر من/تو با خــون جیگرم رنگی بزن

در کناره دل صد پاره ی من/جلوه ای از یک دل سنگی بکن

سنگ تراش٬ پایین این دل بنویس/عاشق زاری رو کشته با جفاش

بتراش ای سنگ تراش/بتراش ای سنگ تراش

سنگی از معدن درد بحـــــــــــــــر مزارم بتراش

روی سنگ قبر من٬ عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

بنویس ای سنگ تراش٬ عاقبــت شدم فداش

بنویس تا بدونه٬ عمرمو دادم براش٬ عمرمـــــــو دادم براش

بتراش ای سنگ تراش/بتراش ای سنگ تراش

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:55 توسط زهرا| |

 

گفتنت لحظه آخر واسه من هنوز سواله

ديدن دوباره تو فقط تو خواب و خيال

غصه هاي آخر تو،توي قلب من مي مونه

هيچكي مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه

بدون بعد رفتن تو روزوشب واسم سياهه

مي دونم برنمي گردي اما باز چشام به راهه

جاي پات به روي قلبم هنوزم تازگي داره

نه، باورم نمي شه ميگن كه منو دوسم نداره

قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار واسه اشكات نميرم

قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

باورم كن باورم كن كه بدون تو مي ميرم

بي تو تنهام خوب مي دوني كه تو غصه هام اسيرم

به زير خاكمو هنوز، نرفتي از خيال من

غصه نخور، سياه نپوش ،گريه نكن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم

بارون مي باره و تورو دوباره پيشم مي بينم

اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من

شباي جمعه كه مياد بياي سر مزار من

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:10 توسط زهرا| |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
                                                          فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
                                                          رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
                                                          که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
                                                          کجا عاشقی کرد ٬ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آ نجا شتابد
                                                          که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
                                                          ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
                                                          شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
                                                          که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن
                                                          که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...........

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:35 توسط زهرا| |

 

 

 

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 5:55 توسط زهرا| |

فوق العادس!!!!!!!!....یعنی من که خییییییییییییییییییییییییییییییییلی از خوندنش لذت میبرم

پرکن پياله را

کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
           

من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
           

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
          

در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر کن پياله را ...

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 4:55 توسط زهرا| |

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند!براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست!!! براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير

نوشته من نوشته اي باشد.اما...

 

شایدم این.........

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم. به هوس بازي اين بي خبران مي خندم. هر که آرد سخن از عشق به آن مي خندم.خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است کارم از گريه گذشته به آن مي خندم....

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:34 توسط زهرا| |

ای کاش وقتی نیلوفری میگرید نگوییم کاری از دستمان نمی آید ، می توانیم شانه هایمان را با سخاوت در اختیار هق هقش بگذاریم . یادمان باشد اگر در یک شب تاریک، مهتاب شدیم و نوری بر ویرانه ی کلبه ای بخشیدیم ، روزی نیش خنجری نشویم و قلب نقره ای ساکنان آن را بشکافیم . یادمان باشد اگر به عابری خسته از راه گفتیم دوستت داریم ، چشمان پر از ناز و تمنای او را به این بهانه شبنمی نکنیم .....

شاید امروز سکوت بهتر از نعره زدن برساند سخنت....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:57 توسط زهرا| |

 

             یک روز من هم خاطره می شوم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:23 توسط زهرا| |

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند ُ تو هم بگذر از این تنها

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:7 توسط زهرا| |

 

آسمان شب را مدتي است از من گرفته‌اند. از آسمان درون قاب پنجره‌ي خانه‌هاي شهري هم چيزي ديده نمي‌شود. اصلاً از قاب كردن آسمان خوشم نمي‌‌آيد. ....

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:57 توسط زهرا| |

 

لبخندت را به من هدیه بده

که من در سالروز تولدم

هدیه ای زیباتر از این نخواهم داشت

صدایت را به من هدیه بده

که سروده های ناسروده ام را تقدیمت کنم

و نگاهت را به من هدیه بده

تا غنچه های سرخ باغ را در برابرش پرپر کنم

و من تمام عمرم را  و  تمام تحفه ام را

که همان آغاز تولدم است

به تو هدیه می دهم......

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:26 توسط زهرا| |

من همین الانم دلم برات تنگ شده

 

عزیزم امیدوارم اونجا دوستایی بهتر از ما پیدا کنی ( البته بعید میدونم بهتر از ما پیدا بشه)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط زهرا| |

            

  مهم نيست،

  كِي؟

  كجا؟

  چطور؟

  مهم اين است،

  يه روزي

  يه جايي

  يه جوري

  تو را ببينم.

  آنگاه.................................................................

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 6:9 توسط زهرا| |

 

       شقایق جونم ، عزیزم منم تبریک میگم  ......

 

     اي خوب تو مرا ياد کنی يا نکني

      من به يادت هستم

      من صميمانه به يادت هستم

       دايم از خنده لبانت لبريز

          دامنت پرگل باد

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:34 توسط زهرا| |

حالا من مانده ام و دلتنگی

من مانده ام و دنیایی حرف  نگفته

حالا من هستم و خستگی از

رکود لحظه های کبود خاطره

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ

انگار از ذهن زمان پاک شده ام

 

 

              

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:54 توسط زهرا| |

 

خانوما و اقایون توجه نداشتین دیروز چه روزی بودااااااااااااااااااا ......بابا تولد من بود البته تولد شناسنامه ای ولی بازم روز مقدسیه چون تو شناسنامه شخص شخیصی مثل من وارد شده بماند که هیچ روزی مثل 13 مهر نمیشه...عشقه...اصلا 13رو عشقه.....البته  دیروز  یه نفر یادش بود ( بابا ایول)......به افتخارش.....

 

  در دل من چیزی است ٬ مثل یک بیشه ی نور ٬ مثل خواب دم صبح

  و چنان بی تابم ٬ که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ٬ بروم تا سر کوه .

دور ها آوایی است که مرا می خواند .

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:17 توسط زهرا| |


به ياد دارم اولين نگاهت.... خنده ات .... حرفت.... نوازشت را.

اولين باري كه فهميدم قلبي داري به وسعت آسمان و در آن آسمان بيكران ابر سياهي نيست.

اولين مرهمي كه روي زخمانم گذاشتي . زخماني كه كه ديگران با بيرحمي به جاي گذاشته

بودند .

اولين روياي شيرين با تو بودن رابراي هميشه را .

اولين باري كه تكيه گاه خسته من شدي.

اولين باري كه فهميدم قلبم را براي هميشه به تو هديه دهم .

اولين حس خوب داشتن همدم و همرازي را.

اولين صداي پرقدرت درونم كه به من مي گفت تو را مي خواهد براي هميشه.

اولين باري كه اميدم به زنده بودن ... ايمانم به زندگي شدي.

همه را خوب به ياد دارم و همه ي آنها نهال هاي قديمي رشد كرده و تبديل به درختان تنومند شده

كه هنوزوهميشه به تو نياز دارند چون تو ريشه ي آنهايي.


 

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 16:59 توسط زهرا| |

      

        شقایق جونم تبریک میگم عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:42 توسط زهرا| |

      ديروز ...

 باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...

 

       و اما امروز....

 

 باز باران بي ترانه...

 باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه...

 مي خورد بر مرد تنها ...مي چکد بر فرش خانه...

 باز مي آيد صداي چک چک غم...

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...

 نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...

 نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک...

که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:57 توسط زهرا| |

زندگی رو دوست دارم با تموم بد بیاریش                 

                                                          عاشقی رو دوست دارم با تموم بی قراریش

من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه              

                                                          تنهایی گرچه کشنده است واسه من خیلی عزیزه

تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته است     

                                                          جای بارون بهاری روی چترای شکسته است

اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره        

                                                         همه چترا رو باید بست وقتی آسمون میباره

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 6:25 توسط زهرا| |

 

نمی دانم چه در سـر دارم امشب         زدم دیـگـر بـه سـیـم آخـر امشب

 

یـکـی گـویـد سـراپـا عــیـب دارم         یـکـی گـویـد زبان از غیب دارم

 

نمی دانم چه هستم، هر چه هستم         قـلـم چـون تیغ می لغزد به دستم

 

ز آهـم صـدهـزاران نـالـه خـیـزد         بـیـابـان، در بـیـابـان لالـه خـیزد

 

ز مــوج نــالــه ام عــرش الـهـی         شود در بحر هیرت همچو ماهی

 

اگـر آهـی کـشـم طـوفـان بـر آیـد         امـان از آتـشـی کـز جـان بـرآیـد

 

بــســوزانـد زمـیـن و آسـمـان را          نـگـه دارد تـکــاپــوی زمـان ر

ا

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:27 توسط زهرا| |

 

          ولادت حضرت علی (ع) را به همه مسلمین جهان تبریگ میگم ....

 

                                      عیدتون مبارک......

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:4 توسط زهرا| |

 

  عاشقونه نگام نکن                   

                                             نذار دوباره بشکنم 

 نذار تو این غروب تلخ               

                                              از همه چی دل بکنم

نذار صدای قدمات                     

                                            سکوت شب رو بشکنه

که این سکوت لعنتی                

                                          قشنگترین حرف منه

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:30 توسط زهرا| |

 

 

تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی


دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی


حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است


که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

 شقایق  جونم تولدت مبارک عزیزم.....آقا همتون رفتین تو 20

                                                      

  هااااااااااااااااااااااااا فقط ما جوون موندیم .....

 

 

 اینا همش مال شقایق گلمه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ....

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:55 توسط زهرا| |

                                                       

 دلم را دار خواهم زد دلم ازجنس شيطان است .دلم را عاقبت روزي با تير يا شمشير خواهم زد .عروسي مي كنم ان روز با زيباترين ايمان و مي كارم درون باغ روحم بوته ي ايمان كنار نعش دل با هر رگ خود تار خواهم زد دلم را دار خواهم زد

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 5:46 توسط زهرا| |

هر زمانی که دلت تنگ من است

 بهترین شعر مرا قاب بکن

پشت دیوار نگاهت بگذار

 تا که تنهایی ات از دیدن آن ، جا بخورد

و بداند دل من با توست

 در همین یک قدمی ...چشم به راه آمدنت....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 6:5 توسط زهرا| |

 

آيينه پرسيد: که چرا دير کرده است, نکند دل ديگري او را اسير کرده است. خنديدم و گفتم: او فقط اسير من است ,وتنها دقايقي چند تأخير کرده است .... گفتم: امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است .خنديد به سادگيم آيينه و گفت: احساس پاک ,تو را زنجير کرده است.

 

 گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي. گفت: خوابي، سال‌ها دير کرده است .در آيينه به خود نگاه مي‌کنم , آه! عشق تو ,عجيب مرا پير کرده است. راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است.....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 5:35 توسط زهرا| |

سلام خداحافظ ! ديگر براي تو که زنده تر از مايي براي آدمهايي که از جنس ديوارهاي سنگي هستند ، حرفي ندارم .

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 5:40 توسط زهرا| |

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند می گریزم از

شب می گریزم از عشق و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 5:30 توسط زهرا| |

 عشق با روح شقایق زیباست

 عشق با حسرت عاشق زیباست

 عشق با نبض دقایق زیباست

 عشق با زهر حقایق زیباست

 عشق با

 در حسرت دیدار تو بودن زیباست...

 

 عزیز دلم  تولدت مبارک  ........

 

این شعر فوق العاده زیبا ام تقدیم می کنم به تو ساحل عزیز زندگیم .......

 

 

مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم

 

به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم

 

به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق را گفتن

 

درون سينه ي تنگم نهاني دوستت دارم

 

به جرم عشق تو صد زخم كاري بر جگر دارم

 

جگر سهل است اگر خونم فشاني دوستت دارم

 

 

          عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
         
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 5:28 توسط زهرا| |

اگر در دو سه سال اخير ، باوري قوي را به دور نينداخته اي ، يا باوري نو را به دست نياورده اي ، نبض ات را امتحان كن ، احتمالا مرده ای ...

گلت برگس

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 6:36 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin