دختران خوابگاه
9/9/99
غمهایت را به من بگو نگاهت را به من بسپار قلبت را به من بسپار فکرت را به من بسپار اما یأست را به گور بسپار سراپا خیس از عشق و باران در پاسخ شان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟... ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب مي شناسي اي دوست؟ من نه دانا هستم . نه زاهد. ونه عاشق پيشه. جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ. رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ. من دلم مي خواهد... دلم ميخواهد... كه جدا باشم از اين بدكاره. هرچند... ميدانم كه جدا از او من... من... دگر من نيستم. مي داني؟ سنگ،بهتر ز من است. به چه تشبيه كنم؟ شايد كه به اين دل قطره اي نور بتابد از يار. كه مگر راه نجاتي بنمايد من را. مي داني؟ بي سوادم،جاهلم،نادانم به پريشاني خود معترفم. دوستای گلم عیدتون مبارک حالا ديگه شروع داستان توئه مادر و پدرت مثل پاسدار ديگه دور و بر تو اند چشم به آسمون به خدا ميگن اينو كه بچه سالمه تو دورش كن از هرچي ظالمه گريه مي كني مي دونم من شير بهونست اشك تو واسه ورود به اين زمونست تو نه ماه رو تو تاريكي سر مي كردي بدوني كجايي همين الان بر مي گردي تو فردا درياي دردا رو درياب تنهاي تنها هستي تو بدون اينو پس تا وقتي رفتي به سمت سختي يا درگير هستي تو دست تقدير بعد مي فهمي فردي زخمي غمگين تسليم هستي بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته اگه دختري مي موني توي فضاي بسته حرف ياس حالا به حقايق وصله تولد تو فقط واسه بقاي نسله پس بهت همينو ميگم و ميرم كه اين رسمه زمين بي رگ و بي رحم يه چيزي داري مي بيني و ميگي عاليه اينجا عصر ادماي ديجيتاليه هركي مياد واسه كمك دست بگيره فردا مي خواد چند برابرشو پس بگيره گريه ها واست همه واسه رياست دوستي كرد قبل گريه داشت پياز پوست مي كند ما مي خوايم گلوي همو با حرص بدريم انگار طلب داريم از همديگه ارث پدري تو نمي توني چيزي بگي بابايي بخونه گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي منو ببين كه پر حرف چهرم گلوم مي سوزه از مزه ي تلخ شعرم گوش بده حالا كه توي اوج حرفي به خدا نمي خوام بدم به تو موج منفي ولي بدون كه خيلي زود پير ميشي توجه كن كه خيلي زود دير ميشه عاقبت تولد تو اجل مي دوني چرا واسه بزرگ شدن عجله مي كني معصوم و زيبايي با دل پاك داري اميد مثله ماهي قشنگ تو آكواريومي تو كاش بدوني كه پاك بموني وجود خودتو ذره هاي خاك بدوني چه تو روز روشن و چه اسمان تاريك به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري توي دنياي پر درد و خشونتي ولي حالا كه اومدي پس خوش اومدي مبارکهههههههههههههههههههه زهرا اگه فکر کردی می تونی شیرینی ندی کور خوندی حالا همه با هم دس دس دس... مثه مردن مي مونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه ي عشق قهرمانان را بيدار کند...» تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی تولد گذشت تولد مهربانی تولد فداکاری تولد همه پاکیها تولد احساس تولد دوست داشتن تولد خوشبختی تولد امید تولد ارامش تولد یک فرشته تولد یک زیبایی تولد بهار تولد زلالی دریا تولد عشق تولد یک انسان به تمام معنا واقعی تولد تمام روزهای قشنگ زندگی تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده... دوست عزیزم ساحل جون تولدت را حسابی تبریک میگم و آرزوی موفقیت و پیروزی و شادکامی برات دارم به امید دیدار.... باران به زیبایی تمام مرا حیران می کند و غرشش بسان لبخند یک سیب مرا به شوق می برد آه کیست که در سایه شب دستانم را با باران پیوند دهد و در سکوت ابر تنم را با تنت هم گام دلم یه قدم می خواهد با تو با باران با برگهای زرد زیر پا و با ترنم نگاه عاشقت بی چتر دلم تنهایی را جستجو می کند تو تمام تنهایی منی. باران می بارد و دلم در تمنایش در ملکوت سیر می کند کجاست دستان بارانیت... سال نو رو به همگی تبریک می گم امیدوارم این سال پر از خوشی روشنایی برکت سلامتی و...(همه ی چیزای خوب دنیا) براتون باشه ما رو هم لحظه ی تحویل سال از دعاهاتون بی نصیب نگذارید راستی ساحل باید برام فال حافظ بگیریا ایام به کام بیا اینجا هوا واسه نفس کشیدن هستش کسی اینجا نمی یادش به جنگ تن به تن همه آدم نماان و انسان نیستن فراریم همیشه از سایه های شب تو می تونی ببینی از ردپای من آدما چقدر بدن قلم برو جلو بنویس خدا می دونی من چرا شدم بیمار روانی؟؟؟؟؟؟/ قدرت قدم برداشتن به سمتتو ندارم آخه هر چی بیشتر دشمن داشته باشم بیدارتر عقاید من عواطف خشن و دوستانس کاش زمانه وجود آدمها رو برای کمک به دیگران لازم نمی دید... کاش مي شد تو ببيني من اينجا چه تنهام از هر جا رد مي شم مياد عکست رو به روم مي رم جايي که دريا نيست اسم تو رو ما نيست غوغا نيست ............. ........ ..... بچه ها چطورین؟؟؟ من دیروز امتحانام تموم شد و همون دیروز راه افتادم امروز صبح رسیدم دلم برای همتون تنگ شده به امید دیدار دوباره که از وجدان............ مترسکی ساخته اید.......... و به آن میخندید........... چه دنیای خنده داریست ٬ دنیای آدمیان من اومدم دس دس .... چقد سریع یک ماه و ۸ روز گذشت سلام به همه برو بچ بخصوص زهرا خانوم زهرا جانم تولد ۲۰ سالگی ات را تبریک میگم امیدوارم که سال خوب وخوشی داشته باشی و موفق و کامیاب باشی .... این ۱۳ تا گل رز تقدیم به تو: در آن روز که فرشتگان از عشق سرشار بودند و از روي عشق پايکوبي مي کردند دانستم، تو اي نازنين پاي بر زمين خاکي عالم نهاده اي، پس براي خوش آمدي گويي بهترين گل آدم و عالم را به تو هديه دادم و آن قلب کوچک و بي رياي من بود. تولدت مبارک.... هیچکی از رفتن من غصه نخورد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم نه که بارون نگرفت دم رفتن کسی گفت سفر بخیر چهره هیچ کسی پژمرده نبود ... و این هم تقدیم به شما رفیقان شفیق رستني ها كم نيست به امید دیدار دوباره... . . . در ابتداي جاده اي زردرنگ ايستاده ام ته جاده معلوم نيست و تمام دوراهي هاي جهان روبروي منند. . . . آه می بینم، می بینم: من به اندازه زیبایی تو غمگینم من چه دارم که تو را درخور؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ من چه دارم؟ هیچ! وای من باز فک کنم وبلاگ رو اشتباه اومدم ازتون ممنونم اصلا نمی دونم چطور باید تشکر کنم ولی تا وبلاگ رو باز کردم اینارو خوندم اینقد خوشحال شدم که نگوووووووووووو انشاالله که روزی خودتون راستی برای من هم دعا کنیدااااااااااااااا اگه یادتون بود مواظب خودتون باشید اسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل ان روز نخست گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد! یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر از امنیت احساس خداست! ماه من غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ارزویم همه خوشبختیه توست! ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار ان هایی نیست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ایی ات را از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست .خدا هست! او همانی ست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد... او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد! معنی خوشبختی بودن اندوه است...! این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا! که خدا هست خدا هست و چرا غصه ؟!چرا؟!!!
هر کسی سهم خویش را میطلبید
سهم هر کس که رسید
داغتر از دل ما بود
ولی...
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ!
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی
شاید از وسعت ان بود
که بی پاسخ ماند...................

و آنگاه روز خواهد شد
زمانی که بیاد آوری
که تو –
موجودی کامل هستی .
و آنگاه روشنایی را
در آغوش می کشی
تو –
نور خواهی شد
پر از ستاره های روشنِ شبهای مهتاب
بسان ماه
در شبهای تاریک وجودت
نور افشانی خواهی کرد
بنگر که این درهای بسته
یکی یکی
با کلید مخفی ات
باز می شوند و
تو
ناگهان بدنیا می آیی
– آسمانی و پاک –
با دستانی روشن و نورانی
سلام
تولدت مبارک !
باید امشب
روز را
به مهمانی درهای بسته ببریم
امشب دستت را
در دستان خوشه پروین بگذار
و تا دب اکبر ره بسپار
امشب باید سقف اتاقت را
از ستاره بپوشانی
وقتش رسیده ....
دستهایت را به من بسپار
تا زیباترین شعرهای هستی را در میانشان بگذارم ...
تا شیرینترین شادیهای دنیا را در عوض با تو تقسیم کنم ...
تا رهگذار دیار روشناییاش کنم ...
تا آبشار روح بخش حیات را در آن جاری سازم ...
تا رویاهای شیرین فردا را برایش متجلی سازم ...
تا هر دو فقط به روزهای روشن چشم دوزیم .
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
به نگاه گرفته ات ای دوست
می توان اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم...
جهان را به جستوجویِ دلیلی ساده
دشنام میدهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟
نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همهی ما
در وحشتِ واژهها زاده میشویم
و در ترسِ بیسرانجامِ مُدارا میمیریم.
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
بانگ زد برمن : مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود
درد را با لذت آمیزد
در تپش هایت فرو ریزد
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
چشم می لغزید بر یک طرح شوم
می تراوید از تن من درد
نغمه می آورد بر مغزم هجوم
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما
یاری که در کشکش گردابهای غم
او بود و دست بسته او دستگیر ما
یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما
صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما
فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما
آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما
آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما
ای شط ره رونده تو ایینه ای بگیر
بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما
می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانهه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما
![]()
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه...
...در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است ، که مرا می خواند.
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
خانوم مهندس
بهت تبریک می گم!گل کاشتی![]()
![]()
![]()
من تو را به اوج خواهم رساند
غم را گوشه ای از ذهنت خاک کن
من تو را به اوج خواهم رساند
روزی به من گفتی
آنقدر در افکارم مشکلات را بزرگ کردم
که دگر در آن افکار جایی برای من باقی نمانده است
دستان کوچکت را به من بسپار
قسم می خورم
این آخرین شب بغض هایت باشد
آخرین شب از گریه های شبانه ات
آخرین شب از به خاطر آوردن عقده های سر بسته ات
تامل نکن، دستت را به من بده
تو را به اوج خواهم رساند
تو را به تو پس خواهم داد...
من تو را می بینم...
تو را درک می کنم...
تو را بیشتر از خودت باور دارم...
فقط مرا باور داشته باش...
اعتماد کن!
تو را به اوج خواهم رساند...به اوج بودن...
می نویسم تا نفرتم از هر آنچه که رنگ و بوی حیوانی دارد کاسته شود...
می نویسم...
من از اینگونه زیستن این مردم ، خدایا خسته ام!
از اینگونه خواستن هایشان...
از این گونه اسیر خود نگه داشتنشان...
از این گونه ترحم هایشان...
همه ی شهر غم آلود است بسان دل من
شب هایش بدون ماه است مثل چشم من
اتاق تاریک است...
100 بار مردن به از اینگونه با خشم و نفرت زیستن است.
من برای تو می نویسم ای دوست!
آیا صداهای گوش خراش وجدانم را می شنوی؟؟؟
همه اش به خاطر توست...من هم مثل تو خوی حیوانی گرفته ام!
آری ، اینجا همیشه خزان است
و مردمش آدمیانی ابله ،نفرین شده و پست
اینجا سرزمین نفرین شده هاست
صدای گریه ی نوزاد و خنده ی زنی را می شنوم
آن مرد و زن را باید به سنگلاخ کشید
چون پای یک نفرین شده ی دیگر رو به این دنیای نفرین شده باز کردن...
لعنت به تو ای تقدیر...
لعنت...
نه اين روزهايي که مثل برق و باد مي گذرند
نه اين ثانيه ها
نه آدمهايي که از کنارم با تبسمي عبور مي کنند
و نه خاطرات گذشته
قصد دارم همه چيز را خاک کنم تا به ابد
آنوقت هست که آزاد خواهم شد...
خاک مي کنم و مي گذرم
با آهي سرد مي گذرم
با تبسمي تلخ مي گذرم
با اشکي يخ زده مي گذرم
فکر سرد خاطرات خاکستري درد را به تمام تنم مي اندازد...
رعشه اي سخت...
چقدر سخت است دل کندن از خاطرات گذشته و دل نبستن به روزها و آدمهايي که مي داني
يک روز
به آن خاطرات خاکستري اضافه مي شوند...
رسيدم ته خط...
شروع خط بعدي کجاست؟؟؟
مدت هاست که نيستي و فقط قلبم مي زنه
يادش بخير!
وقتي چشمم به چشمت مي افتاد قلبم تند تند مي زد
اما الان مدت هاست از اون روزها مي گذره...
نه خبري از اون تپش هاي تند قلبم هست
و نه تو...
تو که رفتي اونم آروم شد!
ولي خيلي خوبه که همه چيز تموم شد
الان ديگه قلبم پليدي و نفرت رو تو وجود آدما تشخيص مي ده...
اصلا واسه اينکار ساخته شده...سازنده ش هم تو بودي...
توام برو خوش باش...
بي من خوش باش...
من با خاطرات گذشته مان خوشم...
«دور خواهم شد از اين خاک غريب
نسرین جان تولدت رو تبریک می گم ![]()
تولدت مبارک![]()
ای دوستمند از دستم می دهی ، اگر
می خواهی همراهی کنی
ای دوستمند تا انسان آزادی باشم.میان ما همبستگی از
آنگونه می روید، که
زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می کند.
همیشه ،همه جا،در هر زمان.
کودکی را میبینم که چه زیبا می خندد ، چه ساده پاسخ دوست داشتنم را می دهد ، و چه ساده بازی می کند
اما ما چه سخت می خندیم
چه سخت جواب دوست داشتن ها را می دهیم
و چه سخت زندگی می کنیم
آری ، این است مرگ تدریجی...
خدایا رجعتی کن بر من زار
که بینی روزگارم را
که بینی حال زارم را
گشته ام پیر و فرتوت در این ویرانکده
مرا دریاب خدایا
مرا دریاب....
می دونی چیه اون باعث شد یک انسان خوب از دنیا بره
خدا چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!
کودک منفور=انسان خوب
هیچ کس با ذات خوب به دنیا نمی یاد
یه جا خوندم برای پاک بودن نباید به دنیا آمد
هر انسانی برای شکنجه شدن و شکنجه دادن متولد می شه
سعادت ، خوبی ،...در نظر اونا چیز خط خورده ای به حساب می یاد.
شاید بهتره این جمله رو عوض کنم
خدا چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!
"من چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!"
![]()
و قایق اراده ام به گل نشست
نهنگ تردیدم ماهیان کوچک یقینم را بلعید
و در ژرفای امواج وحشت غرق شدم
اینجا جهنم ساکته نیا برگرد
زندگی با آدم نماها چشمامو تر کرد
جنایتو خونریزی داره ادامه هر شب
اما اگه چشماتو باز کنی نمی شه بستش
بزار بگم جهنم ساکت اسم شهر من
روزا آرومه ولی شبها فکر مرگتن
باید دنبال یه پناه بگردی در به در
نمی شه که زندگی بکنی بی دردسر
توام باید بجنگی با هوای سرد شهر
دست تقدیر نیست انگار زیستن
پشت صداقت همه پنهان می شن
سوختن چه فایده التیام دیدن
تو اینجا باید بسازی با هوای بد تا زنده ای تو جهنم باید نابود کرد
تا چشمای توام مثه چشمای من بشه خیس
خاکستر این جهنم تا موهای منو سفید نکنه
اینجا می مونم به فرشته ها بگید اینو
یکی هنوزم زنده مونده تا که بخونه
بگید داد بزنم تا حتی خدا هم بدونه
من اینجا دنبال زندگی می گردم فقط همین
ولی تو بودی که زخم های دلمو خط زدی
چون روح سفید دادی و بیدار سیاهی
خیلی بیشتر از اون چیزیو که دارمو می بازم
زندگی و آیندم و می نالمو می سازم
خدا می خوام ببینمت چرا حقشو ندارم
اینجا همه دارن می میرن تو خزون زندگی
خدا می خوام بهم بگی دیگه تموم تشنگی
چرا وقتی چشمامو رو هم می زارم
نمی تونم یه لحظه آروم بگیرمو اینو نمی دونم
که باید دوباره کابوس اینجا رو ببینم
واسه همین نمی خوام دست خدا رو بگیرم
نسبت به زندگی می شم که منو بیمار کرد
مگه می شه دو رنگی ها رو ندید و
عشقی که تو وجود همه س نباشه پلید و مشکی
حقایق منو حتی دشمنام گوش دادن
خدا فقط تو یکی موندی که جوابی ندادی
نکنه می خوای بهم بگی هوامو نداری؟؟
...
..
.
كه همچو كودكِ معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
- نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بي من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
- دگر كافي ست.

از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
منم دوست دارم که زخم های دلم سطحی باشه
دیگه فروتنی هم واسه خودش حدی داره
تو بهم بگو که باشم تو مستی تا کی...
فک می کنم که خدا هم رو من یه قصدی داره
که اینجوری تا کرده و بهم مستی داده!
از هر زمان روحم خسته تر است گویی که انگار خدا هم مرا فراموش کرده حالا دیگه من موندمو یک خلاء...نمی دونم که چرا باید سپر بلای آدمای پست این روزگار باشی اما همیشه خودت یه سپر...چرا باید غمهای دیگرون به طور ناخودآگاه به روح تو رسوخ کنند طوری که از بودن خودت هم متنفر شی لعنت به بودن وقتی که با درد همراه است...
ديواره اتاقت از عکسم خسته شه
مي رم تا بارون منو ياد تو نندازه
مي رم يه جاي تازه
مي رم با چشماي خيسو قلبي بي گناه
مي رم حتي نمي ندازي به من يک نگاه
هر جا مي رم اما بازم يادت ميوفتم
اينو به همه گفتم
مي رم جاي من اينجا نيست
عشق تو زيبا نيست
رويا نيست
مي رم جايي که دريا نيست
اسم تو رو ما نيست
غوغا نيست
وقتي که تو نباشي بهم مي ريزه دنيا
اينجا کسي نيست با چشماي نازو روشن
بي تو چه غريبم من
سوخته تو آتيش عشقت شهر آرزوم
دارم آروم آروم مرگو به جون مي خرم
ديدي چي اومد سرم
مي رم جاي من اينجا نيست عشق تو زيبا نيست رويا نيست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
براي تولدت
بچه ها خیلی دوست داشتم حرف دلمو بنویسم ولی حیف که نمی تونم...
جمعه راهیم...
یعنی اونجا که می رم دوستای خوبی مثل شماها پیدا می کنم...
راستی بچه ها چقد اونجا باید کار کنماا...غذا بپزم..لباسامو بشورم...فک کنین ...کیه که دیگه صبحا التماسش کنم که برام تخم مرغ درست کنه...
بچه ها همیشه به یادتونم...همیشه...
برام دعا کنید...
دوستدارتان شقایق(برا سلامتی من 5 تا صلوات بفرس)آقا ناراحت شدی؟؟؟
و اینم شعری که برای رفتنم پیدا کردم ...![]()
![]()
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق
روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها
اينك اندازه ي "ما" مي خوانيم
ما به اندازه ي ما مي بينيم
ما به اندازه ي ما مي چينيم
ما به اندازه ي ما مي گوييم
ما به اندازه ي ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم و گل و بيداري مريم باشيم
من و تو خم نه و در هم نه و كم هم نه كه مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
گفتني ها كم نيست...![]()
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
چه امید عبثی
تو همه هستی من، همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قصه ی با هم بودنو
بیا تا باور بکنیم
ما شدن تو و منو
بگو که عشق از آدما
غصه ها رو دور می کنه
غم ها رو آتیش می زنه
دلا رو پر نور می کنه...
...

| Design By : Night Skin |

