تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

دستها بالا بود

هر کسی سهم خویش را میطلبید

سهم هر کس که رسید

داغتر از دل ما بود

ولی...

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ!

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی

شاید از وسعت ان بود

که بی پاسخ ماند...................
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:47 توسط شقایق| |



  و آنگاه روز خواهد شد
     زمانی که بیاد آوری
     که تو
     موجودی کامل هستی .
     و آنگاه روشنایی را
     در آغوش می کشی
     تو
     نور خواهی شد
     پر از ستاره های روشنِ شبهای مهتاب
     بسان ماه
     در شبهای تاریک وجودت
     نور افشانی خواهی کرد
     بنگر که این درهای بسته
     یکی یکی
     با کلید مخفی ات
     باز می شوند و
     تو
     ناگهان بدنیا می آیی
      – آسمانی و پاک –
     با دستانی روشن و نورانی
     سلام
     تولدت مبارک !
     باید امشب
     روز را
     به مهمانی درهای بسته ببریم
     امشب دستت را
     در دستان خوشه پروین بگذار
     و تا دب اکبر ره بسپار
     امشب باید سقف اتاقت را
     از ستاره بپوشانی
     وقتش رسیده
....



دست‌هایت را به من بسپار
تا زیباترین شعرهای هستی را در میانشان بگذارم ...

غم‌هایت را به من بگو
تا شیرین‌ترین شادی‌های دنیا را در عوض با تو تقسیم کنم ...

نگاهت را به من بسپار
تا رهگذار دیار روشنایی‌اش کنم ...

قلبت را به من بسپار
تا آبشار روح بخش حیات را در آن جاری سازم ...

فکرت را به من بسپار
تا رویاهای شیرین فردا را برایش متجلی سازم ...

اما یأست را به گور بسپار
تا هر دو فقط به روزهای روشن چشم دوزیم .



نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:17 توسط شقایق| |

سراپا خیس

از عشق و باران

 در پاسخ شان چه خواهی گفت

اگر بپرسند

آستینت را

کدام یک تر کرده است؟...

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:15 توسط شقایق| |

ای صمیمی ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:56 توسط شقایق| |


به نگاه گرفته ات ای دوست
می توان اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:9 توسط شقایق| |

نومید، کلافه، سرگردان،
جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده
دشنام می‌دهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟
نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همه‌ی ما
در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم
و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:11 توسط شقایق| |

 

 ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
 من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
 با خیالت می دهم پیوند تصویری
 که قرارت را کند در رنگ خود نابود
 درد را با لذت آمیزد
 در تپش هایت فرو ریزد
 نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
 چشم می لغزید بر یک طرح شوم
 می تراوید از تن من درد
 نغمه می آورد بر مغزم هجوم

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:31 توسط شقایق| |

هر که هستی باش اما کاش...
نه جز اینم آرزویی نیست
هر کسی هستی باش اما باش.
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط شقایق| |

امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
 چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
 ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
 تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
 مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
 ای خدا، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:46 توسط شقایق| |

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط شقایق| |

مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.
گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند.
اما همین که مطمئن شدند ، مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند.
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:50 توسط شقایق| |

وامانده و درمانده تر از من...

مي شناسي اي دوست؟

من نه دانا هستم .

نه زاهد.

ونه عاشق پيشه.

جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ.

رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ.

من دلم مي خواهد...

دلم ميخواهد...

كه جدا باشم از اين بدكاره.

هرچند...

ميدانم كه جدا از او من...

من...

دگر من نيستم.

مي داني؟

سنگ،بهتر ز من است.

به چه تشبيه كنم؟

شايد كه به اين دل

قطره اي نور بتابد از يار.

كه مگر

راه نجاتي بنمايد من را.

مي داني؟

بي سوادم،جاهلم،نادانم

به پريشاني خود معترفم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط شقایق| |

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:39 توسط شقایق| |

یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما
یاری که در کشکش گردابهای غم
 او بود و دست بسته او دستگیر ما
 یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما
 صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما
فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما
 آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما
آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما
ای شط ره رونده تو ایینه ای بگیر
 بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما
می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانهه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما

 

دوستای گلم عیدتون مبارک

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:23 توسط شقایق| |

... من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه...
...در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است ، که مرا می خواند.
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:31 توسط شقایق| |

يكي دو روزيه كه چشمات به آفتاب باز شدن

حالا ديگه شروع داستان توئه

مادر و پدرت مثل پاسدار

ديگه دور و بر تو اند چشم به آسمون به خدا

ميگن اينو كه بچه سالمه

تو دورش كن از هرچي ظالمه

گريه مي كني مي دونم من شير بهونست

اشك تو واسه ورود به اين زمونست

تو نه ماه رو تو تاريكي سر مي كردي

بدوني كجايي همين الان بر مي گردي

تو فردا درياي دردا رو درياب

تنهاي تنها هستي تو

بدون اينو پس

تا وقتي رفتي به سمت سختي

يا درگير هستي تو دست تقدير

بعد مي فهمي فردي زخمي غمگين تسليم هستي

 

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي

بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي

 

اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته

اگه دختري مي موني توي فضاي بسته

حرف ياس حالا به حقايق وصله

تولد تو فقط واسه بقاي نسله

پس بهت همينو ميگم و ميرم

كه اين رسمه زمين بي رگ و بي رحم

يه چيزي داري مي بيني و ميگي عاليه

اينجا عصر ادماي ديجيتاليه

هركي مياد واسه كمك دست بگيره

فردا مي خواد چند برابرشو پس بگيره

گريه ها واست همه واسه رياست دوستي كرد

قبل گريه داشت پياز پوست مي كند

ما مي خوايم گلوي همو با حرص بدريم

انگار طلب داريم از همديگه ارث پدري

تو نمي توني چيزي بگي بابايي بخونه

گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه

 

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي

بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي

 

منو ببين كه پر حرف چهرم

گلوم مي سوزه از  مزه ي تلخ شعرم

گوش بده حالا كه توي اوج حرفي

به خدا نمي خوام بدم به تو موج منفي

ولي بدون كه خيلي زود پير ميشي

توجه كن كه خيلي زود دير ميشه

عاقبت تولد تو اجل مي دوني

چرا واسه بزرگ شدن عجله مي كني

معصوم و زيبايي با دل پاك داري اميد

مثله ماهي قشنگ تو آكواريومي

تو كاش بدوني كه پاك بموني

وجود خودتو ذره هاي خاك بدوني

چه تو روز روشن و چه اسمان تاريك

به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري

توي دنياي پر درد و خشونتي

ولي حالا كه اومدي پس خوش اومدي

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:52 توسط شقایق| |

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:7 توسط شقایق| |

مبارکهههههههههههههههههههه

خانوم مهندس بهت تبریک می گم!گل کاشتی

زهرا اگه فکر کردی می تونی شیرینی ندی کور خوندی

حالا همه با هم دس دس دس...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط شقایق| |

ای دوست، دستان کوچکت را به من بسپار
من تو را به اوج خواهم رساند
غم را گوشه ای از ذهنت خاک کن
من تو را به اوج خواهم رساند
روزی به من گفتی
آنقدر در افکارم مشکلات را بزرگ کردم
که دگر در آن افکار جایی برای من باقی نمانده است
دستان کوچکت را به من بسپار
قسم می خورم
این آخرین شب بغض هایت باشد
آخرین شب از گریه های شبانه ات
آخرین شب از به خاطر آوردن عقده های سر بسته ات
تامل نکن، دستت را به من بده
تو را به اوج خواهم رساند
تو را به تو پس خواهم داد...
من تو را می بینم...
تو را درک می کنم...
تو را بیشتر از خودت باور دارم...
فقط مرا باور داشته باش...
اعتماد کن!
تو را به اوج خواهم رساند...به اوج بودن...
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:24 توسط شقایق| |

می نویسم تا رعشه های اندوه از وجودم جدا شوند...
می نویسم تا نفرتم از هر آنچه که رنگ و بوی حیوانی دارد کاسته شود...
می نویسم...
من از اینگونه زیستن این مردم ، خدایا خسته ام!
از اینگونه خواستن هایشان...
از این گونه اسیر خود نگه داشتنشان...
از این گونه ترحم هایشان...
همه ی شهر غم آلود است بسان دل من
شب هایش بدون ماه است مثل چشم من
اتاق تاریک است...
100 بار مردن به از اینگونه با خشم و نفرت زیستن است.
من برای تو می نویسم ای دوست!
آیا صداهای گوش خراش وجدانم را می شنوی؟؟؟
همه اش به خاطر توست...من هم مثل تو خوی حیوانی گرفته ام!
آری ، اینجا همیشه خزان است
و مردمش آدمیانی ابله ،نفرین شده و پست
اینجا سرزمین نفرین شده هاست
صدای گریه ی نوزاد و خنده ی زنی را می شنوم
آن مرد و زن را باید به سنگلاخ کشید
چون پای یک نفرین شده ی دیگر رو به این دنیای نفرین شده باز کردن...
لعنت به تو ای تقدیر...
لعنت...
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:53 توسط شقایق| |

ديگر هيچ چيز اهميت ندارد
نه اين روزهايي که مثل برق و باد مي گذرند
نه اين ثانيه ها
نه آدمهايي که از کنارم با تبسمي عبور مي کنند
و نه خاطرات گذشته
قصد دارم همه چيز را خاک کنم تا به ابد
آنوقت هست که آزاد خواهم شد...
خاک مي کنم و مي گذرم
با آهي سرد مي گذرم
با تبسمي تلخ مي گذرم
با اشکي يخ زده مي گذرم
فکر سرد خاطرات خاکستري درد را به تمام تنم مي اندازد...
رعشه اي سخت...
چقدر سخت است دل کندن از خاطرات گذشته و دل نبستن به روزها و آدمهايي که مي داني
يک روز
به آن خاطرات خاکستري اضافه مي شوند...
رسيدم ته خط...
شروع خط بعدي کجاست؟؟؟

 

مثه مردن مي مونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:14 توسط شقایق| |

مدت هاست که از تو خبري ندارم
مدت هاست که نيستي و فقط قلبم مي زنه
يادش بخير!
وقتي چشمم به چشمت مي افتاد قلبم تند تند مي زد
اما الان مدت هاست از اون روزها مي گذره...
نه خبري از اون تپش هاي تند قلبم هست
و نه تو...
تو که رفتي اونم آروم شد!
ولي خيلي خوبه که همه چيز تموم شد
الان ديگه قلبم پليدي و نفرت رو تو وجود آدما تشخيص مي ده...
اصلا واسه اينکار ساخته شده...سازنده ش هم تو بودي...
توام برو خوش باش...
بي من خوش باش...
من با خاطرات گذشته مان خوشم...
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:29 توسط شقایق| |


«دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچ کسي نيست

که در بيشه ي عشق

قهرمانان را بيدار کند...»

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط شقایق| |

 تولد تو تولد همه خوبیهاست

 

تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی

 

تولد گذشت

 

تولد مهربانی

 

تولد فداکاری

 

تولد همه پاکیها

 

تولد احساس

 

تولد دوست داشتن

 

تولد خوشبختی

 

تولد امید

 

تولد ارامش

 

تولد یک فرشته

 

تولد یک زیبایی

 

تولد بهار

 

تولد زلالی دریا

 

تولد عشق

 

تولد یک انسان به تمام معنا واقعی

 

تولد تمام روزهای قشنگ زندگی

 

تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند

 

و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده...

 

دوست عزیزم ساحل جون تولدت را حسابی تبریک میگم و آرزوی موفقیت و پیروزی و

 

شادکامی برات دارم به امید دیدار....

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:18 توسط شقایق| |

نسرین جان تولدت رو تبریک می گم

تولدت مبارک

باران به زیبایی تمام

مرا حیران می کند

و غرشش بسان لبخند یک سیب

مرا به شوق می برد

آه

کیست که در سایه شب

دستانم را با باران پیوند دهد

و در سکوت ابر

تنم را با تنت هم گام

دلم یه قدم می خواهد

با تو

با باران

با برگهای زرد زیر پا و

با ترنم نگاه عاشقت

بی چتر

دلم تنهایی را جستجو می کند

تو

تمام

تنهایی

منی.

باران می بارد

و دلم در تمنایش در ملکوت سیر می کند

کجاست دستان بارانیت...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:53 توسط شقایق| |

اگر می خواهی  نگهم داری
ای دوستمند از دستم می دهی ، اگر
می خواهی همراهی کنی
ای دوستمند تا انسان آزادی باشم.میان ما همبستگی از
آنگونه می روید، که
زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می کند.

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:58 توسط شقایق| |

همیشه یک ترس ، همیشه سایه ی یک تردید در همه جا چرخ می خورد
همیشه ،همه جا،در هر زمان.
کودکی را میبینم که چه زیبا می خندد ، چه ساده پاسخ دوست داشتنم را می دهد ، و چه ساده بازی می کند
اما ما چه سخت می خندیم
چه سخت جواب دوست داشتن ها را می دهیم
و چه سخت زندگی می کنیم
آری ، این است مرگ تدریجی...
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:46 توسط شقایق| |

در این دنیا که من ماندم تیره و تاریک
خدایا رجعتی کن بر من زار
که بینی روزگارم را
که بینی حال زارم را
گشته ام پیر و فرتوت در این ویرانکده
مرا دریاب خدایا
مرا دریاب....
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:25 توسط شقایق| |

امروز یک کودک منفور به دنیا آمد
می دونی چیه اون باعث شد یک انسان خوب از دنیا بره
خدا چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!
کودک منفور=انسان خوب
هیچ کس با ذات خوب به دنیا نمی یاد
یه جا خوندم برای پاک بودن نباید به دنیا آمد
هر انسانی برای شکنجه شدن و شکنجه دادن متولد می شه
سعادت ، خوبی ،...در نظر اونا چیز خط خورده ای به حساب می یاد.
شاید بهتره این جمله رو عوض کنم
خدا چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!
"من چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!"
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:56 توسط شقایق| |

سلام به همگی

سال نو رو به همگی تبریک می گم

امیدوارم این سال پر از خوشی روشنایی برکت سلامتی و...(همه ی چیزای خوب دنیا) براتون باشه

ما رو هم لحظه ی تحویل سال از دعاهاتون بی نصیب نگذارید

راستی ساحل باید برام فال حافظ بگیریا

ایام به کام

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:18 توسط شقایق| |

دریای ذهنم طوفانی شد
و قایق اراده ام به گل نشست
نهنگ تردیدم ماهیان کوچک یقینم را بلعید
و در ژرفای امواج وحشت غرق شدم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:9 توسط شقایق| |

اینجا بهاره ولی برگه درختا زردن
اینجا جهنم ساکته نیا برگرد
زندگی با آدم نماها چشمامو تر کرد
جنایتو خونریزی داره ادامه هر شب

بیا اینجا هوا واسه نفس کشیدن هستش
اما اگه چشماتو باز کنی نمی شه بستش
بزار بگم جهنم ساکت اسم شهر من
روزا آرومه ولی شبها فکر مرگتن

کسی اینجا نمی یادش به جنگ تن به تن
باید دنبال یه پناه بگردی در به در
نمی شه که زندگی بکنی بی دردسر
توام باید بجنگی با هوای سرد شهر

همه آدم نماان و انسان نیستن
دست تقدیر نیست انگار زیستن
پشت صداقت همه پنهان می شن
سوختن چه فایده التیام دیدن

فراریم همیشه از سایه های شب تو می تونی ببینی از ردپای من
تو اینجا باید بسازی با هوای بد تا زنده ای تو جهنم باید نابود کرد

آدما چقدر بدن قلم برو جلو بنویس
تا چشمای توام مثه چشمای من بشه خیس
خاکستر این جهنم تا موهای منو سفید نکنه
اینجا می مونم به فرشته ها بگید اینو
یکی هنوزم زنده مونده تا که بخونه
بگید داد بزنم تا حتی خدا هم بدونه
من اینجا دنبال زندگی می گردم فقط همین
ولی تو بودی که زخم های دلمو خط زدی

خدا می دونی من چرا شدم بیمار روانی؟؟؟؟؟؟/
چون روح سفید دادی و بیدار سیاهی
خیلی بیشتر از اون چیزیو که دارمو می بازم
زندگی و آیندم و می نالمو می سازم

قدرت قدم برداشتن به سمتتو ندارم
خدا می خوام ببینمت چرا حقشو ندارم
اینجا همه دارن می میرن تو خزون زندگی
خدا می خوام بهم بگی دیگه تموم تشنگی
 
چرا وقتی چشمامو رو هم می زارم
نمی تونم یه لحظه آروم بگیرمو اینو نمی دونم
که باید دوباره کابوس اینجا رو ببینم
واسه همین نمی خوام دست خدا رو بگیرم

آخه هر چی بیشتر دشمن داشته باشم بیدارتر
نسبت به زندگی می شم که منو بیمار کرد
مگه می شه دو رنگی ها رو ندید و
عشقی که تو وجود همه س نباشه پلید و مشکی

عقاید من عواطف خشن و دوستانس
حقایق منو حتی دشمنام گوش دادن
خدا فقط تو یکی موندی که جوابی ندادی
نکنه می خوای بهم بگی هوامو نداری؟؟
...
..
.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط شقایق| |

دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودكِ معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
- نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بي من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
- دگر كافي ست.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:30 توسط شقایق| |

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
 از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:23 توسط شقایق| |

من واسم چه فرقی داره
منم دوست دارم که زخم های دلم سطحی باشه
دیگه فروتنی هم واسه خودش حدی داره
تو بهم بگو که باشم تو مستی تا کی...
فک می کنم که خدا هم رو من یه قصدی داره
که اینجوری تا کرده و بهم مستی داده!
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:0 توسط شقایق| |

کاش زمانه وجود آدمها رو برای کمک به دیگران لازم نمی دید...
از هر زمان روحم خسته تر است گویی که انگار خدا هم مرا فراموش کرده حالا دیگه من موندمو یک خلاء...نمی دونم که چرا باید سپر بلای آدمای پست این روزگار باشی اما همیشه خودت یه سپر...چرا باید غمهای دیگرون به طور ناخودآگاه به روح تو رسوخ کنند طوری که از بودن خودت هم متنفر شی لعنت به بودن وقتی که با درد همراه است...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:35 توسط شقایق| |

مي رم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه
ديواره اتاقت از عکسم خسته شه
مي رم تا بارون منو ياد تو نندازه
مي رم يه جاي تازه

مي رم با چشماي خيسو قلبي بي گناه
مي رم حتي نمي ندازي به من يک نگاه
هر جا مي رم اما بازم يادت ميوفتم
اينو به همه گفتم

مي رم جاي من اينجا نيست
عشق تو زيبا نيست
رويا نيست
مي رم جايي که دريا نيست
اسم تو رو ما نيست
غوغا نيست

کاش مي شد تو ببيني من اينجا چه تنهام
وقتي که تو نباشي بهم مي ريزه دنيا
اينجا کسي نيست با چشماي نازو روشن
بي تو چه غريبم من

از هر جا رد مي شم مياد عکست رو به روم
سوخته تو آتيش عشقت شهر آرزوم
دارم آروم آروم مرگو به جون مي خرم
ديدي چي اومد سرم


مي رم جاي من اينجا نيست عشق تو زيبا نيست رويا نيست

مي رم جايي که دريا نيست اسم تو رو ما نيست غوغا نيست

.............

........

.....

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:35 توسط شقایق| |

در انتهاي سفر هر چه نزديک تر به تو آسمان آبي تر
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:17 توسط شقایق| |

سلام به زهرا و ساحل و نسرین و اشرف عزیزم

بچه ها چطورین؟؟؟

من دیروز امتحانام تموم شد و همون دیروز راه افتادم امروز صبح رسیدم

دلم برای همتون تنگ شده

به امید دیدار دوباره

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:45 توسط شقایق| |

در گذرگاه پر تردد زندگیتان دیدم............

                                    که از وجدان............

                                        مترسکی ساخته اید..........

                                                       و به آن میخندید...........

                     چه دنیای خنده داریست ٬ دنیای آدمیان

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:8 توسط شقایق| |

به به سلام بر رفقای شفیق چقد شما اکتیواینا...

من اومدم دس دس ....

چقد سریع یک ماه و ۸ روز گذشت

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:57 توسط شقایق| |

 

سلام به همه برو بچ بخصوص زهرا خانوم

زهرا جانم تولد ۲۰ سالگی ات را تبریک میگم امیدوارم که سال خوب وخوشی داشته باشی و موفق و کامیاب باشی ....

این ۱۳ تا گل رز تقدیم به تو:


براي تولدت

در آن روز که فرشتگان

از عشق سرشار بودند

و از روي عشق پايکوبي مي کردند

دانستم،‌ تو اي نازنين پاي بر زمين خاکي عالم

نهاده اي، پس براي خوش آمدي گويي

بهترين گل آدم و عالم را به تو هديه دادم

و آن قلب کوچک و بي رياي من بود.

 

تولدت مبارک....

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:47 توسط شقایق| |

به یاد تمام خاطره هایی که با هم داشتیم
بچه ها خیلی دوست داشتم حرف دلمو بنویسم ولی حیف که نمی تونم...
جمعه راهیم...
یعنی اونجا که می رم دوستای خوبی مثل شماها پیدا می کنم...
راستی بچه ها چقد اونجا باید کار کنماا...غذا بپزم..لباسامو بشورم...فک کنین ...کیه که دیگه صبحا التماسش کنم که برام تخم مرغ درست کنه...
بچه ها همیشه به یادتونم...همیشه...
برام دعا کنید...
دوستدارتان شقایق(برا سلامتی من 5 تا صلوات بفرس)آقا ناراحت شدی؟؟؟
و اینم شعری که برای رفتنم پیدا کردم ...

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

...

و این هم تقدیم به شما رفیقان شفیق

رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق
روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها
اينك اندازه ي "ما" مي خوانيم
ما به اندازه ي ما مي بينيم
ما به اندازه ي ما مي چينيم
ما به اندازه ي ما مي گوييم
ما به اندازه ي ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم و گل و بيداري مريم باشيم
من و تو خم نه و در هم نه و كم هم نه كه مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
گفتني ها كم نيست...

به امید دیدار  دوباره...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:46 توسط شقایق| |

زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:39 توسط شقایق| |

.

.

.

در ابتداي جاده اي زردرنگ

ايستاده ام

ته جاده معلوم نيست

و

تمام دوراهي هاي جهان

روبروي منند.

.

.

.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:7 توسط شقایق| |

من رخ خود در آئینه دیدم و به تو حق دادم

آه می بینم، می بینم:


تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور؟ هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ


تو همه هستی من، همه زندگی من هستی


تو چه داری؟ همه چیز!

من چه دارم؟ هیچ!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:58 توسط شقایق| |

سلام به دوستای گلم

وای من باز فک کنم وبلاگ رو اشتباه اومدم

ازتون ممنونم اصلا نمی دونم چطور باید تشکر کنم

ولی تا وبلاگ رو باز کردم اینارو خوندم اینقد خوشحال شدم که نگوووووووووووو

انشاالله که روزی خودتون

راستی برای من هم دعا کنیدااااااااااااااا  اگه یادتون بود

مواظب خودتون باشید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:42 توسط شقایق| |

بیا تا با هم بخونیم
قصه ی با هم بودنو
بیا تا باور بکنیم
ما شدن تو و منو
بگو که عشق از آدما
غصه ها رو دور می کنه
غم ها رو آتیش می زنه
دلا رو پر نور می کنه...
...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:8 توسط شقایق| |

ماه من غصه چرا؟!

اسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل ان روز نخست

گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد!

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر  از امنیت احساس  خداست!

ماه من غصه چرا؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز

ارزویم همه خوشبختیه توست!

ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها  گفتن

کار ان هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ایی ات  را از لب پنجره عشق زمین خورد و

شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست .خدا هست!

او همانی ست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید

نشانم می داد...

 او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام

غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...!

این همه غصه و غم این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا!

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه ؟!چرا؟!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:26 توسط شقایق| |


"همیشه سعی کن تو زندگیت موفـق باشی

چون با این کار

یه نفر رو به آرزوش می رسونی..."

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:45 توسط شقایق| |


Design By : Night Skin