تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

معجزه اگر بشود
            خطای دید می نامیمش
 معجزه اگر نشود
          خطای دید می نامیمش
و همان جدال همیشه
 بر سر نیاز های بی پاسخ
و همان جدال همیشه
 بر سر عقل و دل و علم و توهم!

بیچاره انسان!

این جدال را پایانی نیست....
به کارهایت برس!
 شاید... روزی... بی خبر ...مرگ
                                سرا غی از تو بگیرد!
شاید... روزی... بی خبر ...عشق ....

                                       به کارهایت برس!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:24 توسط ساحل| |

ســـــــلام...خوبین بروبچ؟امروز در تاریخ 3 ماهه ی تابستون من یه روز خسته کننده و البته هیجان انگیز بود...صبح my home به نیت دانشگاه ترک کردیم...دلم بدجوری شور میزد...فکر اینکه کارنامه رو بهم بدن و چیزای بد بد توش ببینم حالم ناخجسته می کرد(چون از طریق سایت فقط نمره جند درس اعلام شده بود) خلاصه بگذریم که تا رسیدم پای میز آقای مدیر گروه و دیدن کارنامم چی بهم گذشت اما خــــــــــــــــــــــــب خیلی خیلی به خیر گذشت چون درسی که 200% درصد گفتم می افتم و نمره ی خوبی آورده بودم...البته از افتادن نمی ترسم اما از یه چیز دیگه می ترسیدم که سر رفیق بیچارم اومده بود و کلــــی بهش خندیدیم بله مشروووووووووووووووووووووووووووووووووطیت.....منظورم دوران مشروطیت نبودا یه چیزی بالاتر از اون...خلاصه رفیقم که کلی آتو از ما داشت و جلو بچه ها واسه مزاح اونارو بیان می کردند امروز جرات نداشت سر به سر من بذاره چون سریع بهش می گفتم احوال خانم مشروطی چند رقمیه(البته فقط وا3 شوخی و نه مسخره) آقا رفتیم بانک واسه واریز پول...سر صبر نشسته بودیم تا نوبتمون برسه که یهو یه خانمه مثل رغد و برق 420 ولت کنار من ظاهر شد و گفت: قصد داره چکشو نقد کنه اما صندوقدار ازش کارت شناسایی می خواد، بهم گفت می تونم لـــــــــــــــــــــطف کنمو به جاش چکو نقد کنم یه نگاهی به مبلغ چک انداختم 2 میلیون تومن بود یه نگاهیم به رفیق شفیق فرمودم که خودشو زد به کوچه علی چپ(که آخرم من یکی نفهمیدم کدوم کوچه و خیابونه) فهمیدم بله با این حرکت فاز داده که مختار خودتی....گفتم خانم شرمنده من به اندازه کافی مشغله دارم ...شروع کرد آیه نازل کردن...منم قبول کردم...خلاصه چکو نقد کردمو بهش دادم....اما بعد وقتی موضوع به بچه ها گفتم متهمم شدیم...آقا سرتونو درد نیارم اگه تا 2-3 ماه دیگه از من خبری نشد......کمپوت یادتون نره باشه؟!؟!؟!؟منم سعی می کنم اونجا واستون نامه بنویسم...راستی یه موضوع خنده دار دیگه...فعلا تو خماریش بمونین یه شیطنت کردم امروز که نزدیک بود دودمانمو به باد فنا بده(آخه با مدیر گروهم آدم شوخی می کنه اوووووووووونم با این)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:16 توسط ساحل| |

بی تو خاکسترم...بی تو... ای دوست

اما من آن خاکستر هم نیستم

که شاید روزی امید بر دمیده شدن در آن باشد

و آتشی پنهان دوباره از آن سو سر برآورد

و دگر بار شراره های رقصانش را بدست باد بسپارد

و زندگی از سر گیرد

اما من آن خاکستر هم نیستم...

بی تو...ای دوست

حتی

مرده ای که امید نُشوری هست

به روزی که  تنها، دانای جهان می داند

حتی آن نیز نیستم

خواستم بگویم...هیچم

اما هیچ هم نشانی است از چیزی که هست

ولی نشان از نبودن دارد

من هر آنچه هست اما نیست نیز، نیستم

بی تو...بی تو... ای دوست...!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:2 توسط ساحل| |

تو رفتی وبی تو

تمام خاطره هامان

ز مرگ می نالند!

 

 و اشک های زلالم

ز چشمهای سیاهم

هنوز می بارند!

 

تو رفتی و بی تو

سحر شد و تکرار

اذان شد وافطار

 

و چای داغ

و دو خرما

که نذر می دادند!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:0 توسط ساحل| |

 این روزها با هرکه دو ست می شوم

 احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم

که دیگروقت خیانت است.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:38 توسط ساحل| |

خیلی وقت بود که دیگه واسه شروع دوباره انگیزه نداشتم انگار  سرنخ این وبو گم کرده بودم که چهارشنبه با دیدن بچه ها دوباره پیداش کردم...روز خیلی خوبی بود من با بچه ها دوباره مثل قدیم دور هم بودیم گل گفتیم و گل شنیدیم...اخلاق بچه ها هیچ تغییری نکرده بود و این کلی بهم حال داد.

راستی امشب یه چیزی رو کشف کردم بین خودمون باشه ولی فهمیدم آدم بی شعور دوروبرمون خیلی ریخته شرمنده اینقدر رک میگما اما خب می گم تا بدونید که به ظاهر آدما اصلا اعتماد نکنید خصوصا جنس خبیث مخالفو.....حالا از ما گفتن و از شما نشنیدن.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط ساحل| |

پشت کردم

به تو

              به قانون مضحک زندگیت!

که خودت را

                    و من را روزها با آن به سخره گرفتی!

دوست داشتن را میدانستی 

 در فاصله ها 

                              اما!

اکنون که فاصله ی ما هزاران سال نوریست!

تا ابد دوستم خواهی داشت

                           لابد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:31 توسط ساحل| |

تو ماه را بيشتر از همه دوست داشتي...
و حالا ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما...
اين ماه
با هيچ دستمالي از پنجره پاك نمي‌شود...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:9 توسط ساحل| |

شنیدم دوسم نداری

پشت هم هی بد میاری

تو شدی ازم فراری

خیلی وقته منو تنها می ذاری

سر هر قول و قراری

بهونه برام میاری

آخره چشم انتظاری

خیلی سخته بگی حرفی نداری

 

دنیای عجیبیه، تو سر هر آدمی یه فکریه، فکری که به نظر تو شاید جالب نباشه به نظر   یکی دیگه جذابه، کاری که به نظر تو مضحک و بی کلاسه به نظر یکی دیگه ... از این حرفا که بگذریم می رسیم به خونۀ آقا کلاغه اِ اِ اِِ ببین هنوز به خونش نرسیـــــده...کاش کلاغ قصۀ هممون سالم به خونش برسه...بازم دوست دارم.

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:44 توسط ساحل| |

یه مدت آدم شده بودم...اما نموندم.

می بخشم اما فراموش نمی کنم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:49 توسط ساحل| |

اعصابم خیلیییییییییییییییییییی خورده... درس نمی خونم... 27 دی امتحان دارم اما لای کتابامم باز نکردم...........................................................اونوقت میگه چته اینقدر عصبانی هستی.....؟..اَه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:21 توسط ساحل| |

غمبار عشقتو رو دوش می کشم...

پا پس نمی کشم...

با این خیال پوچ که چشمهای تو دیوونه ی منه...

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:50 توسط ساحل| |

دنیا پر از آدماییه که فراموش می کنند، می بینند و می گذرند، لبخند می زنند اما نمی دونند به کی و برای چی؟؟؟سرشون شلوغ می شه و نمی دونند سهم بزرگی از زندگی اونا همین آدماییه که گاهی اوقات حتی وقت ندارند ببیننشون،اما اگه تونستی آدما رو، دوستاتو، کسانی که روزی روزگاری تمام فکر و ذهنت یا حتی گوشه ای از ذهنت رو به خودش اختصاص داده رو بیاد داشته باشی هنر کردی...هر چیزی، هر کسی که روزی گوشه ای از ذهنت رو مشغول کرده  ارزش داره که همون گوشۀ ذهنت بیادش باشی.

بیادتونم و تا ابد دوستتون دارم.....

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:26 توسط ساحل| |

 

 

 

 

نگاهم کن...

آرام آرام می آید،

تولد دختری از جنس نور

تولد عشق...

آری یادم هست

آن روز که چشم به دنیای پوچ آدمها باز کردی

چشمان تیرۀ من به دنبال نگاه زیبای تو بود

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار می دانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

شب تولد تو بود و من

ترانۀ طپش های قلب عاشق خویش را

تقدیم سالهای تنهایی تو میکنم

تولدت مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:36 توسط ساحل| |

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی

گیرم تا دنیا دنیاس بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود

منو به کی فروختی اون ازما بهترون بود

می خوای بیا ولی حیف، حیف دیگه خیلی دیره

حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم

اینو می گم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

غرورتم شکستم به چیت داری می نازی

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:14 توسط ساحل| |

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرادر خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی مرگ ، نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتم  چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با غم رها کردند

همه خود ، درد من بودند گمان کردند که همدردند

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:54 توسط ساحل| |

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:20 توسط ساحل| |

ما رفيق خوشي و ناخوشي هم بوديم

ناخوشي سهم من افتاد تو تنها خوش باش

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:34 توسط ساحل| |

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:3 توسط ساحل| |

شايد اگه منم جاي اون بودم اين طوري رفتار مي كردم...حس ميكنم حالا هنوز چيزي نشده خودشو يه طبقه بالاتر از من مي بينه شايدم حق داره اما امروز بد جور بهم برخورد...ميخوام ديگه كاري به كارش نداشته باشم  بر خلاف اون وقتي كه من داشتم واسه خودم كسي مي شدم...... اگه تو وبلاگ مي نويسم فقط به خاطر اينه كه يادم بمونه....امروز يه دوربين مخفي ديدم بريدم از خنده...خودمونيم  گاهي اوقات تنها خنديدنم حالي مي دها........خيلي جالبه كه بعضي ها سراغي از ما نگيرن...خب حق دارن شايد مثل مورد امروزي ما رو يه جور مزاحم مي بينن......بگذريم ما كه كينه اي نيستيم و اين فقط  رفتار آدماست كه شخصيتشونو نشون مي ده....خيلي وقته مي خوام با يه رفيق برم سفر اما امروز وقتي به مامان گفتم با تعجب نگام كرد به نظر شما يعني جاي اميدي هست مخشو بزنم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:27 توسط ساحل| |

هيچ كس نبود تا آرامش از دست رفتنه ام را به من بازگرداند،،،هيچ كس نبود تا به او قدري از دردهايم را بفهمانم،،،تو دنيايي كه تنها چيزي كه برحق است تنهاييست زنده ماندن حرام است.....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:15 توسط ساحل| |

تو رو نشونه گذاشتم واسه اينكه هر وقت ديدمت داغ دلم تازه بشه،‌واسه اينكه بفهمم كه غرورمو كه اين روزا به حراج گذاشتم براي آدمايي مثل تو به باد ندم،يه نشونه گذاشتم رو دستم واسه اينكه هر وقت ديدمت يادم بياد كه آدماي نامرد تو اين دنياي لعنتي خيلي زياده

تو دنيايي كه آدما به خاطر خودشون پا روي احساسو همه چيزه آدم مي ذارند زنده ماندن حرام است…

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:55 توسط ساحل| |

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من! مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا که می آید

از لحظه های رفتۀ روشن چه می ماند

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:14 توسط ساحل| |

ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه

نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه

روز تولد توست همه میگن مبارک

منم میگم عزیزم تولدت مبارک

سلام جییییییییییگر...تولدن مبارک شرمنده من دیروز هیچ رقمه به نت دسترسی نداشتم...میبوسمت...از همین جا همین لحظه... حالا بگو ببینم کدوم از اینارو دوست داری برات بخرم؟؟؟؟

 

شب برای چیدن ستاره خواهم آمد

بیدار باش

من با سبدی پر از بوسه می آیم

وقبل از چیدن ستاره های قلبت

 آنها را روی گونه هایت می کارم

تا بدانی

ای خوبم

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:55 توسط ساحل| |

چقدر سخته از دست دادن کسی که تا وقتی بود از دست دادنش را آرزو می کردی، وقتی دوباره می بینیش که نمی تونی بدستش بیاری، چقدر سخته که نتونی بدستش بیاری درحالی که فقط 1 کیلومتر باهاش فاصله داری ولی مطمئنم اگه یه بار دیگه ام داشته باشمش دوباره قصه ی قبلی تکرار می شه پس شاید دیدن او هم غنیمت باشد...بگذریم از این قصه  که به سادگی آغاز تموم شد...

 

از جدا شدن نوشتی تو تن زخمی هر برگ

گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم

مثل دستات سرده سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط ساحل| |

وقتی یه کاری رو شروع می کنی یه کسایی که تو اون حرفه تبحر دارند شروع می کنند به نصیحت کردن، تو به اونا گوش نمی کنی اما بعدا که خودت وارد اون حرفه می شی هیچ وقت اون نصایحو فراموش نمی کنی....و سعی می کنی به اونا عمل کنی...

من زانتیا می خوااااااااااااااااااااااام....

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او...

اینم حرفهای پراکنده ی من در تایم 10:26 دقیقه ی این روز ...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:29 توسط ساحل| |

گرد و غباری که دلم گرفته

حوصله زیر و زبر نداره

ساقه ی خشکیده ی بید صبرم

خم شده و نای تبر نداره

میاد با اینکه آخرای قصست

از رو دوشت این بارو بر میداره

قافیه هام یکی یکی تموم شد

اما ترانه هام ادامه داره

یعنی یکی پیدا نمی شه از دور

برای این خسته خبر بیاره

اگه میاد بهش بگید بجنبه

غصه داره دخل منو  میاره

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط ساحل| |

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخ سادگيمو

نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزهاي خوب زندگيمو

چرا تو اول قصه همه دوستم ميدارند

وسط قصه ميشه سر به سر من مي ذارند

تا بياد قصه تموم  شه همه تنهام مي ذارند

مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم

تا با يه نيش زبون بتركه و خراب بشه

تا بياند جمعشون كنند حباب دل سراب بشه

مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي

مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي

مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم

مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم

ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونام

يه دروغ گو مي شمو هميشه ورد زبونام

يه نفر پيدا بشه به من بگه چكار كنم؟؟؟

با چه تيري اوني كه دوسش دارم شكار كنم؟

من بايد از چي بفهمم چه كسي دوسم داره؟

توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:26 توسط ساحل| |

سلام،سال نوتون مبارك، نمي دونم چرا اينقدر تو اين وب احساس راحتي مي كنم اما خيلي وقته كه هر چي نوشته مي نويسم ميريزمشون تو يه پوشه...خودمو گول مي زنم و حس مي كنم تو وبلاگ ثبتشون كردم....خب اينم از سال جديد منكه هنوز فكر مي كنم سال هشتاد و شيشم.....خيييييييييلي باحاله نه.....راستي يه موقع قرار بذارين همگي آن بشيم حالشو ببريم منكه پيشنهاد دادم بقيش با خودتون هماهنگ كردين يه sms بدين ما هم از مصاحبتتون فيض مي بريم....ما كه هنوز آدم نشديم و نرفتيم سراغ درس،‌ ديگه فكر كنم 3- 4  ماهه ديگه زنده باشم چون بابام امسال ديگه از آسمون دارم مي زنه چون فكر مي كنه بنده دارم خودمو مي كشم ولي باكي نيست داداش ما كه....خب به قول شقايق بستونه ديگه منم ديگه حوصله تايپو ندارم پس تا برنامه ي بعد باااااااااااااااااااااي....راستي يه افتخار ديگه امسال هيج جا با مامان اينا نرفتم اينقدر حال ميده.

 

اينم قسمتي از ترانه ي خاكسترم نكن با صداي عشق من:

من بي تو هيچم ،تو باورم نكن

خيسم ز گريه تنها ترم نكن

عاشق نبودم تا با تو سر كنم

آتش نبودم خاكسترم نكن

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:7 توسط ساحل| |

همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترم ترند

همه آدمها برابرند ، اما بچه ها واجبترند

همه آدمها برابرند ، اما خانمها مقدمترند

همه آدمها برابرند ، اما سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند

در کل همه آدمها برابرند ، اما بعضيها برابرترند !!...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:12 توسط ساحل| |

ديدم در آن كوير درختي غريب را

محروم از نوازش يك سنگ رهگذر

تنها نشسته اي

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب...

در انتظار قطره ي آب...

در آرزوي آب...

ابري رسيد

چهر درخت از شعف شكفت

دلشاد گشت و گفت:

«اي ابر،‌اي بشارت باران!

«آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!

غريد تيره ابر

برقي جهيد و چوب درخته كهن

                                         بسوخت!!!

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:13 توسط ساحل| |

ای کاش آن حقیقت عریان محض را

هرگز ندیده بودم.....

دیدم که بی دریغ

با رشته فریب

این رقعه رقعه زندگیم کوک می خورد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:10 توسط ساحل| |

به همه خواهم گفت...

به همه خواهم گفت؛

به نسيمي که گذر خواهد کرد؛

به شهابي که درخشيد به شب؛

به شب روشن پاک...

به سپيدار بلند؛

به پرستو که غمين ترک کند لانه خويش؛

به همه خواهم گفت.

به شرابي که به پيمانه تو مي رقصد؛

و ترا مست کند شب همه شب؛

من به هر کوچه که تو مي گذري؛

کوچه هايي که پر از خاطره است؛

به همه خواهم گفت: که ترا دوست.... که ترا دارم دوست...  .

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:16 توسط ساحل| |

خيلي وقته فقط نگاه كردم،‌فقط خنديدم...خيلي وقته ديگه حتي با كسي حرف نزدم ديگه راز دلمو نگفتم ديگه انگار عادت كردم اما كاش هر كس منو مي ديد نمي گفت: چقدر ساده اي...اَه لعنتي تو دوره اي كه بايد گرگ باشي اينطوري هستي.......مي خوام مستقل باشم...مي خوام فكر كنم نه كسي رو دارم و نه كسي به فكرمه....خيلي وقته كه خودمو به اين وضع عادت دادم، اما نميشه يعني رهام نمي كنند...چقدر بده انگيزه نداشته باشي اما مجبور به كاري بشي...مجبور بشي خودتو با چيزايي سرگرم كني كه بعد فكر وخيالتو بيشتر كنند و اينها همش يه مسبب بيشتر نداره......تو؛ آره خود تو چرا اينطوري نگام مي كني كيف داره آره؟ كيف داره نگاه كردن من و اين همه سرگردوني، نگاه كردن من و وادار كردنم به كاري كه دوست ندارم...باشه باكي نيست بشين همون جا و لذت ببر از اينكه زندگيمو، خودمو اينطوري كردي... به جون خودت قسم اين ساحل دريا نداره كاش اگه ساحلو آوردي اينجا يه فكري به حال تشنگيش مي كردي.....

 

 

اگر زمانه به اين گونه

                     پيشرفت اين است

مرا به رجعت تا غار

                    مسكن اجداد

                                  مدد كنيد

 هميشه دلهره با من است.....

                               هميشه بيمي هست

كه آن نشانه ي صدق از زمانه برخيزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگريزد

هميشه مي گفتم

چقدر مردن خوب است

چقدر مردن،

در اين زمانه كه نيكي حقير و مغلوب است

                                                       خوب است   

 

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:28 توسط ساحل| |

وقت رفتن نمي خوام ببينمت

مي دونم ببينمت كم ميارم

اگه يك لحظه فقط نگام كني

دلمو پشت سرم جا ميذارم

اگه خونسرده نگام به دل نگير

دل تو يه روز ازم خسته مي شه

اگه اسممو فقط صدا كني

راه رفتن واسه من بسته مي شه

وقت رفتن نبايد گريه كني

اينجوري دلم برات تنگ نمي شه

مي دونم هرجاي دنيا كه باشم

تو دلم عشق تو كمرنگ نمي شه

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:52 توسط ساحل| |

لحظه هايي مي رسه كه بد جوري با خودت خلوت كردي اونقدر كه حتي شك داري خدا هم اونجا باشه،جايي كه ميري تو عمق زندگيت و فقط از خودت  يه سؤال مي پرسي:اين همون زندگي هست كه مي خواي؟؟؟شايد احتمال جواب مثبت به اين سؤال بين آدما 10 در 100 باشه اما ميشه با تموم اين تناقض ها جنگيد به نظر من جووني يعني خطر... اگه جووني و مي خواي زندگي كني پس بايد خودت تصميم بگيري چي مي خواي؟شايد نشه تا اونجايي كه من مي خوام به نظر ديگران اهميت نداد اما به قول حميده كه ميگه همه چيز در حد تعادل....آخه اين فقط زندگي منه...اين لحظات مال منند نمي خوام اونو مطابق ميل ديگران بگذرونم و يا مطابق با قوانيني كه زنگيمو تسخير كردند و اگه بخواي به بعضياشون عمل كني همه چيز عكس اون چيزي مي شه كه ميخواي؟؟؟؟ جووني يعني از رانندگي ماشين پليس هم انتقاد كني(بين خودمون باشه هااااااااا).

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 6:57 توسط ساحل| |

عشق را با دستهای کپک زده شان در مست ترین لحظه ها کشتند و بر دروازه شهر آویختند‌....اما غافل از آنكه بویش تمام شهر را عاشق کرد

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:38 توسط ساحل| |

سلام...آقا یه خبرتووووووپ...شقایق داره میاد اصفهان...آخ که چقدر دلم براش تنگ شده...ولی من که می شناسمش یا پروژه ای چیزی داره یا با یه عالمه درس اومدهشقایقم ما یعنی من نسرین و زهرا با ۲ تا گوسفند تو فرودگاه منتظریم....فکر کن یکی با گوسفند بره تو فرودگاهبه امید دیدار
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 6:53 توسط ساحل| |

من ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را .....

 

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 7:55 توسط ساحل| |

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 7:45 توسط ساحل| |

توي دنيا هممون گرفتاريم...گرفتار قوانيني كه دست و پاي مارومي بندند و نمي گذارند به حرف دلمون گوش كنيم...امروز براي اولين بار برگاي پاييزي سراسر كوچه رو پوشونده بود...مي خواي روشون راه بري تا صداي خش خش اونا تمام وجودتو پر كنه...مي خواي از باروني كه اونا رو خيس مي كنه فيلم بگيري اما نگراني...نگران نگاه هايي كه نمي دوني به چه جرمي دستگيرت مي كنند و تو بايد برگها رو رها كني...بايد دلتو رها كني....امشب براي دهمين بار فيلم شام آخر رو ديدم....يه چيزي خلاف عرف جامعه اتفاق افتاد و آخرش جز سياهي چيزي نبود.........شايد اگه دختر و پسر فقط و فقط تو شكل ظاهريشون باهم فرق داشتند اوضاع بهتر مي بود.....شايد اگرخداوند احساسات پسرها رو اينقدر متفاوت با دخترها قرار نمي داد اونوقت منهم مي توانستم .....مي توانستم موتور سوار شم...مي تونستم بلند بخندم يا اينكه نمي خواستم از ترس گناه خودمو بپوشونم....واقعا به چه جرمي ؟به جرم دختر بودن يا به خاطر مصلحت خالقمون و يا عرف و قانون جامعه همه چيز از يه دختر سلب شده چرا ؟؟؟؟به دليل اينكه دختر بايد نجيب باشه!!!دختر نبايد اين كارو بكنه...نبايد تو فلان مهموني با فلان پسر حرف بزنه....دختر نبايد انتخاب كنه...بايد مثل ببو گلابي بشينه تا ببينه شاهزاده روياهاش مياد يانه؟؟؟؟؟همش قانون همش مقررات،همش چيزايي كه كفر آدمو در ميارن......چي مي شد آخ چي مي شد كه نگاهمون يه كم فرق مي كرد...اونوقت هر دختري رو كه شلوار كوتاه داره يا موهاشو بيرون از روسري گذاشته بروبر نگاه نمي كرديم ومي فهميديم كه كلمه آزادي براي همه هست حالا «چرا خداوند متعال اين پوششو از خانمها خواسته و چرا اون حس لعنتي رو تو وجود آقايون گذاشته خودش داند و بس.»

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:0 توسط ساحل| |

هيچ كس نمي تواند قضاوت كند هركس وسعت رنج خود را مي شناسد و ميزان فقدان معناي زندگي اش را....

پائولوكوئيلو

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:15 توسط ساحل| |

كارهايي مي كني كه براي خودت خنده داره...اما افسوس كه نمي توني جلوي اين خنده مسخره رو بگيري...سخته يه روز برسه كه خودتم ندوني كي هستي...خودتم خودتو نشناسي....سخته بين آدمهايي بودن كه هيچ انرژي به آدم نمي دن...اگه چيزي ازت نگيرن بايد خدارو شكر كني...رفتي تو پوسته ساده بودن...اصلا ازاول تو همين پوسته بودي شايد اگر يه جور ديگه بودم اوضاع بهتر بود اما نه خودمو با تمام سادگيهام دوست دارم....با تمام حرفايي كه يه روز ميزنم ولي 20 روز ديگه طرف بهش مي رسه و ميگه تو راست مي گفتي....عجب ساليه امسال.....تابستونش كه باما قهر بود...اما پاييزش يه كم باآدم راه مياد چون مثل دل خودمه گاهي آفتابي،گاهي ابري...... 20 سالمونه هنوزم نفهميديم برا چي زنده ايم....هنوزم معني بعضي رفتارارو درك نمي كنيم....خدايا نمي شد من به جاي آدم مورچه بودم......كارم راه رفتن بود و آذوقه جمع كردن...و بعدم زير پاي يه بنده خدايي له مي شدم وتموم....واي ديگه نه بهشتي بود نه جهنمي....نه نمازي كه براي 2 روز نخوندنش عذاب وجدان بگيري ونه احساسي كه تورو عذاب بده،نه غمي كه تورو تا ته دره ببره ونه شاديي كه گاهي تا اوج ميبرتت.....راحته راحت......مثل يك.................................................؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:16 توسط ساحل| |

 
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:14 توسط ساحل| |

گفتنت لحظه آخر واسه من هنوز سواله

ديدن دوباره تو فقط تو خواب و خيال

غصه هاي آخر تو،توي قلب من مي مونه

هيچكي مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه

بدون بعد رفتن تو روزوشب واسم سياهه

مي دونم برنمي گردي اما باز چشام به راهه

جاي پات به روي قلبم هنوزم تازگي داره

نه، باورم نمي شه ميگن كه منو دوسم نداره

قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار واسه اشكات نميرم

قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

باورم كن باورم كن كه بدون تو مي ميرم

بي تو تنهام خوب مي دوني كه تو غصه هام اسيرم

به زير خاكمو هنوز، نرفتي از خيال من

غصه نخور، سياه نپوش ،گريه نكن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم

بارون مي باره و تورو دوباره پيشم مي بينم

اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من

شباي جمعه كه مياد بياي سر مزار من

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:16 توسط ساحل| |

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:5 توسط ساحل| |

روز تولد براي خود آدم خيلي عزيزه...چون روزيه كه خدا با تقاضاي انتقاليش به دنيا موافقت كرده...روزيه كه بوجود آومدي تا زندگي كني و لذت ببري....زهراي عزيزم تولدت مبارك........يادمه پارسال سر كلاس استاد ميرزايي بوديم بالاي جزوم نوشتي 4،يادته،چه زود گذشت...ديدي... بلاخره توهم 20 ساله شدي...حالا بازم ميگي من از همتون جوونترم!!!يادمه روزتولدت گفته بودم من 10 ميام خونه ولي 12 رسيدم.....تو ونسرين تا صدا درو شنيديد خودتونو زديد به نماز خوندن ولي تابلو هردوتون رفته بوديد سجده،درحالي كه داشتيد از خنده منفجر مي شديد!!!!!!!!تمام ساعات اون روز خاطره بود ولي اميدوارم امسال بيشتر بهت خوش بگذره..........

اي نسرين پاچه خوار...مي كشمت......

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:52 توسط ساحل| |

رفتار من عادی ست....

اما نمیدانم چرا این روزها،

از دوستان و آشنایان،

هر کس مرا میبیند از دور میگوید:

این روزها انگار ، حال و هوای دیگری داری!

اما ...من مثل هر روزم.

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا ، همان نام

و با همان رفتار معمولی،

مثل همیشه ساکت و آرام!

این روزها تنها...

حس میکنم گاهی کمی گنگم،

گاهی کمی گیجم،

حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم.....

گاهی ...از تو چه پنهان،

با سنگها آواز می خوانم،

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم .

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه ، بی خبر هستم.

حس می کنم گاهی کمی کمتر ،

گاهی شدیدا بیشتر هستم .

حتي اگر می شد بگویم ،

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم .

از جمله دیشب هم،

دیگرتر از شب های بی رحمانه ی دیگر بود،

من کاملا تعطیل بودم!!!

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم ،

گاهی ، صد بار در یک روز می میرم !

حتي...یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه ی مریم هم...

برای مردنم کافیست.

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی میکند .

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را،

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند......

اما غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم .

رفتار من عادی ست....

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:16 توسط ساحل| |

برای رفتن زود است
جدایی تلخ است ... ولی حقیقت دارد .
پس من آن را یکباره سر می کشم و طعم تلخش را به تو نمی گویم ....!
لبخند می زنم تا لبخند تو را ببینم .

 

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:31 توسط ساحل| |

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:34 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin