دختران خوابگاه
9/9/99
می آیم به درگاهت با اشک ... با کوله باری که جز گناه و شرمندگی چیزی به بر ندارد و تو ... سخاوتمندانه بخشش می کنی سبک می شوم ... می روم و هنوز اندکی نگذشته باز می گردم در پی طلبی دیگر ... در پی بخششی دیگر و تو... خدایا خوش به حالت ... چه صبری داری غمهایت را به من بگو نگاهت را به من بسپار قلبت را به من بسپار فکرت را به من بسپار اما یأست را به گور بسپار

و آنگاه روز خواهد شد
زمانی که بیاد آوری
که تو –
موجودی کامل هستی .
و آنگاه روشنایی را
در آغوش می کشی
تو –
نور خواهی شد
پر از ستاره های روشنِ شبهای مهتاب
بسان ماه
در شبهای تاریک وجودت
نور افشانی خواهی کرد
بنگر که این درهای بسته
یکی یکی
با کلید مخفی ات
باز می شوند و
تو
ناگهان بدنیا می آیی
– آسمانی و پاک –
با دستانی روشن و نورانی
سلام
تولدت مبارک !
باید امشب
روز را
به مهمانی درهای بسته ببریم
امشب دستت را
در دستان خوشه پروین بگذار
و تا دب اکبر ره بسپار
امشب باید سقف اتاقت را
از ستاره بپوشانی
وقتش رسیده ....
دستهایت را به من بسپار
تا زیباترین شعرهای هستی را در میانشان بگذارم ...
تا شیرینترین شادیهای دنیا را در عوض با تو تقسیم کنم ...
تا رهگذار دیار روشناییاش کنم ...
تا آبشار روح بخش حیات را در آن جاری سازم ...
تا رویاهای شیرین فردا را برایش متجلی سازم ...
تا هر دو فقط به روزهای روشن چشم دوزیم .
| Design By : Night Skin |
