دختران خوابگاه
9/9/99
درشكه اي ميخواهم سياه كه ياد تورا با خود ببرد يا نه ... نه ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد ! بیچاره انسان! به کارهایت برس! ســـــــلام...خوبین بروبچ؟امروز در تاریخ 3 ماهه ی تابستون من یه روز خسته کننده و البته هیجان انگیز بود...صبح my home به نیت دانشگاه ترک کردیم...دلم بدجوری شور میزد...فکر اینکه کارنامه رو بهم بدن و چیزای بد بد توش ببینم حالم ناخجسته می کرد(چون از طریق سایت فقط نمره جند درس اعلام شده بود) خلاصه بگذریم که تا رسیدم پای میز آقای مدیر گروه و دیدن کارنامم چی بهم گذشت اما خــــــــــــــــــــــــب خیلی خیلی به خیر گذشت چون درسی که 200% درصد گفتم می افتم و نمره ی خوبی آورده بودم...البته از افتادن نمی ترسم اما از یه چیز دیگه می ترسیدم که سر رفیق بیچارم اومده بود و کلــــی بهش خندیدیم بله مشروووووووووووووووووووووووووووووووووطیت.....منظورم دوران مشروطیت نبودا یه چیزی بالاتر از اون...خلاصه رفیقم که کلی آتو از ما داشت و جلو بچه ها واسه مزاح اونارو بیان می کردند امروز جرات نداشت سر به سر من بذاره چون سریع بهش می گفتم احوال خانم مشروطی چند رقمیه(البته فقط وا3 شوخی و نه مسخره) آقا رفتیم بانک واسه واریز پول...سر صبر نشسته بودیم تا نوبتمون برسه که یهو یه خانمه مثل رغد و برق 420 ولت کنار من ظاهر شد و گفت: قصد داره چکشو نقد کنه اما صندوقدار ازش کارت شناسایی می خواد، بهم گفت می تونم لـــــــــــــــــــــطف کنمو به جاش چکو نقد کنم یه نگاهی به مبلغ چک انداختم 2 میلیون تومن بود یه نگاهیم به رفیق شفیق فرمودم که خودشو زد به کوچه علی چپ(که آخرم من یکی نفهمیدم کدوم کوچه و خیابونه) فهمیدم بله با این حرکت فاز داده که مختار خودتی....گفتم خانم شرمنده من به اندازه کافی مشغله دارم ...شروع کرد آیه نازل کردن...منم قبول کردم...خلاصه چکو نقد کردمو بهش دادم....اما بعد وقتی موضوع به بچه ها گفتم متهمم شدیم...آقا سرتونو درد نیارم اگه تا 2-3 ماه دیگه از من خبری نشد......کمپوت یادتون نره باشه؟!؟!؟!؟منم سعی می کنم اونجا واستون نامه بنویسم...راستی یه موضوع خنده دار دیگه...فعلا تو خماریش بمونین یه شیطنت کردم امروز که نزدیک بود دودمانمو به باد فنا بده(آخه با مدیر گروهم آدم شوخی می کنه اوووووووووونم با این) ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب بی تو خاکسترم...بی تو... ای دوست اما من آن خاکستر هم نیستم که شاید روزی امید بر دمیده شدن در آن باشد و آتشی پنهان دوباره از آن سو سر برآورد و دگر بار شراره های رقصانش را بدست باد بسپارد و زندگی از سر گیرد اما من آن خاکستر هم نیستم... بی تو...ای دوست حتی مرده ای که امید نُشوری هست به روزی که تنها، دانای جهان می داند حتی آن نیز نیستم خواستم بگویم...هیچم اما هیچ هم نشانی است از چیزی که هست ولی نشان از نبودن دارد من هر آنچه هست اما نیست نیز، نیستم بی تو...بی تو... ای دوست...! تو رفتی وبی تو تمام خاطره هامان ز مرگ می نالند! و اشک های زلالم ز چشمهای سیاهم هنوز می بارند! تو رفتی و بی تو سحر شد و تکرار اذان شد وافطار و چای داغ و دو خرما که نذر می دادند!
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
به نگاه گرفته ات ای دوست
می توان اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم...
جهان را به جستوجویِ دلیلی ساده
دشنام میدهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟
نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همهی ما
در وحشتِ واژهها زاده میشویم
و در ترسِ بیسرانجامِ مُدارا میمیریم.
خطای دید می نامیمش
معجزه اگر نشود
خطای دید می نامیمش
و همان جدال همیشه
بر سر نیاز های بی پاسخ
و همان جدال همیشه
بر سر عقل و دل و علم و توهم!
این جدال را پایانی نیست....
به کارهایت برس!
شاید... روزی... بی خبر ...مرگ
سرا غی از تو بگیرد!
شاید... روزی... بی خبر ...عشق ....
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
بانگ زد برمن : مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود
درد را با لذت آمیزد
در تپش هایت فرو ریزد
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
چشم می لغزید بر یک طرح شوم
می تراوید از تن من درد
نغمه می آورد بر مغزم هجوم
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید
| Design By : Night Skin |

