تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط شقایق| |

مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.
گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند.
اما همین که مطمئن شدند ، مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند.
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:50 توسط شقایق| |

 این روزها با هرکه دو ست می شوم

 احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم

که دیگروقت خیانت است.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:38 توسط ساحل| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!
دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:8 توسط زهرا| |

خیلی وقت بود که دیگه واسه شروع دوباره انگیزه نداشتم انگار  سرنخ این وبو گم کرده بودم که چهارشنبه با دیدن بچه ها دوباره پیداش کردم...روز خیلی خوبی بود من با بچه ها دوباره مثل قدیم دور هم بودیم گل گفتیم و گل شنیدیم...اخلاق بچه ها هیچ تغییری نکرده بود و این کلی بهم حال داد.

راستی امشب یه چیزی رو کشف کردم بین خودمون باشه ولی فهمیدم آدم بی شعور دوروبرمون خیلی ریخته شرمنده اینقدر رک میگما اما خب می گم تا بدونید که به ظاهر آدما اصلا اعتماد نکنید خصوصا جنس خبیث مخالفو.....حالا از ما گفتن و از شما نشنیدن.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط ساحل| |

وامانده و درمانده تر از من...

مي شناسي اي دوست؟

من نه دانا هستم .

نه زاهد.

ونه عاشق پيشه.

جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ.

رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ.

من دلم مي خواهد...

دلم ميخواهد...

كه جدا باشم از اين بدكاره.

هرچند...

ميدانم كه جدا از او من...

من...

دگر من نيستم.

مي داني؟

سنگ،بهتر ز من است.

به چه تشبيه كنم؟

شايد كه به اين دل

قطره اي نور بتابد از يار.

كه مگر

راه نجاتي بنمايد من را.

مي داني؟

بي سوادم،جاهلم،نادانم

به پريشاني خود معترفم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط شقایق| |

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:39 توسط شقایق| |

دکتر شريعتي :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم ... ایام به کام .
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:26 توسط زهرا| |

زندگی کوچکتر از آنی بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد! " دکتر.شریعتی
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 8:44 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin