تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

يكي دو روزيه كه چشمات به آفتاب باز شدن

حالا ديگه شروع داستان توئه

مادر و پدرت مثل پاسدار

ديگه دور و بر تو اند چشم به آسمون به خدا

ميگن اينو كه بچه سالمه

تو دورش كن از هرچي ظالمه

گريه مي كني مي دونم من شير بهونست

اشك تو واسه ورود به اين زمونست

تو نه ماه رو تو تاريكي سر مي كردي

بدوني كجايي همين الان بر مي گردي

تو فردا درياي دردا رو درياب

تنهاي تنها هستي تو

بدون اينو پس

تا وقتي رفتي به سمت سختي

يا درگير هستي تو دست تقدير

بعد مي فهمي فردي زخمي غمگين تسليم هستي

 

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي

بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي

 

اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته

اگه دختري مي موني توي فضاي بسته

حرف ياس حالا به حقايق وصله

تولد تو فقط واسه بقاي نسله

پس بهت همينو ميگم و ميرم

كه اين رسمه زمين بي رگ و بي رحم

يه چيزي داري مي بيني و ميگي عاليه

اينجا عصر ادماي ديجيتاليه

هركي مياد واسه كمك دست بگيره

فردا مي خواد چند برابرشو پس بگيره

گريه ها واست همه واسه رياست دوستي كرد

قبل گريه داشت پياز پوست مي كند

ما مي خوايم گلوي همو با حرص بدريم

انگار طلب داريم از همديگه ارث پدري

تو نمي توني چيزي بگي بابايي بخونه

گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه

 

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي

بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي

 

منو ببين كه پر حرف چهرم

گلوم مي سوزه از  مزه ي تلخ شعرم

گوش بده حالا كه توي اوج حرفي

به خدا نمي خوام بدم به تو موج منفي

ولي بدون كه خيلي زود پير ميشي

توجه كن كه خيلي زود دير ميشه

عاقبت تولد تو اجل مي دوني

چرا واسه بزرگ شدن عجله مي كني

معصوم و زيبايي با دل پاك داري اميد

مثله ماهي قشنگ تو آكواريومي

تو كاش بدوني كه پاك بموني

وجود خودتو ذره هاي خاك بدوني

چه تو روز روشن و چه اسمان تاريك

به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري

توي دنياي پر درد و خشونتي

ولي حالا كه اومدي پس خوش اومدي

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:52 توسط شقایق| |

تو ماه را بيشتر از همه دوست داشتي...
و حالا ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما...
اين ماه
با هيچ دستمالي از پنجره پاك نمي‌شود...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:9 توسط ساحل| |

شنیدم دوسم نداری

پشت هم هی بد میاری

تو شدی ازم فراری

خیلی وقته منو تنها می ذاری

سر هر قول و قراری

بهونه برام میاری

آخره چشم انتظاری

خیلی سخته بگی حرفی نداری

 

دنیای عجیبیه، تو سر هر آدمی یه فکریه، فکری که به نظر تو شاید جالب نباشه به نظر   یکی دیگه جذابه، کاری که به نظر تو مضحک و بی کلاسه به نظر یکی دیگه ... از این حرفا که بگذریم می رسیم به خونۀ آقا کلاغه اِ اِ اِِ ببین هنوز به خونش نرسیـــــده...کاش کلاغ قصۀ هممون سالم به خونش برسه...بازم دوست دارم.

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:44 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin