تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

 

سلام به تمام دوستای گلم بخصوص شقایق ساحل زهرا...

دلم واسه همتون تنگ شده...

کجائید بابا حالا من نیستم شما دیگه چرا؟؟

ساحل جون کجایی ازت بی خبریم؟شقایق جون تو کجایی خانم مهندس خودم؟ 

 البته ببخشید تقصیر منه نشده هنوز بهتون زنگ بزنم ولی شما مثل من کم لطف نکنید

 و لااقل وب را زود به زود آپ کنید و همه ی بچه هامون را بخصوص منا

 خوشحال کنید ...

باور کنید من همه اش به یادتون هستم واین چند وقت کارت نداشتم ونمی تونستم بیام .

ولی حالا به خاطر زهرا جآن هم که شده اومدم تا حداقل پیام تبریکی واسش بنویسم.

 زهرا جآن حسابی بهت تبریک میگم .

واقعا روسفید و خوشحالمون کردی .نمی دونی چقققققققدرخوشحال شدم انگار که

 خودم قبول شده باشم .آفرین دست مریضا حقا که زهرا نابغه ی خودمی...

امیدوارم که اول که هرجایی میخواهی وصلاحه قبول بشی و دوم اینکه این قبولی

 آغاز موفقیت های پی در پی ات باشه و در تمام مراحل زندگیت موفق باشی و

 ما را هم از دعای خیرت بی نصیب نکنی...

پارسال که شقایق جوون قبول شد و خوشحالمون کرد امسال هم زهرا جآن .انشاءالله

 دیگه نوبتی هم باشه نوبته ساحل جوونمونه ساحل جوون .اجازه میدی بعد شما هم نوبت

من باشه؟؟؟

امیدوارم که همه خوش و سلامت باشید و به هر آنچه می خواهید برسید.دوستدار و

دلتگ همیشگیتون هستم موفق باشید...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:55 توسط نسرین| |

غم نیست

آنچه میآزاردم

نبودنی سبک بال است

بودنی در کنج لحظه های هیچ

من دل باخته افسانه ای هستم

که گویا قهرمانش را سر بریده اند

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط زهرا| |

ای دوست، دستان کوچکت را به من بسپار
من تو را به اوج خواهم رساند
غم را گوشه ای از ذهنت خاک کن
من تو را به اوج خواهم رساند
روزی به من گفتی
آنقدر در افکارم مشکلات را بزرگ کردم
که دگر در آن افکار جایی برای من باقی نمانده است
دستان کوچکت را به من بسپار
قسم می خورم
این آخرین شب بغض هایت باشد
آخرین شب از گریه های شبانه ات
آخرین شب از به خاطر آوردن عقده های سر بسته ات
تامل نکن، دستت را به من بده
تو را به اوج خواهم رساند
تو را به تو پس خواهم داد...
من تو را می بینم...
تو را درک می کنم...
تو را بیشتر از خودت باور دارم...
فقط مرا باور داشته باش...
اعتماد کن!
تو را به اوج خواهم رساند...به اوج بودن...
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:24 توسط شقایق| |

می نویسم تا رعشه های اندوه از وجودم جدا شوند...
می نویسم تا نفرتم از هر آنچه که رنگ و بوی حیوانی دارد کاسته شود...
می نویسم...
من از اینگونه زیستن این مردم ، خدایا خسته ام!
از اینگونه خواستن هایشان...
از این گونه اسیر خود نگه داشتنشان...
از این گونه ترحم هایشان...
همه ی شهر غم آلود است بسان دل من
شب هایش بدون ماه است مثل چشم من
اتاق تاریک است...
100 بار مردن به از اینگونه با خشم و نفرت زیستن است.
من برای تو می نویسم ای دوست!
آیا صداهای گوش خراش وجدانم را می شنوی؟؟؟
همه اش به خاطر توست...من هم مثل تو خوی حیوانی گرفته ام!
آری ، اینجا همیشه خزان است
و مردمش آدمیانی ابله ،نفرین شده و پست
اینجا سرزمین نفرین شده هاست
صدای گریه ی نوزاد و خنده ی زنی را می شنوم
آن مرد و زن را باید به سنگلاخ کشید
چون پای یک نفرین شده ی دیگر رو به این دنیای نفرین شده باز کردن...
لعنت به تو ای تقدیر...
لعنت...
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:53 توسط شقایق| |

ديگر هيچ چيز اهميت ندارد
نه اين روزهايي که مثل برق و باد مي گذرند
نه اين ثانيه ها
نه آدمهايي که از کنارم با تبسمي عبور مي کنند
و نه خاطرات گذشته
قصد دارم همه چيز را خاک کنم تا به ابد
آنوقت هست که آزاد خواهم شد...
خاک مي کنم و مي گذرم
با آهي سرد مي گذرم
با تبسمي تلخ مي گذرم
با اشکي يخ زده مي گذرم
فکر سرد خاطرات خاکستري درد را به تمام تنم مي اندازد...
رعشه اي سخت...
چقدر سخت است دل کندن از خاطرات گذشته و دل نبستن به روزها و آدمهايي که مي داني
يک روز
به آن خاطرات خاکستري اضافه مي شوند...
رسيدم ته خط...
شروع خط بعدي کجاست؟؟؟

 

مثه مردن مي مونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:14 توسط شقایق| |

مدت هاست که از تو خبري ندارم
مدت هاست که نيستي و فقط قلبم مي زنه
يادش بخير!
وقتي چشمم به چشمت مي افتاد قلبم تند تند مي زد
اما الان مدت هاست از اون روزها مي گذره...
نه خبري از اون تپش هاي تند قلبم هست
و نه تو...
تو که رفتي اونم آروم شد!
ولي خيلي خوبه که همه چيز تموم شد
الان ديگه قلبم پليدي و نفرت رو تو وجود آدما تشخيص مي ده...
اصلا واسه اينکار ساخته شده...سازنده ش هم تو بودي...
توام برو خوش باش...
بي من خوش باش...
من با خاطرات گذشته مان خوشم...
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:29 توسط شقایق| |


«دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچ کسي نيست

که در بيشه ي عشق

قهرمانان را بيدار کند...»

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط شقایق| |

 

 

 

 

نگاهم کن...

آرام آرام می آید،

تولد دختری از جنس نور

تولد عشق...

آری یادم هست

آن روز که چشم به دنیای پوچ آدمها باز کردی

چشمان تیرۀ من به دنبال نگاه زیبای تو بود

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار می دانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

شب تولد تو بود و من

ترانۀ طپش های قلب عاشق خویش را

تقدیم سالهای تنهایی تو میکنم

تولدت مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:36 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin