تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من! مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا که می آید

از لحظه های رفتۀ روشن چه می ماند

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:14 توسط ساحل| |

ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه

نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه

روز تولد توست همه میگن مبارک

منم میگم عزیزم تولدت مبارک

سلام جییییییییییگر...تولدن مبارک شرمنده من دیروز هیچ رقمه به نت دسترسی نداشتم...میبوسمت...از همین جا همین لحظه... حالا بگو ببینم کدوم از اینارو دوست داری برات بخرم؟؟؟؟

 

شب برای چیدن ستاره خواهم آمد

بیدار باش

من با سبدی پر از بوسه می آیم

وقبل از چیدن ستاره های قلبت

 آنها را روی گونه هایت می کارم

تا بدانی

ای خوبم

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:55 توسط ساحل| |

نسرین جان تولدت رو تبریک می گم

تولدت مبارک

باران به زیبایی تمام

مرا حیران می کند

و غرشش بسان لبخند یک سیب

مرا به شوق می برد

آه

کیست که در سایه شب

دستانم را با باران پیوند دهد

و در سکوت ابر

تنم را با تنت هم گام

دلم یه قدم می خواهد

با تو

با باران

با برگهای زرد زیر پا و

با ترنم نگاه عاشقت

بی چتر

دلم تنهایی را جستجو می کند

تو

تمام

تنهایی

منی.

باران می بارد

و دلم در تمنایش در ملکوت سیر می کند

کجاست دستان بارانیت...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:53 توسط شقایق| |

        جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست...

 جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس..

 جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..

 وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست...

         نسرینم باتموم وجودم این روزو بهت تبریک میگم..............

ساده هستی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق
بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته
پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته...


نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:33 توسط زهرا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:31 توسط نسرین| |

چقدر سخته از دست دادن کسی که تا وقتی بود از دست دادنش را آرزو می کردی، وقتی دوباره می بینیش که نمی تونی بدستش بیاری، چقدر سخته که نتونی بدستش بیاری درحالی که فقط 1 کیلومتر باهاش فاصله داری ولی مطمئنم اگه یه بار دیگه ام داشته باشمش دوباره قصه ی قبلی تکرار می شه پس شاید دیدن او هم غنیمت باشد...بگذریم از این قصه  که به سادگی آغاز تموم شد...

 

از جدا شدن نوشتی تو تن زخمی هر برگ

گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم

مثل دستات سرده سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط ساحل| |

وقتی یه کاری رو شروع می کنی یه کسایی که تو اون حرفه تبحر دارند شروع می کنند به نصیحت کردن، تو به اونا گوش نمی کنی اما بعدا که خودت وارد اون حرفه می شی هیچ وقت اون نصایحو فراموش نمی کنی....و سعی می کنی به اونا عمل کنی...

من زانتیا می خوااااااااااااااااااااااام....

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او...

اینم حرفهای پراکنده ی من در تایم 10:26 دقیقه ی این روز ...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:29 توسط ساحل| |

اگر می خواهی  نگهم داری
ای دوستمند از دستم می دهی ، اگر
می خواهی همراهی کنی
ای دوستمند تا انسان آزادی باشم.میان ما همبستگی از
آنگونه می روید، که
زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می کند.

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:58 توسط شقایق| |

 

اگه کوه بودم ? ميتونستم در برابر حوادث محکم باشم ... ميتونستم استقامت رو به همه ياد

 

بدم  ... ولي نه ...  ممکن بود که آتشفشان بشم و ....

 

اگه دريا بودم ? ميتونستم آروم باشم و همه رو به آرامش برسونم ... ميتونستم منبع حيات باشم و

 

زندگي ببخشم. ولي نه ... ممکن بود طغيان کنم و ...

 

اگه جنگل بودم ? ميتونستم سرسبز باشم و به همه جا طراوت و شادابي ببخشم . ميتونستم هواي

 

تازه ايجاد کنم. ولي نه ... ممکن بود آتش سوزي راه بندازم و ...

 

اگه خورشيد بودم ? ميتونستم با نورم همه جا رو روشن کنم ... ميتونستم راه درست رو به همه

 

نشون بدم ... ولي نه ... با رسيدن شب بايد ميرفتم و ...

 

اگه زمين بودم ? ميتونستم پر از معادن ارزشمند باشم براي همه ... ميتونستم پناه باشم ... ولي

 

نه ... ممکن بود بلرزم و ...

 

اگه باد بودم ? ميتونستم بوزم و درجريان باشم ... ميتونستم خوبي ها رو با خودم به همه جا

 

ببرم ... ولي نه ... ممکن بود طوفان بشم و ...

 

اگه بارون بودم ? ميتونستم رو سر همه ببارم ... ميتونستم لطافت رو به همه هديه کنم ... ولي

 

نه ... ممکن بود سيلاب بشم و ...

............................

 

ولي اگه انسان بودم ?

 

ميتونستم استوار باشم مثل کوه ... آروم باشم مثل دريا ... سرسبز باشم مثل جنگل ... گرمي بخش

 

باشم مثل خورشيد ... پناه باشم مثل زمين ... در حرکت باشم مثل باد ... لطيف باشم مثل

 

بارون ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:20 توسط نسرین| |

همیشه یک ترس ، همیشه سایه ی یک تردید در همه جا چرخ می خورد
همیشه ،همه جا،در هر زمان.
کودکی را میبینم که چه زیبا می خندد ، چه ساده پاسخ دوست داشتنم را می دهد ، و چه ساده بازی می کند
اما ما چه سخت می خندیم
چه سخت جواب دوست داشتن ها را می دهیم
و چه سخت زندگی می کنیم
آری ، این است مرگ تدریجی...
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:46 توسط شقایق| |

گرد و غباری که دلم گرفته

حوصله زیر و زبر نداره

ساقه ی خشکیده ی بید صبرم

خم شده و نای تبر نداره

میاد با اینکه آخرای قصست

از رو دوشت این بارو بر میداره

قافیه هام یکی یکی تموم شد

اما ترانه هام ادامه داره

یعنی یکی پیدا نمی شه از دور

برای این خسته خبر بیاره

اگه میاد بهش بگید بجنبه

غصه داره دخل منو  میاره

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط ساحل| |

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخ سادگيمو

نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزهاي خوب زندگيمو

چرا تو اول قصه همه دوستم ميدارند

وسط قصه ميشه سر به سر من مي ذارند

تا بياد قصه تموم  شه همه تنهام مي ذارند

مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم

تا با يه نيش زبون بتركه و خراب بشه

تا بياند جمعشون كنند حباب دل سراب بشه

مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي

مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي

مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم

مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم

ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونام

يه دروغ گو مي شمو هميشه ورد زبونام

يه نفر پيدا بشه به من بگه چكار كنم؟؟؟

با چه تيري اوني كه دوسش دارم شكار كنم؟

من بايد از چي بفهمم چه كسي دوسم داره؟

توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:26 توسط ساحل| |

در این دنیا که من ماندم تیره و تاریک
خدایا رجعتی کن بر من زار
که بینی روزگارم را
که بینی حال زارم را
گشته ام پیر و فرتوت در این ویرانکده
مرا دریاب خدایا
مرا دریاب....
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:25 توسط شقایق| |

امروز یک کودک منفور به دنیا آمد
می دونی چیه اون باعث شد یک انسان خوب از دنیا بره
خدا چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!
کودک منفور=انسان خوب
هیچ کس با ذات خوب به دنیا نمی یاد
یه جا خوندم برای پاک بودن نباید به دنیا آمد
هر انسانی برای شکنجه شدن و شکنجه دادن متولد می شه
سعادت ، خوبی ،...در نظر اونا چیز خط خورده ای به حساب می یاد.
شاید بهتره این جمله رو عوض کنم
خدا چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!
"من چه تعادل رو خوب حفظ می کنه!"
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:56 توسط شقایق| |

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
....

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:34 توسط زهرا| |

سلام،سال نوتون مبارك، نمي دونم چرا اينقدر تو اين وب احساس راحتي مي كنم اما خيلي وقته كه هر چي نوشته مي نويسم ميريزمشون تو يه پوشه...خودمو گول مي زنم و حس مي كنم تو وبلاگ ثبتشون كردم....خب اينم از سال جديد منكه هنوز فكر مي كنم سال هشتاد و شيشم.....خيييييييييلي باحاله نه.....راستي يه موقع قرار بذارين همگي آن بشيم حالشو ببريم منكه پيشنهاد دادم بقيش با خودتون هماهنگ كردين يه sms بدين ما هم از مصاحبتتون فيض مي بريم....ما كه هنوز آدم نشديم و نرفتيم سراغ درس،‌ ديگه فكر كنم 3- 4  ماهه ديگه زنده باشم چون بابام امسال ديگه از آسمون دارم مي زنه چون فكر مي كنه بنده دارم خودمو مي كشم ولي باكي نيست داداش ما كه....خب به قول شقايق بستونه ديگه منم ديگه حوصله تايپو ندارم پس تا برنامه ي بعد باااااااااااااااااااااي....راستي يه افتخار ديگه امسال هيج جا با مامان اينا نرفتم اينقدر حال ميده.

 

اينم قسمتي از ترانه ي خاكسترم نكن با صداي عشق من:

من بي تو هيچم ،تو باورم نكن

خيسم ز گريه تنها ترم نكن

عاشق نبودم تا با تو سر كنم

آتش نبودم خاكسترم نكن

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:7 توسط ساحل| |

 

سلام به همه ی دوستای گلم بخصوص شقایق٬ ساحل و زهرا جونم

سال نو را تبریک میگم امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و پیروزی و کامیابی داشته باشید و به هرچه

می خواهید برسید...

امیدوارم که بتونیم حضوری هم به هم تبریک بگیم و دور هم جمع شیم.راستی حسودیتون بشه اولین

پیام تبریک امسال را من نوشتم البته ببخشید یه کم دیر شد.

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط نسرین| |


Design By : Night Skin