دختران خوابگاه
9/9/99
وقت رفتن نمي خوام ببينمت مي دونم ببينمت كم ميارم اگه يك لحظه فقط نگام كني دلمو پشت سرم جا ميذارم اگه خونسرده نگام به دل نگير دل تو يه روز ازم خسته مي شه اگه اسممو فقط صدا كني راه رفتن واسه من بسته مي شه وقت رفتن نبايد گريه كني اينجوري دلم برات تنگ نمي شه مي دونم هرجاي دنيا كه باشم تو دلم عشق تو كمرنگ نمي شه لحظه هايي مي رسه كه بد جوري با خودت خلوت كردي اونقدر كه حتي شك داري خدا هم اونجا باشه،جايي كه ميري تو عمق زندگيت و فقط از خودت يه سؤال مي پرسي:اين همون زندگي هست كه مي خواي؟؟؟شايد احتمال جواب مثبت به اين سؤال بين آدما 10 در 100 باشه اما ميشه با تموم اين تناقض ها جنگيد به نظر من جووني يعني خطر... اگه جووني و مي خواي زندگي كني پس بايد خودت تصميم بگيري چي مي خواي؟شايد نشه تا اونجايي كه من مي خوام به نظر ديگران اهميت نداد اما به قول حميده كه ميگه همه چيز در حد تعادل....آخه اين فقط زندگي منه...اين لحظات مال منند نمي خوام اونو مطابق ميل ديگران بگذرونم و يا مطابق با قوانيني كه زنگيمو تسخير كردند و اگه بخواي به بعضياشون عمل كني همه چيز عكس اون چيزي مي شه كه ميخواي؟؟؟؟ جووني يعني از رانندگي ماشين پليس هم انتقاد كني(بين خودمون باشه هااااااااا شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران كه می بارد شما را تر كند عشق را با دستهای کپک زده شان در مست ترین لحظه ها کشتند و بر دروازه شهر آویختند....اما غافل از آنكه بویش تمام شهر را عاشق کرد پرکن پياله را کين جام آتشين من، با سمند سرکش و جادويي شراب، هان اي عقاب عشق! در راه زندگي، که از وجدان............ مترسکی ساخته اید.......... و به آن میخندید........... چه دنیای خنده داریست ٬ دنیای آدمیان من اومدم دس دس .... چقد سریع یک ماه و ۸ روز گذشت فکری به حال خویش کن این روزگار نیست توي دنيا هممون گرفتاريم...گرفتار قوانيني كه دست و پاي مارومي بندند و نمي گذارند به حرف دلمون گوش كنيم...امروز براي اولين بار برگاي پاييزي سراسر كوچه رو پوشونده بود...مي خواي روشون راه بري تا صداي خش خش اونا تمام وجودتو پر كنه...مي خواي از باروني كه اونا رو خيس مي كنه فيلم بگيري اما نگراني...نگران نگاه هايي كه نمي دوني به چه جرمي دستگيرت مي كنند و تو بايد برگها رو رها كني...بايد دلتو رها كني....امشب براي دهمين بار فيلم شام آخر رو ديدم....يه چيزي خلاف عرف جامعه اتفاق افتاد و آخرش جز سياهي چيزي نبود.........شايد اگه دختر و پسر فقط و فقط تو شكل ظاهريشون باهم فرق داشتند اوضاع بهتر مي بود.....شايد اگرخداوند احساسات پسرها رو اينقدر متفاوت با دخترها قرار نمي داد اونوقت منهم مي توانستم .....مي توانستم موتور سوار شم...مي تونستم بلند بخندم يا اينكه نمي خواستم از ترس گناه خودمو بپوشونم....واقعا به چه جرمي ؟به جرم دختر بودن يا به خاطر مصلحت خالقمون و يا عرف و قانون جامعه همه چيز از يه دختر سلب شده چرا ؟؟؟؟به دليل اينكه دختر بايد نجيب باشه!!!دختر نبايد اين كارو بكنه...نبايد تو فلان مهموني با فلان پسر حرف بزنه....دختر نبايد انتخاب كنه...بايد مثل ببو گلابي بشينه تا ببينه شاهزاده روياهاش مياد يانه؟؟؟؟؟همش قانون همش مقررات،همش چيزايي كه كفر آدمو در ميارن......چي مي شد آخ چي مي شد كه نگاهمون يه كم فرق مي كرد...اونوقت هر دختري رو كه شلوار كوتاه داره يا موهاشو بيرون از روسري گذاشته بروبر نگاه نمي كرديم ومي فهميديم كه كلمه آزادي براي همه هست حالا «چرا خداوند متعال اين پوششو از خانمها خواسته و چرا اون حس لعنتي رو تو وجود آقايون گذاشته خودش داند و بس.» هيچ كس نمي تواند قضاوت كند هركس وسعت رنج خود را مي شناسد و ميزان فقدان معناي زندگي اش را.... پائولوكوئيلو نوشته من نوشته اي باشد.اما... شایدم این......... من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم. به هوس بازي اين بي خبران مي خندم. هر که آرد سخن از عشق به آن مي خندم.خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است کارم از گريه گذشته به آن مي خندم....
).

فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد ٬ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آ نجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...........
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
پر کن پياله را ...
...شقایق داره میاد اصفهان...آخ که چقدر دلم براش تنگ شده...ولی من که می شناسمش یا پروژه ای چیزی داره یا با یه عالمه درس اومده
شقایقم ما یعنی من نسرین و زهرا با ۲ تا گوسفند تو فرودگاه منتظریم....فکر کن یکی با گوسفند بره تو فرودگاه
به امید دیدار![]()
![]()
!براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست!!!
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير
| Design By : Night Skin |

