تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

كارهايي مي كني كه براي خودت خنده داره...اما افسوس كه نمي توني جلوي اين خنده مسخره رو بگيري...سخته يه روز برسه كه خودتم ندوني كي هستي...خودتم خودتو نشناسي....سخته بين آدمهايي بودن كه هيچ انرژي به آدم نمي دن...اگه چيزي ازت نگيرن بايد خدارو شكر كني...رفتي تو پوسته ساده بودن...اصلا ازاول تو همين پوسته بودي شايد اگر يه جور ديگه بودم اوضاع بهتر بود اما نه خودمو با تمام سادگيهام دوست دارم....با تمام حرفايي كه يه روز ميزنم ولي 20 روز ديگه طرف بهش مي رسه و ميگه تو راست مي گفتي....عجب ساليه امسال.....تابستونش كه باما قهر بود...اما پاييزش يه كم باآدم راه مياد چون مثل دل خودمه گاهي آفتابي،گاهي ابري...... 20 سالمونه هنوزم نفهميديم برا چي زنده ايم....هنوزم معني بعضي رفتارارو درك نمي كنيم....خدايا نمي شد من به جاي آدم مورچه بودم......كارم راه رفتن بود و آذوقه جمع كردن...و بعدم زير پاي يه بنده خدايي له مي شدم وتموم....واي ديگه نه بهشتي بود نه جهنمي....نه نمازي كه براي 2 روز نخوندنش عذاب وجدان بگيري ونه احساسي كه تورو عذاب بده،نه غمي كه تورو تا ته دره ببره ونه شاديي كه گاهي تا اوج ميبرتت.....راحته راحت......مثل يك.................................................؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:16 توسط ساحل| |

 
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:14 توسط ساحل| |

گفتنت لحظه آخر واسه من هنوز سواله

ديدن دوباره تو فقط تو خواب و خيال

غصه هاي آخر تو،توي قلب من مي مونه

هيچكي مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه

بدون بعد رفتن تو روزوشب واسم سياهه

مي دونم برنمي گردي اما باز چشام به راهه

جاي پات به روي قلبم هنوزم تازگي داره

نه، باورم نمي شه ميگن كه منو دوسم نداره

قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار واسه اشكات نميرم

قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

باورم كن باورم كن كه بدون تو مي ميرم

بي تو تنهام خوب مي دوني كه تو غصه هام اسيرم

به زير خاكمو هنوز، نرفتي از خيال من

غصه نخور، سياه نپوش ،گريه نكن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم

بارون مي باره و تورو دوباره پيشم مي بينم

اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من

شباي جمعه كه مياد بياي سر مزار من

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:16 توسط ساحل| |

ای کاش وقتی نیلوفری میگرید نگوییم کاری از دستمان نمی آید ، می توانیم شانه هایمان را با سخاوت در اختیار هق هقش بگذاریم . یادمان باشد اگر در یک شب تاریک، مهتاب شدیم و نوری بر ویرانه ی کلبه ای بخشیدیم ، روزی نیش خنجری نشویم و قلب نقره ای ساکنان آن را بشکافیم . یادمان باشد اگر به عابری خسته از راه گفتیم دوستت داریم ، چشمان پر از ناز و تمنای او را به این بهانه شبنمی نکنیم .....

شاید امروز سکوت بهتر از نعره زدن برساند سخنت....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:57 توسط زهرا| |

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:5 توسط ساحل| |

 

عید سعید فطر بر همگان مبارک باد

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 7:18 توسط نسرین| |

 

             یک روز من هم خاطره می شوم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:23 توسط زهرا| |


             باز مي خواهم تو را پيدا کنم
                                                         با تو شايد خويش را معنا کنم

                من کيم ؟ گر خود شناسي داشتم

                                                         کي زخود بودن هراسي داشتم؟

               هاي ... اي آئينه ! معنا کن مرا

                                                          گم شدم در خويش پيدا کن مرا

               فرصتي ده تا رود را پيدا کنم

                                                           قطره قطره خويش را معنا کنم

                اهرمن دارد مجابم مي کند

                                                            لاي لايش گاه خوابم مي کند . . .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 6:0 توسط نسرین| |

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند ُ تو هم بگذر از این تنها

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:7 توسط زهرا| |

 

آسمان شب را مدتي است از من گرفته‌اند. از آسمان درون قاب پنجره‌ي خانه‌هاي شهري هم چيزي ديده نمي‌شود. اصلاً از قاب كردن آسمان خوشم نمي‌‌آيد. ....

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:57 توسط زهرا| |

 

لبخندت را به من هدیه بده

که من در سالروز تولدم

هدیه ای زیباتر از این نخواهم داشت

صدایت را به من هدیه بده

که سروده های ناسروده ام را تقدیمت کنم

و نگاهت را به من هدیه بده

تا غنچه های سرخ باغ را در برابرش پرپر کنم

و من تمام عمرم را  و  تمام تحفه ام را

که همان آغاز تولدم است

به تو هدیه می دهم......

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:26 توسط زهرا| |

روز تولد براي خود آدم خيلي عزيزه...چون روزيه كه خدا با تقاضاي انتقاليش به دنيا موافقت كرده...روزيه كه بوجود آومدي تا زندگي كني و لذت ببري....زهراي عزيزم تولدت مبارك........يادمه پارسال سر كلاس استاد ميرزايي بوديم بالاي جزوم نوشتي 4،يادته،چه زود گذشت...ديدي... بلاخره توهم 20 ساله شدي...حالا بازم ميگي من از همتون جوونترم!!!يادمه روزتولدت گفته بودم من 10 ميام خونه ولي 12 رسيدم.....تو ونسرين تا صدا درو شنيديد خودتونو زديد به نماز خوندن ولي تابلو هردوتون رفته بوديد سجده،درحالي كه داشتيد از خنده منفجر مي شديد!!!!!!!!تمام ساعات اون روز خاطره بود ولي اميدوارم امسال بيشتر بهت خوش بگذره..........

اي نسرين پاچه خوار...مي كشمت......

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:52 توسط ساحل| |

 

سلام به همه برو بچ بخصوص زهرا خانوم

زهرا جانم تولد ۲۰ سالگی ات را تبریک میگم امیدوارم که سال خوب وخوشی داشته باشی و موفق و کامیاب باشی ....

این ۱۳ تا گل رز تقدیم به تو:


براي تولدت

در آن روز که فرشتگان

از عشق سرشار بودند

و از روي عشق پايکوبي مي کردند

دانستم،‌ تو اي نازنين پاي بر زمين خاکي عالم

نهاده اي، پس براي خوش آمدي گويي

بهترين گل آدم و عالم را به تو هديه دادم

و آن قلب کوچک و بي رياي من بود.

 

تولدت مبارک....

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:47 توسط شقایق| |

 

نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است       

                                   فداي روی تو هر سروبن که بر لب جوست


وقتي مهتاب از پيچک هاي باغ اميد بالا ميرود تو در قلب من شکوفا ميشوي تويي که از شاخه

 گلي زيبا تري عزیزم زهرا جان سالروز به گل نشستنت را تبريک مي گم...

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخک

با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولک

يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و کوچک

فقط مي خوام بهت بگم ....

 

زهرا جآن تولدت مبارک

 

تقديم به زهرا جان خودم:

        تو مثل راز پاييزي و من مثل رنگ زمستانم

     چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم


 
    تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي 
 
  تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان 


 
 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف 
 
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

 

    تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
 
      تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:34 توسط نسرین| |

رفتار من عادی ست....

اما نمیدانم چرا این روزها،

از دوستان و آشنایان،

هر کس مرا میبیند از دور میگوید:

این روزها انگار ، حال و هوای دیگری داری!

اما ...من مثل هر روزم.

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا ، همان نام

و با همان رفتار معمولی،

مثل همیشه ساکت و آرام!

این روزها تنها...

حس میکنم گاهی کمی گنگم،

گاهی کمی گیجم،

حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم.....

گاهی ...از تو چه پنهان،

با سنگها آواز می خوانم،

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم .

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه ، بی خبر هستم.

حس می کنم گاهی کمی کمتر ،

گاهی شدیدا بیشتر هستم .

حتي اگر می شد بگویم ،

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم .

از جمله دیشب هم،

دیگرتر از شب های بی رحمانه ی دیگر بود،

من کاملا تعطیل بودم!!!

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم ،

گاهی ، صد بار در یک روز می میرم !

حتي...یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه ی مریم هم...

برای مردنم کافیست.

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی میکند .

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را،

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند......

اما غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم .

رفتار من عادی ست....

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:16 توسط ساحل| |

برای رفتن زود است
جدایی تلخ است ... ولی حقیقت دارد .
پس من آن را یکباره سر می کشم و طعم تلخش را به تو نمی گویم ....!
لبخند می زنم تا لبخند تو را ببینم .

 

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:31 توسط ساحل| |

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:34 توسط ساحل| |

از خواب بیدار میشم

چشمامو باز میکنم

یکی دو دقیقه ی اول گیجم

خیلی اون دو دقیقه رو دوست دارم

چون آدم توی دنیای خودشه

دنیای که خودش ساخته نه کس دیگه

بعد که بیدار میشی

یه دفعه ای یه آوار میریزه رو سرت

آوار غم و غصه و هر چی که داری

هر روز کارمون همینه

چشم باز میکنیم

شب دوباره میبندیم

برای نیم روز میمیریم

بیدار میشیم

دیگه بهش عادت کردیم

هر روز اینو قبول میکنیم

توی ذهنمون زیرش انگشت میزنیم

که ما همه محکومیم

محکوم به این زندگی و به این زندون

به این روزمرگی

به این شلوغی

ما همه سخت محکومیم

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:39 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin