تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

من همین الانم دلم برات تنگ شده

 

عزیزم امیدوارم اونجا دوستایی بهتر از ما پیدا کنی ( البته بعید میدونم بهتر از ما پیدا بشه)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط زهرا| |

چه سخت است

            هنگام وداع

                   آنگاه که در می یابی

                                        چشمانی که

                                                  در حال عبور است

                                                                پاره ای از وجود تو را نیز

                                                                                   با خود خواهد برد ... !

سلام شقايق...نمي دونم حسمو چطوري بگم...رسم زمونه يعني همين....يعني رفتن،شقايقم نمي دونم چي مي شه....تو ميري و سر اين وبلاگ،سر دل ما چي مياد(يه جوري مي گم انگار مي خواي بميري)ولي جون ساحل دست خودم نيست....بابا اشك مارو درآوردي...

كاش اون روزا تخم مرغارو خوشمزه تر برات پخته بودم...كاش نمي ذاشتم التماسم كني بعد بگم بااااااااشه...كاش وقتي سوسيس مي خورديم يهو تابه رو خالي نمي كردم تا تو از ترست نفهمي چي مي خوري......يادته هميشه موقعي كه مي خواستي چيزي يادم بدي چقدر اعصابتو ميريختم بهم و تو هم هر بار مثل هميشه اونقدر عصباني مي شدي كه........بينم اونجا فكراتو به كي ميخواي بگي تا اجراشون كنه.....يادته شب آخري چه بلايي سر نسرين آورديم.......از خاطره ها كه بگذريم ميرسيم به چند نكته اخلاقي كه بايد برات بگم،خوب گوش كن ببين چي ميگم:

1) موقع امتحان به همه خصوصا جنس مذكر تقلب برسون(نگي بروباباها)

2)موقع خوردن خيلي رعايت كن و جلوي همه بازم خصوصا جنس مذكر باكلاس بخور...نخوري بعد بگي ببخشيد من تعارف بلد نبودما.......

3)وقتي تو كلاس داري جزوه مي نويسي اگه بغل دستيت سوالي كرد قشنگ جوابشو بده بابا كنفرانس احمدي نژاد نيست كه ميترسي عقب بيفتي.......

4)جزوه هاتم مرگ ساحل يه كم خوش خط تر بنويس...اونجا جزوه هم قرض ميدند نيگاه به خوانسار و آموزشكدش نكن كه نذاشت ما يه كم طعم دانشجو بودنو بچشيم.

خب عزيزم نكته ها رو قشنگ حفظ كن و جمعه توي راه مدام با خودت تكرار كن.....خدا رو چه ديدي شايد جمعه شب وقتي رو تختت نشستي يه ساحلي دوباره بهت گفت:"شقايق بيا رو تخت من"......

موفق باشي و ماروفراموش نكن.......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:7 توسط ساحل| |

به یاد تمام خاطره هایی که با هم داشتیم
بچه ها خیلی دوست داشتم حرف دلمو بنویسم ولی حیف که نمی تونم...
جمعه راهیم...
یعنی اونجا که می رم دوستای خوبی مثل شماها پیدا می کنم...
راستی بچه ها چقد اونجا باید کار کنماا...غذا بپزم..لباسامو بشورم...فک کنین ...کیه که دیگه صبحا التماسش کنم که برام تخم مرغ درست کنه...
بچه ها همیشه به یادتونم...همیشه...
برام دعا کنید...
دوستدارتان شقایق(برا سلامتی من 5 تا صلوات بفرس)آقا ناراحت شدی؟؟؟
و اینم شعری که برای رفتنم پیدا کردم ...

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

...

و این هم تقدیم به شما رفیقان شفیق

رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق
روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها
اينك اندازه ي "ما" مي خوانيم
ما به اندازه ي ما مي بينيم
ما به اندازه ي ما مي چينيم
ما به اندازه ي ما مي گوييم
ما به اندازه ي ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم و گل و بيداري مريم باشيم
من و تو خم نه و در هم نه و كم هم نه كه مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
گفتني ها كم نيست...

به امید دیدار  دوباره...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:46 توسط شقایق| |

زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:39 توسط شقایق| |

            

  مهم نيست،

  كِي؟

  كجا؟

  چطور؟

  مهم اين است،

  يه روزي

  يه جايي

  يه جوري

  تو را ببينم.

  آنگاه.................................................................

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 6:9 توسط زهرا| |

.

.

.

در ابتداي جاده اي زردرنگ

ايستاده ام

ته جاده معلوم نيست

و

تمام دوراهي هاي جهان

روبروي منند.

.

.

.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:7 توسط شقایق| |

نمي دونم چرا همه ميگند شاد بنويس...منو ببخشيد اگه با نوشته ها و شعرام ناراحتتون مي كنم باشه اينها فقط قسمتي، از فشارهايي بودند كه برمن وارد مي شه و شايد راه خوبي براي تخليه آنها انتخاب نكردم...مي دونيد اميدي كه 3-4 ماه بود در دلم آشيانه كرده بود ازم گرفته شده...اميدي كه روزها و ساعتها بااون زندگي كردم....و هنوز هم نمي خوام باور كنم.................ولي بازم چشم ديگه يا نمي نويسم يا شاد مي نويسم....فعلا.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:46 توسط ساحل| |

با چشای بی تفاوت روبروی من میشینی
میگی هر چی بود تموم شد نمیخوای منو ببینی

روزای خوبمون انگار همه از یاد تو رفته
روبروت گریه نکردن نمیدونی که چه سخته

تو که جای من نبودی وقتی خنده هاتو دیدم
وقتی آخرین کلامو از صدای تو شنیدم

نه تو اونی که می گفتی من برات یه عشق تازم
فکرشم نکرده بودم اینجوری به تو میبازم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:3 توسط ساحل| |

من رخ خود در آئینه دیدم و به تو حق دادم

آه می بینم، می بینم:


تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور؟ هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ


تو همه هستی من، همه زندگی من هستی


تو چه داری؟ همه چیز!

من چه دارم؟ هیچ!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:58 توسط شقایق| |

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:10 توسط ساحل| |

سلام به دوستای گلم

وای من باز فک کنم وبلاگ رو اشتباه اومدم

ازتون ممنونم اصلا نمی دونم چطور باید تشکر کنم

ولی تا وبلاگ رو باز کردم اینارو خوندم اینقد خوشحال شدم که نگوووووووووووو

انشاالله که روزی خودتون

راستی برای من هم دعا کنیدااااااااااااااا  اگه یادتون بود

مواظب خودتون باشید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:42 توسط شقایق| |

 

       شقایق جونم ، عزیزم منم تبریک میگم  ......

 

     اي خوب تو مرا ياد کنی يا نکني

      من به يادت هستم

      من صميمانه به يادت هستم

       دايم از خنده لبانت لبريز

          دامنت پرگل باد

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:34 توسط زهرا| |

شقایقم تبریک میگم.....تبریک میگم...تبریک میگم

دوست دارم و برات بیشتر از اینارو آرزو دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:28 توسط ساحل| |

 اول از همه مي خواستم حلول ماه مبارک رمضان را به همه دوستان عزیزم تبريک بگم واز 

خدا بخواهیم که توانايي انجام اعمال و عبادت را به ما عنايت کند و بعد مهمتر از همه قبول شدن

دوست عزیزم شقايق جون را در دانشگاه روزانه تبريک بگم . ان شاء الله که در تمام مراحل

زندگيت موفق وپیروز باشي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:45 توسط نسرین| |

بیا تا با هم بخونیم
قصه ی با هم بودنو
بیا تا باور بکنیم
ما شدن تو و منو
بگو که عشق از آدما
غصه ها رو دور می کنه
غم ها رو آتیش می زنه
دلا رو پر نور می کنه...
...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:8 توسط شقایق| |

گاهي وقتا مي گي اي كاش هيچي نبودم....گاهي اوقات دوست داري فقط يه جسم باشي همين.....و چه ساده گاهي به يه مورچه حسودي مي كني.خدابهمون همه چي داده ولي اي كاش طرز استفادشم بهمون ياد داده بود...كاش همون دختر بچه اي بودم كه جز بازي چيزي نمي دانست....بزرگ ميشي وبا تو همه چيز بزرگ ميشه...احساس مي كني هيچ چيز به تو آرامش نمي ده و تو فقط يه چيز داري:خلوت تنهايي كه توي اون خودتي و خداي خودت.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:18 توسط ساحل| |

از تنهايي به ميان مردم مي گريزم و از مردم به تنهايي پناه مي برم.راست مي گفتي نيما:"به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژندهً خود را.....

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:11 توسط ساحل| |

حالا من مانده ام و دلتنگی

من مانده ام و دنیایی حرف  نگفته

حالا من هستم و خستگی از

رکود لحظه های کبود خاطره

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ

انگار از ذهن زمان پاک شده ام

 

 

              

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:54 توسط زهرا| |

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:12 توسط ساحل| |

ماه من غصه چرا؟!

اسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل ان روز نخست

گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد!

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر  از امنیت احساس  خداست!

ماه من غصه چرا؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز

ارزویم همه خوشبختیه توست!

ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها  گفتن

کار ان هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ایی ات  را از لب پنجره عشق زمین خورد و

شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست .خدا هست!

او همانی ست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید

نشانم می داد...

 او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام

غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...!

این همه غصه و غم این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا!

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه ؟!چرا؟!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:26 توسط شقایق| |

 

خانوما و اقایون توجه نداشتین دیروز چه روزی بودااااااااااااااااااا ......بابا تولد من بود البته تولد شناسنامه ای ولی بازم روز مقدسیه چون تو شناسنامه شخص شخیصی مثل من وارد شده بماند که هیچ روزی مثل 13 مهر نمیشه...عشقه...اصلا 13رو عشقه.....البته  دیروز  یه نفر یادش بود ( بابا ایول)......به افتخارش.....

 

  در دل من چیزی است ٬ مثل یک بیشه ی نور ٬ مثل خواب دم صبح

  و چنان بی تابم ٬ که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ٬ بروم تا سر کوه .

دور ها آوایی است که مرا می خواند .

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:17 توسط زهرا| |

سفر كردم كه از يادم بري ديدم نمي شه

                                                آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نمي شه

غم دور از تو بودن چه بي بال و پرم كرد

                                               نرفت از ياد من عشق،سفر عاشق ترم كرد

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط ساحل|


"همیشه سعی کن تو زندگیت موفـق باشی

چون با این کار

یه نفر رو به آرزوش می رسونی..."

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:45 توسط شقایق| |

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:10 توسط ساحل| |

با پای برهنه

دویدی داخل سرنوشتم

کف پاهات از اشک های نفر قبلی خیس بود

حالا جای پاهات روی قلب ِ سیمانی من

چه گود شده ...

 با پاهای برهنه

برهنگی سادگیم رو

به رخم کشیدی

و من چه ساده

لباس ضخیم ِ بی اعتمادی تنش کردم

طوری که

دیگه هیچ پابرهنه ای

 طرفم نمیاد.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:30 توسط شقایق| |

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي          دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

ميلاد حضرت مهدي(عج) رو به همتون تبريك ميگم.....اميدوارم همتون جزء منتظران واقعي باشيد و به مراد دلتون برسيد...ياحق.

 

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:47 توسط ساحل| |

دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای  نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد پرواز کنم
پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت...
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است...
 
 
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:35 توسط شقایق| |


به ياد دارم اولين نگاهت.... خنده ات .... حرفت.... نوازشت را.

اولين باري كه فهميدم قلبي داري به وسعت آسمان و در آن آسمان بيكران ابر سياهي نيست.

اولين مرهمي كه روي زخمانم گذاشتي . زخماني كه كه ديگران با بيرحمي به جاي گذاشته

بودند .

اولين روياي شيرين با تو بودن رابراي هميشه را .

اولين باري كه تكيه گاه خسته من شدي.

اولين باري كه فهميدم قلبم را براي هميشه به تو هديه دهم .

اولين حس خوب داشتن همدم و همرازي را.

اولين صداي پرقدرت درونم كه به من مي گفت تو را مي خواهد براي هميشه.

اولين باري كه اميدم به زنده بودن ... ايمانم به زندگي شدي.

همه را خوب به ياد دارم و همه ي آنها نهال هاي قديمي رشد كرده و تبديل به درختان تنومند شده

كه هنوزوهميشه به تو نياز دارند چون تو ريشه ي آنهايي.


 

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 16:59 توسط زهرا| |

 

و حالا امشب ماه هم با من قهر كرده..... آن روز که تو در کنارم بودی ، هرگز به

 

ماه سلام نکردم ، هرگز به روی شب لبخند نزدم. و برایش دستی تکان ندادم.آخر

 

درد انتظار نچشيده بودم.....شايداین مجازات كسي است كه همه دنيا را در تو مي

 

بيند وتو را در تمام دنيا..........

 

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط ساحل|

 
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 17:56 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin