تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

هي! با تو ام

تويي که به مهجوري نگاهت

از پشت زنگار هاي نشسته بر آيينه

خويشتن را

خيره مانده اي

هي! با تو

نمي شناسي ام

مگر در خاطرت نمانده

قدح عشق که پيمانه زديم آن شب دور

تو پر از خستگي

من هنوز شوق عطش

سرخوش از باده

مستانه

يادت رفت

با تو ام

نگاه خسته از آيينه برگير

و بغض کلام فرو خورده نگاه دار

روزي

از بي پاياني يک آغاز باز خواهم گشت

تا لحظه هاي زلال با تو بودن را

آواز دهم

و تمام هستي را فرياد کشم

شايد

ازاين سکوت برهيم


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:47 توسط شقایق| |

شب شهادت خانوم فاطمه زهرا(س) رو به همتون تسليت ميگم....

كاش مي توانستيم براي مظلوميت آنها غمگين باشيم، نه براي خستگي هاي دنيوي.........

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:59 توسط ساحل| |

سلام حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از کنار زندگي مي گذرم

که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد،

و نه اين دل ناماندگار بي درمان

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:6 توسط شقایق| |

من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطرپيچ كوچه باغ هاي كودكي

در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان.

امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:1 توسط شقایق| |

امشب باران به ميهماني
چشمانم آمده
خسته ام
خسته از همه کس
و همه چيز
حتي از نفس کشيدن
امروز
عقربه هاي ساعت
حادثه را برايم به تصوير کشيدند
اکنون
من با خاطرات نفس گرفته ات
زندگي را
با آه سردي مي نوازم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:4 توسط شقایق| |

وقتي که مي رفتيم با پاي پياده گفتي فقط يادت باشه يه دوستي ساده
هيچ حسي نباشه هيچ عشقي نباشه يه روز خواستيم جدا بشيم، بريم خيلي ساده

اين بارون چشمام تمومي نداره آخه
دلم براي تو يه بيقراره
گفتي نمي خوامت عاشقت نمي شم گريه هاتم ديگه برام فايده نداره
ديدي که عاشقت کردم!
خودت گفتي که فکر نمي کردم!
اينجوري عاشقت بشم ولي ديدي که عاشقت کردم
اما من واسه تو مي مردم
دوسم نداشتي غصه مي خوردم
آخرش دل تورو بردم
آخرش دل تورو بردم...
گفتي منو مي خواي چيکار تنها برو هرجا مي خواي برو
واسه تو مي مردم غصه تو مي خوردم
يواشکي عکستو با خودم مي بردم
تا صبح مي شستم کنار عکست بيدار مي موندم غصه تو مي خوردم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:40 توسط شقایق| |

به به


منم تولدساحل جونمو بهش تبريک مي گم ايشالله که 1000 سال(ساحل يعني مي خواي 1000 سال زنده باشي)خوش و خرم زندگي کنه...

تولدت مبارک

مبارکهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

باز دوباره یادم رفته بود تولد ساحل کیه و گرنه من اولی بودمازهرا مگه دستم بهت نرسه

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 7:16 توسط شقایق| |

رسيد مژده که آمد بهار وسبزه دميد  

                                         وظيفه گر برسد مصرفش گل است ونبيد

 

سلام ساحل جوووونم قدوم نو رسیده مبارک

 عزیزم تولدت مبارک کاش میشد حضوری بهت بگم ولی ولی.....

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 5:39 توسط نسرین| |

 عشق با روح شقایق زیباست

 عشق با حسرت عاشق زیباست

 عشق با نبض دقایق زیباست

 عشق با زهر حقایق زیباست

 عشق با

 در حسرت دیدار تو بودن زیباست...

 

 عزیز دلم  تولدت مبارک  ........

 

این شعر فوق العاده زیبا ام تقدیم می کنم به تو ساحل عزیز زندگیم .......

 

 

مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم

 

به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم

 

به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق را گفتن

 

درون سينه ي تنگم نهاني دوستت دارم

 

به جرم عشق تو صد زخم كاري بر جگر دارم

 

جگر سهل است اگر خونم فشاني دوستت دارم

 

 

          عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
         
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 5:28 توسط زهرا| |

من سکوت واژه ها را می شناسم ...

وقتی که نوازش های باد

سیلی می شوند روی گونه هایم ...

و دریا

با تمام وسعتش

تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند ...

نگاه کن...!

که در آسمان هم جایی نمانده ...

ماه و ستاره هایش را پس می زند ...!

...

و من...

که با شب بی ستاره و ماه خوابم نمی برد ...

.......

..........

      

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:36 توسط ساحل| |

سلام،ساعت 9:30 شنبه يكي از شباي بهاري و البته گرم....دارم به اين فكر مي كنم كه من چقدر با چيزاي خيلي كوچيك شاد ميشم البته الان موضوعي پيش نيومده ولي يعني همه همينطوريند يا اين دل منه كه خيلي كوچيكه؟ ديگه اينكه اونقدر تنبل شدم كه داره از خودم بدم مياد...آخه آدم اينقدر راحت طلب نوبره والا.....به قول صادقي كه ميگه "كاري كن نفس كشيدنت بيرزه"...خب از نغمه هاي تنهايي من كه بگذريم ميرسيم به بروبچ.....باور كنيد اصلا نمي دونم چرا مي نويسم ولي خب مي نويسم واسه خودم،خودش،آنها،ايشان...صرف فعلو حال مي كنين....نمي دونم چرا اينقدر فكر مي كنم ميگم يعني الان زهرا،شقايق،نسرين دارند چيكار ميكنند و اونقدر فكر مي كنم كه مغزم ميگه:ساحل تروخدا بسه ديگه...ني دونم ديگه از كجا و چي بنويسم فقط...فقط مي تونم بگم به اميد ديدار؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:31 توسط ساحل| |

خدایا!

     خدایا!

         خدایا!

 دیگر تاب پریشانی ندارم

           نه از سنگم نه از آهن

                                            خدایا!

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:49 توسط شقایق| |

اگر در دو سه سال اخير ، باوري قوي را به دور نينداخته اي ، يا باوري نو را به دست نياورده اي ، نبض ات را امتحان كن ، احتمالا مرده ای ...

گلت برگس

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 6:36 توسط زهرا| |

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:35 توسط ساحل| |

سلام...شما رونمي دونم ولي شخصا به فيلم خيلي علاقه دارم....اخراجي ها،تله ،ميهمان،تقاطع،چهارشنبه سوري،كافه ستاره،ميم مثل مادرو نقاب فيلمهاي ايراني بودند كه تازگي اونارو ديدم...ولي در اين ميان فيلم نقاب يه ايده متفاوت بود....يه فيلم خيلي توپ كه در دوبي فيلمبرداري شده بود با بازي پارسا پيروزفر و امين حيايي.....پيشنهاد ميكنم حتما فيلمو ببينيد......اينم بگم نويسنده فيلم آقاي پيمان قاسم خاني بودند.

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:2 توسط ساحل| |

چقدر سخته خنديدن بدون هيچ اميدي.......

                                                   راه رفتن بدون هيچ هدفي........

                                                                                           وانتظار بدون هيچ دلخوشي........

تا كي مي خواي سر خودتو گرم كني؟تا كي خودتو گول ميزني؟تا كي مي خواي قدم بزني و خودتو بزني به بي خيالي؟آخ اي دل ساده تا كي مي خواي به خيال خودت خوش باشي........چرا هيچكس مارو درك نميكنه.....كاش مي شد بودي و دلخوشي اين دل لعنتي مي شدي ولي تا كي تا كي مي خواد همين طوري پيش بره...............

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:55 توسط ساحل| |

 

  گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید.

 

  گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید .

 

  گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید .

 

  گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید .

 

  گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید .

 

  گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید  .

 

 گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید .

 

 گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید .

 

  گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید . 

 

 گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید  ....

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 6:30 توسط زهرا| |

اگه جونمو بگيرند،روحم هنوز همينجاست

واسه كابوس شبهات ميام هر جا دلت خواست

ديگه پشت اين ميله نيستم

توي زندون چشمات

ديگه منتي سرم نيست

جنازم موند رو دستات

كم غصتو خوردم

تو اين چهار ديواري

حالا حوصله واسه ،ديدنم نداري

حالا محكوم به مرگم به جرم بي گناهي

ميگيردت ميدونم اگه كشيدم آهي

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:31 توسط ساحل| |

سام عليك....ميبينم كه همتون هستيد....نسرين جونم مطلبت عالي بود من خودم به شخصه نه تنها خودمو كر نمي كنم بلكه گوشامو شنواتر ميكنم و اين احمقانه ترين كار زندگيمه....شقايق جون شعرات ما رو كشته.....زهراي من هم كه مثل خودم نوشته هاش يعني چي بگم از معركه هم گذشته...ميگم اصلا ناراحت نشيد اگه تعداد نظراتتون كم بود من اينجا براي همتون نظر دادم....خب بچه ها چه خبر؟؟؟؟كار و انديشه....شقايق داشتي.....آخ كه چقدر دلم براي نقشه هات تنگ شده و براي جيغاي نسرين.....واي از زهرا نگو كه هميشه لج درار بود....زهرا برو خودتو به بوش معرفي كن...به جان خودم به عنوان يه جاسوس متبحر استخدام ميشي....خب عزيزان دلم، الان كه دارم با اين دستام تايپ ميكنم اونقدر دوست داشتم اي دستا به جاي اين دكمه هاي سخت دستان شمارو لمس ميكرد ولي چي بگم به اين زمونه كه اگه بخوام شكايتامو ازش بگم تموم 30 پستو بايد پر كنم.....علي يارتون...فعلا.

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:56 توسط ساحل| |

 

نصفه شبی٬ ساعت یک و نیم ٬ یک شعر به خوابم اومد٬

سریع از جا بیدار شدم٬ تا شعر را بنویسم٬ عینکم را پیدا نکردم٬ قلم هم نبود٬ اما هر طوری بود شعر را نوشتم تا از یادم نره

صبح که از خواب بیدار شدم

عینکم زیر پام بود٬ اما هر چه گشتم اثری از شعر نبود٬ فقط یه مداد رنگی سفید روی یک کاغذ سفید افتاده بود..... یعنی کی شعر منو دزدیده بود؟؟؟

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 6:30 توسط زهرا| |

سلام به دوستان عزيز م(شقايق و ساحل و زهرا) .دلم واسه همتون تنگ شده .اين مطلب را براي شما نوشتم با دقت بخونيد وعمل کنيد از جمله براي کنکورتون..

 روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند.هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود.
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند.شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:
"اوه,عجب کار مشکلي!!"
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند."
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه!"
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد!
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟
و مشخص شد که...
برنده ي مسابقه کر بوده!!!
 
نتيجه ي اخلا قي اين داستان را می تونید حدس بزنید یا نه؟؟؟

اینه که:
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد!
هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد.

چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره هميشه.... مثبت فکر کنيد!
و بالاتر از اون کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهيد
و هيشه باور داشته باشيد:
من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنيم.پس به خدا توکل کنید.

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 6:23 توسط نسرین| |

رفتم و تنهات مي زارم با يه دنيا گله واسه دست کشيدن از عشقت چاره شد فاصله روزي که چشماتو ديدم چشم از همه بريدم اما دريغ از عشق تو! ديگه تمومه شادي حرومه به قلب خستم زدي نشونه ديگه نمي خوام دل ديونه از خاطراتم چيزي بمونه اي واي از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو حيف از دلي که با جونم مي رفت به راه تو حالا که دست دل سنگت دور شد واسه دل خستم مي خوام بدوني چشمامو روي تو بستم!! رفتي و قلب تو تنهاس بين اين همه سياهي حالا ببين بدون من چه سخت بي پناهي روزي که دل کندي ازمن گفتي آسونه رفتن اما دريغ از عشق من!
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:20 توسط شقایق| |

سلام بچه ها....انگار سرم پره از هوا هيچي به ذهنم نميرسه كه بنويسم(يكي نيست بگه پس چرا مينويسي)ولي خب مي خوام فقط بگم كه كسي كه تو زندگيش اميد نداره زنده نيست فقط همين...شقايق جونم خوشحالم كه هستي....نسرين جونم تو چيكار ميكني؟؟؟گرفتي يا نه....همونو ديگه...ببين ما شيريني مي خوايم.................

زندگي من با يادت زندگي مي كنم و نفس مي كشم تا شايد روزي برسه كه واقعا چيزايي رو كه نميدونم يا نمي فهمم ، بفهمم............

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:20 توسط ساحل| |

 

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ....

اما بدون یه چیزی را فراموش کردی

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 6:51 توسط زهرا| |

سلام به بروبچ چطورين؟ مي بينم که الان از خوشحالي دارين گريه مي کنين (مخصوصا اين نسرين) چرا؟؟؟اي بابا يکم فک کنين ديگه دهااااااااااااا! چون من اومدم ديگه...بعد از 3 هفته البته فک کنم بالاخره نذراتون رو خدا جواب داد و من باز اومدم....خوش بحالتون چقدر زود به آرزوهاتون مي رسيد... وقتي فراتر از ترس هايت بروي احساس آزاد بودن مي کني... "تو هم مي تواني ايمان آوري که رنچ تفاوتي است بين آنچه هست و آنچه تو مي خواهي باشد.وقتي شرمسار گذشته ي ناقص خويشي يا وقتي نگران آينده نامعلوم خودي،بدان که در زمان حال زندگي نمي کني آن وقت است که رنج را تجربه مي کني خود را بيمار مي کني و ناشاد هستي.بدان که گذشته تو زمان حال بوده است و آينده ات زمان حال خواهد بود،پس زمان حال تنها واقعيتي است که مي تواني تجربه کني " اين شعر هم تقديم به شما دوستاي گلم: مي زنه آتيش به جونم پس کجايي مهربونم آخه من ترانه هامو واسه ي کي پس بخونم دل من هواتو کرده آخ کجايي نازنيم کاشکي بودي و مي ديدي بي تو من تنهاترينم مي شينم منتظر اينجا تا تو برگردي دوباره تا بشيني پاي حرفام بريم تا ماه و ستاره مي دونم مي ياي يه روزي يه روزي که خيلي ديره يه روزي دل شکستم سر اين کوچه مي ميره... خب دوستاي عزيزم مواظب خودتون باشيد.
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:51 توسط شقایق| |

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:18 توسط ساحل| |

دارم از چشات مي خونم

باورش سخته هنوزم

تو نباشي توي شعرام

من ديگه از كي بخونم

حالا كه مي خوام بموني

شعر رفتنو مي خوني

قلب من عاشق ترينه

اينو از چشام مي خوني

دست او تو دست من بود

نمي دونم كي تورو ازم گرفت

نمي دونم كه كدوم نگاه شوم

قصه جدايي رو برام نوشت

سلام....نمي دونم چي بگم....بروبچ فردا ميبينمتون......خوشحاليد نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:51 توسط ساحل| |

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:5 توسط ساحل| |

دورم از تو.....اما با تو

لحظه ها رو زنده هستم

بازم از تو....پرم از تو

واسه تو روياي خستم

خوبه ديروز.....با تو هرروز

از تو با خدا مي خونم

تو خيالت.....توي حالت

باز توي كما مي مونم

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:10 توسط ساحل| |

سلام...روز شماري من رسيده به سه روز..فقط سه روز ديگه مونده تا چشماشو ببينم...گاهي وقتي از تموم شدن يك روز خوشحال ميشم يه بغضي،يه چيزي كه نمي دونم اگه اسمشو بذارم حسرت درست باشه يا نه...يه حسي كه داره فرياد مي زنه:آخرش كه چي؟؟؟اون روزم تموم ميشه....فرداش دوباره روزيه كه چشمات از اشك پر ميشه....اما واقعا كاري جز گول زدن خودم ندارم...دوباره ساعتو لعنت ميكنم كه چرا اينقدر آهسته جلو ميره...دوباره چشمامو بهم فشار ميدم تا خوابم ببره و روزم بشه غروب.....ولي خودمونيم...انتظار قشنگيه،25 روزو سر ميكني تا يه روز بتوني كنارش باشي اما دوباره روز از نو روزي ازنو......اي خدا نمي شد اين عشق با حسرت همراه نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:1 توسط ساحل| |

مي نويسم د يدا ر

تو اگر بي من و دلتنگ مني

يك به يك فاصله ها را بردار....

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:41 توسط ساحل| |

 

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت      باز آید و برهاندم از بند ملامت 

 

خاک ره آن یار سفر کرده  بیارید          تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

 

            

                                 بی تو تنها و غریبم

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 5:23 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin