دختران خوابگاه
9/9/99
تويي که به مهجوري نگاهت از پشت زنگار هاي نشسته بر آيينه خويشتن را خيره مانده اي هي! با تو نمي شناسي ام مگر در خاطرت نمانده قدح عشق که پيمانه زديم آن شب دور تو پر از خستگي من هنوز شوق عطش سرخوش از باده مستانه يادت رفت با تو ام نگاه خسته از آيينه برگير و بغض کلام فرو خورده نگاه دار روزي از بي پاياني يک آغاز باز خواهم گشت تا لحظه هاي زلال با تو بودن را آواز دهم و تمام هستي را فرياد کشم شايد ازاين سکوت برهيم شب شهادت خانوم فاطمه زهرا(س) رو به همتون تسليت ميگم.... كاش مي توانستيم براي مظلوميت آنها غمگين باشيم، نه براي خستگي هاي دنيوي......... ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند با اين همه عمري اگر باقي بود طوري از کنار زندگي مي گذرم که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد، و نه اين دل ناماندگار بي درمان مبارکهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه باز دوباره یادم رفته بود تولد ساحل کیه و گرنه من اولی بودما رسيد مژده که آمد بهار وسبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گل است ونبيد سلام ساحل جوووونم قدوم نو رسیده مبارک عزیزم تولدت مبارک کاش میشد حضوری بهت بگم ولی ولی..... چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست... عزیز دلم تولدت مبارک این شعر فوق العاده زیبا ام تقدیم می کنم به تو ساحل عزیز زندگیم ....... مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق را گفتن درون سينه ي تنگم نهاني دوستت دارم به جرم عشق تو صد زخم كاري بر جگر دارم جگر سهل است اگر خونم فشاني دوستت دارم عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله من سکوت واژه ها را می شناسم ... وقتی که نوازش های باد سیلی می شوند روی گونه هایم ... و دریا با تمام وسعتش تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند ... نگاه کن...! که در آسمان هم جایی نمانده ... ماه و ستاره هایش را پس می زند ...! ... و من... که با شب بی ستاره و ماه خوابم نمی برد ... ....... .......... سلام،ساعت 9:30 شنبه يكي از شباي بهاري و البته گرم....دارم به اين فكر مي كنم كه من چقدر با چيزاي خيلي كوچيك شاد ميشم البته الان موضوعي پيش نيومده ولي يعني همه همينطوريند يا اين دل منه كه خيلي كوچيكه؟ ديگه اينكه اونقدر تنبل شدم كه داره از خودم بدم مياد...آخه آدم اينقدر راحت طلب نوبره والا.....به قول صادقي كه ميگه "كاري كن نفس كشيدنت بيرزه"...خب از نغمه هاي تنهايي من كه بگذريم ميرسيم به بروبچ.....باور كنيد اصلا نمي دونم چرا مي نويسم ولي خب مي نويسم واسه خودم،خودش،آنها،ايشان...صرف فعلو حال مي كنين....نمي دونم چرا اينقدر فكر مي كنم ميگم يعني الان زهرا،شقايق،نسرين دارند چيكار ميكنند و اونقدر فكر مي كنم كه مغزم ميگه:ساحل تروخدا بسه ديگه...ني دونم ديگه از كجا و چي بنويسم فقط...فقط مي تونم بگم به اميد ديدار؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا! خدایا! دیگر تاب پریشانی ندارم نه از سنگم نه از آهن خدایا! اگر در دو سه سال اخير ، باوري قوي را به دور نينداخته اي ، يا باوري نو را به دست نياورده اي ، نبض ات را امتحان كن ، احتمالا مرده ای ... گلت برگس سلام...شما رونمي دونم ولي شخصا به فيلم خيلي علاقه دارم....اخراجي ها،تله ،ميهمان،تقاطع،چهارشنبه سوري،كافه ستاره،ميم مثل مادرو نقاب فيلمهاي ايراني بودند كه تازگي اونارو ديدم...ولي در اين ميان فيلم نقاب يه ايده متفاوت بود....يه فيلم خيلي توپ كه در دوبي فيلمبرداري شده بود با بازي پارسا پيروزفر و امين حيايي.....پيشنهاد ميكنم حتما فيلمو ببينيد......اينم بگم نويسنده فيلم آقاي پيمان قاسم خاني بودند. چقدر سخته خنديدن بدون هيچ اميدي....... راه رفتن بدون هيچ هدفي........ وانتظار بدون هيچ دلخوشي........ تا كي مي خواي سر خودتو گرم كني؟تا كي خودتو گول ميزني؟تا كي مي خواي قدم بزني و خودتو بزني به بي خيالي؟آخ اي دل ساده تا كي مي خواي به خيال خودت خوش باشي........چرا هيچكس مارو درك نميكنه.....كاش مي شد بودي و دلخوشي اين دل لعنتي مي شدي ولي تا كي تا كي مي خواد همين طوري پيش بره............... گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید. گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید . گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید . گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید . گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید . گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید . گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید . گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید . گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید . گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید .... اگه جونمو بگيرند،روحم هنوز همينجاست واسه كابوس شبهات ميام هر جا دلت خواست ديگه پشت اين ميله نيستم توي زندون چشمات ديگه منتي سرم نيست جنازم موند رو دستات كم غصتو خوردم تو اين چهار ديواري حالا حوصله واسه ،ديدنم نداري حالا محكوم به مرگم به جرم بي گناهي ميگيردت ميدونم اگه كشيدم آهي سام عليك....ميبينم كه همتون هستيد....نسرين جونم مطلبت عالي بود من خودم به شخصه نه تنها خودمو كر نمي كنم بلكه گوشامو شنواتر ميكنم و اين احمقانه ترين كار زندگيمه نصفه شبی٬ ساعت یک و نیم ٬ یک شعر به خوابم اومد٬ سریع از جا بیدار شدم٬ تا شعر را بنویسم٬ عینکم را پیدا نکردم٬ قلم هم نبود٬ اما هر طوری بود شعر را نوشتم تا از یادم نره صبح که از خواب بیدار شدم عینکم زیر پام بود٬ اما هر چه گشتم اثری از شعر نبود٬ فقط یه مداد رنگی سفید روی یک کاغذ سفید افتاده بود..... یعنی کی شعر منو دزدیده بود؟؟؟ روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند.هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. اینه که: چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره هميشه.... مثبت فکر کنيد! سلام بچه ها....انگار سرم پره از هوا هيچي به ذهنم نميرسه كه بنويسم(يكي نيست بگه پس چرا مينويسي)ولي خب مي خوام فقط بگم كه كسي كه تو زندگيش اميد نداره زنده نيست فقط همين...شقايق جونم خوشحالم كه هستي....نسرين جونم تو چيكار ميكني؟؟؟گرفتي يا نه....همونو ديگه...ببين ما شيريني مي خوايم................. زندگي من با يادت زندگي مي كنم و نفس مي كشم تا شايد روزي برسه كه واقعا چيزايي رو كه نميدونم يا نمي فهمم ، بفهمم............ وقتی دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايی ندارد ... فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن .... اما بدون یه چیزی را فراموش کردی دارم از چشات مي خونم باورش سخته هنوزم تو نباشي توي شعرام من ديگه از كي بخونم حالا كه مي خوام بموني شعر رفتنو مي خوني قلب من عاشق ترينه اينو از چشام مي خوني دست او تو دست من بود نمي دونم كي تورو ازم گرفت نمي دونم كه كدوم نگاه شوم قصه جدايي رو برام نوشت سلام....نمي دونم چي بگم....بروبچ فردا ميبينمتون......خوشحاليد نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دورم از تو.....اما با تو لحظه ها رو زنده هستم بازم از تو....پرم از تو واسه تو روياي خستم خوبه ديروز.....با تو هرروز از تو با خدا مي خونم تو خيالت.....توي حالت باز توي كما مي مونم سلام...روز شماري من رسيده به سه روز..فقط سه روز ديگه مونده تا چشماشو ببينم...گاهي وقتي از تموم شدن يك روز خوشحال ميشم يه بغضي،يه چيزي كه نمي دونم اگه اسمشو بذارم حسرت درست باشه يا نه...يه حسي كه داره فرياد مي زنه:آخرش كه چي؟؟؟اون روزم تموم ميشه....فرداش دوباره روزيه كه چشمات از اشك پر ميشه....اما واقعا كاري جز گول زدن خودم ندارم...دوباره ساعتو لعنت ميكنم كه چرا اينقدر آهسته جلو ميره...دوباره چشمامو بهم فشار ميدم تا خوابم ببره و روزم بشه غروب.....ولي خودمونيم...انتظار قشنگيه،25 روزو سر ميكني تا يه روز بتوني كنارش باشي اما دوباره روز از نو روزي ازنو......اي خدا نمي شد اين عشق با حسرت همراه نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مي نويسم د يدا ر تو اگر بي من و دلتنگ مني يك به يك فاصله ها را بردار....
چشمانم آمده
خسته ام
خسته از همه کس
و همه چيز
حتي از نفس کشيدن
امروز
عقربه هاي ساعت
حادثه را برايم به تصوير کشيدند
اکنون
من با خاطرات نفس گرفته ات
زندگي را
با آه سردي مي نوازم...
هيچ حسي نباشه هيچ عشقي نباشه يه روز خواستيم جدا بشيم، بريم خيلي ساده
اين بارون چشمام تمومي نداره آخه
دلم براي تو يه بيقراره
گفتي نمي خوامت عاشقت نمي شم گريه هاتم ديگه برام فايده نداره
ديدي که عاشقت کردم!
خودت گفتي که فکر نمي کردم!
اينجوري عاشقت بشم ولي ديدي که عاشقت کردم
اما من واسه تو مي مردم
دوسم نداشتي غصه مي خوردم
آخرش دل تورو بردم
آخرش دل تورو بردم...
گفتي منو مي خواي چيکار تنها برو هرجا مي خواي برو
واسه تو مي مردم غصه تو مي خوردم
يواشکي عکستو با خودم مي بردم
تا صبح مي شستم کنار عکست بيدار مي موندم غصه تو مي خوردم
منم تولدساحل جونمو بهش تبريک مي گم ايشالله که 1000 سال(ساحل يعني مي خواي 1000 سال زنده باشي
)خوش و خرم زندگي کنه...![]()
تولدت مبارک![]()
زهرا مگه دستم بهت نرسه![]()
![]()
![]()
![]()
........ ![]()
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
....شقايق جون شعرات ما رو كشته
.....زهراي من هم كه مثل خودم نوشته هاش يعني چي بگم از معركه هم گذشته.
..ميگم اصلا ناراحت نشيد اگه تعداد نظراتتون كم بود من اينجا براي همتون نظر دادم....خب بچه ها چه خبر؟؟؟؟كار و انديشه....شقايق داشتي.....آخ كه چقدر دلم براي نقشه هات تنگ شده و براي جيغاي نسرين.....واي از زهرا نگو كه هميشه لج درار بود....زهرا برو خودتو به بوش معرفي كن...به جان خودم به عنوان يه جاسوس متبحر استخدام ميشي
....خب عزيزان دلم، الان كه دارم با اين دستام تايپ ميكنم اونقدر دوست داشتم اي دستا به جاي اين دكمه هاي سخت دستان شمارو لمس ميكرد ولي چي بگم به اين زمونه كه اگه بخوام شكايتامو ازش بگم تموم 30 پستو بايد پر كنم.....علي يارتون...فعلا.
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند.شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:
"اوه,عجب کار مشکلي!!"
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند."
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه!"
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد!
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟
و مشخص شد که...
برنده ي مسابقه کر بوده!!!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان را می تونید حدس بزنید یا نه؟؟؟
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد!
هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد.
و بالاتر از اون کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد
و هيشه باور داشته باشيد:
من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنيم.پس به خدا توکل کنید.
![]()
| Design By : Night Skin |



