تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

بازي روزگار را نمي فهمم!

 من تو را دوست مي دارم....

 تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم............

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:41 توسط ساحل| |

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:0 توسط ساحل| |

خاکت می کنم....

همین امشب ...

زیر خاک

                   می خشکی

                                      می گندی

                                                       می پوسی

کـــــرم ها آهسته آهسته تا ته مانده ذهنت را نیز خواهند جوید

سنگ قبری سفید

                         خالی از هر سخنی ، نامی ، نشانی

درخت کاجی بالای قبرت...............

تا کــــلاغـــــی روزهای نداشته ات را از آن آویزان کند.

خاکت می کنم

همین امشب

همگان به مرده ات دل خواهند بست

                                                 ای جسم خسته من!!!!!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:14 توسط ساحل| |

يك نفر...يك جايي تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي كنه احساس ميكنه كه زندگي واقعا باارزشه.پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو بدون كه يك نفر...يه جايي...در حال فكر كردن به توست....

سلام عزيزم...صبح روز جمعت به خير....تا حالا تو وبلاگ علنا نگفتم كه عاشقانه دوست دارم ولي حالا اينوفرياد مي زنم.....زهراي من بيا امروزو بدون هيچ فكري،هيچ فكري سر كنيم........عزيزم دستام داره مي لرزه نميدونه از كجا بنويسه اما زهراي من بيا لحظه اي به اين فكر كن كه ما يعني من وتو جدا شدني نيستيم يادته وقتي بهم زنگ ميزدي و من پشت تلفن مي خنديدم ميگفتي :چقدر خوشحالم كه خوشحالي.......ما يكي هستيم اينو باور كن.......پس...پس باور كن كه اينجا نمي تونم براي يه لحظه هم كه شده به فكرت نباشم............زهراي من تا ته دنيا تا ته دنيا دوست دارم و به خاطرت هر كاري مي كنم........فقط نبايد تنهايي رو باور كني چون من به قول شقايق مثل جلبك باهاتم....................

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:49 توسط ساحل| |

سلام...اميدوارم روزگار بر وفق مرادتون باشه...تا حالا يه پرنده داشتيد كه خيلي دوسش داشته باشيد

حالا  فرض كنيد پرندتون تو قفس گير افتاده ولي شما هر چي مي گرديد كليد قفسشو پيدا نمي كنيد....اين روزا نمي دونم دارم چيكار مي كنم فقط ميدونم كه روزا دارند خيلي ساده مياند و ميرند اما آرزوهاي خيلي بزرگي دارم الان 2 تا آروزي محال دارم يكي اينكه اونقدر ثروت داشتم كه مي تونستم يه خونه داشته باشم كنار خونه عشقم تا هر روز ببينمش و يكي ديگه هم اختيار داشتم تا مي تونستم بيام تو اون خونه....ولي خب حتي فكر كردن به اونا هم بهم آرامش ميده...اين روزا آهنگي رو كه حميد عسگري خونده و 2 بيتشو تو پستاي قبلي نوشتم رو گوش مي كنم اين آهنگ درست موقعي به دستم رسيد كه انگار داشت حال منو مي گفت....امروز 5 شنبه است دلم خيلي خيلي براي روزاي باهم بودن پر مي كشه....كاش ميتونستم فقط يه كم فقط يه كم صبور باشم..................................

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:47 توسط ساحل| |

زهراي من براي يه لحظه، فقط يه لحظه خودتو بذار جاي من….حتي براي يه ثانيه…ببين …ببين چه زجري داره…تروخدا شماها بهش بگين…بگين نمي شه،نمي تونم بي خيال باشم….تروخدا بهش بگيد كه اينجا دارم ميميرم…نه،بذاريد خودم بهش بگم…عزيزم مگه تو زهراي من نيستي…مگه اين ما نبوديم كه روزا رو مي شمرديم تا روز ديدار برسه….مگه اين ما نيستيم كه 2سال و نيمه دستمون تو دست همه…حالا چطوري چطوري؟؟؟خودت بگو خودت بگو  چطوري آروم بشينم و نگاه كنم….چطوري چشمامو ببندم و بگم اون كه چيزيش نيست…چطوري دستامو از دستاي سردت بيرون بكشم و چيزي نگم…تو اگه بي دليل ناراحتي باشه منم مي خوام مثل تو بي دليل ناراحت باشم….تا اگه قراره دق كنيم با هم دق كنيم…..عزيزم توقع نداشته باش كه من برم كنار….مي دونم كه حالا ميگي هر جور راحتي…ولي ترو خدا زهراي من بيا باهم خودمونو نجات بديم نه تنهايي….من بدون تو اينجا ميميرم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:18 توسط ساحل| |

 

بزن نی زن که بس دلگیرم امشب

خدا داند ز غم می میرم امشب

به جان آمد دلم زین زندگانی

فغان از جور و از بی همزبانی                                                                                      

بزن نی زن از این نالان ترم کن

 بزن آتش به دل خاکسترم کن

 بزن نی زن که دلتنگ از زبانم

بزن نی زن که رسوای جهانم    

از این سازت مرا غمگین ترم کن                                            

مرا آتش زن و خاکسترم کن

بزن نی زن که با من هم نوایی

تو هم می سوزی و هم درد مایی

تو هستی گریه هایم را بهانه

بخوان بار دگر از غم ترانه

کتاب درد و غم در سینه دارم

به خاک این دفتر غم می سپارم

 

شماها با این کارتون فقط منو شرمنده کردین همین ....همین...همین...باید بگم من اصلا نگران چیزی نیستم این هزار بار پس اگه کسی بیخود و بی جهت بخواد نگران باشه من نمی تونم کاری براش بکنم چون دلیلشو نمیدونم....واقعا عجیبه ...تو الکی الکی تو خودتی....الکی الکی بقیه نگران می شن.....و تو هیچ جوری نمی تونی بهشون بفهمونی بابا من برای چیزی نگران نیستم جز همین کارای شما...

..اگه منم بخوام خوب باشم با این کارا بهم تلقین می شه که پس یه چیزی هست که منو تو خودم اسیر کرده ....اگه منم احساس کنم حالتم طبیعیه حالا بهم تلقین شده که نه انگار ....اگه نگران نبودم حالا بهم تلقین شده که حالتم نگران کنندس ....واقعا ممنونم از لطفتون ....البته من بازم سعی می کنم بی خیال شم.... شماها ام هر جور راحتین .....به هر حال از ما گفتن ....

 

چه جالب به خاطر هیچی چه قدر باید توضیح داد......واقعا باید نشست و خندید ......

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:27 توسط زهرا| |

از صبح تا حالا هر چي به صورتم آب مي پاشم از خواب بيدار نميشم...هر چي صداي موسيقي رو بالا ميبرم انگار نه انگار.....يعني واقعا خوابم......؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:10 توسط ساحل| |

سلام...ساعت نشون ميده كه امروزم تموم شد....امروز رفتيم آموزشكده....يه جورايي اشكال زدايي پروژه...وقتي كارمون تموم شد با حميده تو حياط آموزشكده بوديم...دقيقا روبروي در ورودي بودم...واي

يهو شقايق اومد تو حياط...اصلا باورم نمي شد از بس قيافم متحير بودحميده گفت بابا داري خواب ميبيني؟؟؟ 2 ثانيه سر جام وايسادم اما بعد............چقدر خوبه كسي وقتي بيايد كه قرار نيست(شعرشو يادتونه).....چقدر خوشحال بودم....تا ساعت 3 كه رفت فقط گفتيم و خنديديم و از خاطراتمون ياد كرديم... ولي همش حس ميكردم يه چيزي كمه....آره واقعا كم بود....جاي زهراي من و نسرين عزيزم خيلي خيلي خالي بود...آخه اين اولين بار بود كه اونا نبودند....ولي خب جاتونو خيلي خالي كرديم خصوصا وقتي من و حميده مي خواستيم يكي از كوچه هاي باريك و پوشيده از درخت خوانسار رو دنبال كنيم تا ببينيم به كجا ميرسه و شقايق مثل هميشه ما رو كشت ونميومد....داد زدم و گفتم اگه الان زهرا و نسرين بودند تا تشو مي رفتيم.....اما نه گوشش بدهكار نبود...ساعت 5:30  برگشتم خونه ولي اعصابم يه جورايي خيلي قاطي بود با نسرين صحبت كردم و حالم كلي بهتر شد.....اما......يه حرفي تو دلمه اما نمي تونم بگم و چقدر تلخه تنهايي و تنهايي و حرفايي كه دارند قلبتو ميكوبونند به هم..........

تروخدا وقتي ميام نگو كه ديره

نگو كه دلت يه جاي ديگه اي اسيره

نگو نمي شناسي تو  ديگه رنگ صدامو

نگو نمي فهمي معني حرفامو

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:17 توسط ساحل| |

سلام بچه ها...مي خوام يه خبر بهتون بدم كه نمي دونم براتونه خوبه، بده ويا حتي شايد وحشتناك باشه ولي خب من ميگم....مي خوام بيام اصفهان..........كاش بودم و قيافتونو ميديم....تروخدا پشت سرم غيبت نكنيد

و نگيد كه ايييييييييييييييش اين ساحل چرا دست از سر ما برنميداره.....به جون خودم كار دارم ولي خب بابام گفته يا برو تهران كارتو انجام بده يا اصفهان...منم يه جورايي بر سر دوراهيم.....از شما 3 دوست عزيز يعني زهرا،شقايق و نسرين تقاضا دارم نظرات خود را حداكثر تا فردا  صبح ساعت 11 به بنده ابلاغ كنيد...چون مي خوام بليط بگيرم....در صورتي كه اصلا به خودتون تكان نديد و سكوت اختيار كنيدخودم با درك وفهم تمام تا ته قضيه رو متوجه ميشم قربان شما: ساحلتون....

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:26 توسط ساحل| |

منتظر نباش كه شبي بشنوي

 

از اين دلبستگي دل بريده ام!

 

یا در این آسمان....به ستاره ي ديگري سلام كرده ام!

 

توقعي از تو ندارم!

 

اگر دوست نداري.....

 

در همان دامنه ي دور دريا بمان!

 

هر جور تو راحتی!

 

همين سوسوي تو

 

از انسوي پرده ي دوري

 

براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافي ست!

 

من اينجا كاري نمي كنم!

 

فقط گهگاه.....

 

گمان امدن تو را در دفترم ثبت مي كنم!

 

همين!اين كار هم كه نور نمي خواهد!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 8:0 توسط ساحل| |

 

وقتی که خاکم می کنن

بهش بگین نیاد پیشم

بگین که رفت مسافرت

بگید شماره ای نداد

یه جور بگید که آخرش

از حرفاتون هل نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگا کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:46 توسط زهرا| |

سلام....به جون خودم هيچي شعر ندارم پس مجبوريد حرفامو تحمل كنيد نه اصلا چرا تحمل؟ دلتونم بخواد....خلاصه آقاجون....اه مثلا مي خواستم شاد بنويسم اما چكار كنم كه دلم اونقدر براتون تنگ شده كه نمي تونم بنويسم 6 روزه نديدمتون ولي انگار 6 ساله....بچه ها بيايد يه كناري كنيم وسايلمونو جمع كنيم و هر كدوم از دل اون يكي بريم بيرون.......نه انگار واقعا ديوونه شدم...... بايد برم.....بايد برم تا دير نشده و كار از كار نگذشته.............

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:13 توسط ساحل| |

دروغ بود،هرچي گفتي به من دروغ بود
فريب بود وعده هايت به من دروغگو
نمي دوني چه کردي با دل من
شکستي تکه تکه اين دل من
خدايا حرف من حق است خدايا
دريغا صدايم تنگ است دريغا
نمي دوني چرا دلم شکسته
چون دل اسير يارم، شده خسته
دروغگو بودي و من عاشق تو
فريب خوردم چرا با ناله ي تو
اگه روز جدايي اين چنين بود
نمي خواستم ببينم تو را دروغگو...
يادته مي گفتي شبا تو آسموني
واسم چشمک مي زني با مهربوني
خاموش کردي شب عشقمو
مثه آب روي آتش
بعد اون همه که ريخته بود شمع من برات اشک...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:14 توسط شقایق| |

سلام احوال بروبچ خودمون رديفه يا نه؟؟؟آقا از اول صف شروع مي كنيم خب معلومه اول زهراي منه نه پس تو بيا نسرين.....اي ح.....بقيشو حدس زدي عزيزم آخ كه چقدر خوبه آدم نقطه ضعف داشته باشه...ميگم امروز روز خوبي بود اول با شقايق حرف زدم 2 ساعت بعدش با نسرين وبعدم با زهرا جونم...خدايي روابط عمومي رو حال مي كنيد كاش هر روز مي تونستيم با همديگه صحبت كنيم ولي خب بازم خداروشكر....آقا در يه كلام بگم كه من شماهارو با اين دنيا كه سهله بااون دنيا هم عوض نمي كنم...

(وقتي ساحل احساساتي مي شود)....خب حرفام ته كشيد....دوستون دارم....به اميد روزي كه 4 تايي بريم مسافرت و اون شهرو بريزيم به هم........ولي فكر كنم اون روزو توي خوابم نبينم......

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:21 توسط ساحل| |

ساحل نوشته های قشنگتو خوندم کلی دلم گرفت اینو جدی می گم

حالم خودش گرفته بود تو هم که یه باره...

واقعا یادش بخیر داره ....

الان هیچی ندارم واسه گفتن فقط اینو نوشتم که یه جورایی باهات همدردی کرده باشم

ساحل از گذشته ها بیا بیرون اینقدر فکر نکن...آخ بمیرم برات

مواظب خودتون باشید

چقدر دوست دارم بازم بنویسم ولی نمی دونم چرا هیچی به ذهنم نمی یاد با اینکه خیلی حرف واسه گفتن دارم

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 23:13 توسط شقایق| |

دلم شماها رو مي خواد اما كجاييد تا ببينيد دارم نابود ميشم......كاش امروز از اون جمعه هايي بود كه مي خواستيم بيايم خونه...اول شقايق ساعت 4:45....بعد نسرين ساعت 7 و در آخر عشق من ساعت 9....خدايا چي ميشد امروزم مثل اون روزا بود...هر كدوممون با هر غصه اي كه بوديم تا به هم مي رسيديم صداي خنده هامون تا آسمون ميرسيد...شقايق هنوزم يادمه وقتي مي خواستم برم دنبال زهرا مي گفتي:ساحل منم با تو تا اون پايين ميايم و من كه مي دونستم داري سربه سرم ميذاري با صداي بلند مي خنديدم...نمي دونم الان كجاييد...كاش مي دونستم...جون ساحل وبلاگو تند تند آپ كنيد اين روزا دلم بدجوري زندونيه..........

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 12:53 توسط ساحل| |

 

خدايا چرا من!  حکايتي از يک قهرمان جهاني تنيس ... 

 

 

آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:

چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

 

 او در جواب گفت :

     در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

 و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:47 توسط زهرا| |

كوچيك كه بودم هر وقت كه گريه مي كردم بعدش حتما يه موضوع خوشحال كننده واسم پيش ميومد و منم همش مي گفتم:چه خوبه كه مي گند بعد از گريه شاديه....ولي حالا نمي دونم چرا چند وقته كه هر چي گريه مي كنم انگار نه انگار.....حالا ديگه كارمون به جايي رسيده كه صبحا مثل بچه 2 ماهه ها بايد با گريه پاشيم....چرا اين دنياي لعنتي اين طوريه...چرا اين همه غم توشه...چرا هر كي مثل منه تنهاست....گفتم تنهايي....يه روز از تنهايي مي ترسيدم ولي حالا گرفتارش شدم......دوست دارم اين مانيتورو بردارم از پنجره پرت كنم پايين........

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:17 توسط ساحل| |

سلام برو بچ من باز اومدم تا خوشحالتون کنم(عجب رويي دارما ماشاالله بزنين به تخته چشم نخورم ايشاالله چشم حسود منفجر شه من کيم تو کي اينجا کجاس؟؟؟)
چقدر امروز روز خوبي بود، چقدر خوب ،چقدر خنديديم  آخراش
راستی ساحل یه خبر که اگه بشنوی شاخات در میاد آقا یادته من یه مادر بزرگ داشتم که در موردش بعضی وقتا حرف می زدم می خواستم بگم که اوایل عید به رحمت ایزدی پیوست حالا برام خیلی خیلی Out Of Range عجیب بود که مادر بزرگ تو هم به رحمت ایزدی پیوست!ساحل خیلی جالبه هااااااااااااااا!خدا رحمتشون کنه

من هنوز زنده ام ! باور کنيد ...

درست است که ديشب باز هم

خودم را با طناب از هم گسيخته ي گذشته هايم از سقف اويختم

گذشته هاي که مرا بالا بردند

و نا گهان زير پاهايم را خالي کردند ...

اين کار هر شبم است

   تا افتاب فردا بر ايد ...

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:1 توسط شقایق| |

هيچ وقت شعار نداده ام

كه به زور لبخند بزن

بعضي وقتها بايد

تا نهايت آرامش گريست

آنگاه تبسمت زيباتر از

رنگين كمان بعد از باران خواهد شد

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:30 توسط ساحل| |

آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم

 

از شيشه نبودم ،كه از سنگ بميرم

 

من آمده بودم كه تا مرز رسيدن

 

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

 

تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبم

 

شايد كه خدا خواست كه دل تنگ بميرم

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 4:30 توسط زهرا| |

سلام...مي بينم كه كسي نيست...يه روز شقايق گفت كه ساحل مي دونم كه فقط تو مي موني و اين وبلاگ...اما به حرفش فقط خنديدم....جون ساحل سرتون خيلي شلوغه نه؟؟؟آخي... باشه فقط بدونيد كه بوديد بهتر بود.....اميدوارم هر جا هستيد فقط شاد باشد و فارق از هر غمي........خوشحالم كه فردا مي تونم ببينمتون.....دوستون دارم!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:8 توسط ساحل| |

سلام برو بچ
یه خبر فوق بد براتون دارم!
شاید تا حالا خبری به این بدی نشنیده باشین...
ترو خدا ناراحت نشینا گریه و زاری هم بزارین کنار
من
من
من
من دیگه وبلاگ رو یه مدت آپ نمی کنم...
حالا همه یه صدا"شقایق ترو خدا وبلاگ رو آپ کن..."
مواظب خودتون باشید
علی یارتون
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:8 توسط شقایق| |

 

چي شد كه اينطوري شد؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:7 توسط ساحل| |

خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به سر آرزوها نرسیدی

پشیمان می شدی از این که عشق را می آفریدی

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:54 توسط زهرا| |

زنگ مي زنند....

كسي كه آرزويش را داشتي آمده

كسي كه دلتنگش بودي

كسي كه.......

خوش به حالت دوست من

خوش به حالت كه......

بر خيز....

 زنگ ميزنند.....

 

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:31 توسط ساحل| |

رفتي حالا به کي بگم خيلي دلم تنگه برات
مي خوام يه بار ببينمت سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلهاي سرخ مي يومدم به ديدنت
نه اينکه با رخت سياه، چشماي سرخ ببينمت
گل رو پرپر مي کنم سر مزارت
تا ابد بارونيه چشماي يارت
رفتي افسوس گل من تو در دل خاک
از تو يادگاريه چشماي نمناک
پاييز غريب و بي رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چيدي
گل من دنياي من بود
گلمو ازم گرفتي تک و تنهام زير بارون
حالا که نيستي کنارم مي زارم سر به بيابون
هنوزم بارون مي باره تو مياي انگار کنارم
خودتم بهتر مي دوني مثل بارونا مي بارم
پاييز غريب و بي رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چيدي
گل من دنياي من بود
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:11 توسط شقایق| |

بايد ببينمت

چرا كه روي نوار قلبي ام

پيوسته نام تو بود

و پزشك نيز بر آخرين نسخه ام.....

تو را تجويز كرده است!!!

بيا تا دير نشده...

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:52 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin