تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

سلام به رفقا مخصوصا اين يکي دوستمون که عاشق شده و از دست رفته
نسريني بگو بينيم اين آرش کيه!!!منو بد جور غيرتي کرديا....رگ غيرتمو اگه مي ديدي
بابا مي گم انگاري خسته شدن از زندگي بينمون چرخشي هي مي چرخه
احتمالا بعدي منم که مي نويسم آه از زندگي خسته شدم
اي خدا من سر قولم هستما اومدم وبلاگ رو آپ کردم
خب بروبچ پروژه ي عظيم من هم تموم شد اگه مي خواين روز دفاعيه بياين و منو تشويق کنين بايد کارايي رو که مي گم کنين و گرنه نمي خواد بياين...
1-اول از همه 2 3 تا پرچم  از همون موقعه که وارد خوانسار مي شين مي گيرين دستتون و در شهر داد مي زنين فقط شقايق دنيا شقايق نوشته ي روي پرچم ها رو خودتون انتخاب کنين يه چيز با حال باشه ها...
2-گام بعدي وقتي من مي خوام برم اين پروژه ي عظيم رو توضيح بدم خدمت حضار محترم نسرين بايد بيفته وسط جمع و خودشو بکشه زهرا و ساحل هم اونجا شيپور چين
3-اين گام ،گام بسيار مهميه در اين مرحله شما بايد وقتي توضيحم تموم شد گل طرف من پرت کنين و يه جور جو سازي راه بندازين
آره ديگه
اين کارا خيلي سادس فقط نياز به يکمي تمرين داره...
نسرين خانوم شما هم غصه نخورين که گذر زمان همه چيزو حل مي کنه...اينقدر راحت حل مي کنه که خودتم نمي فهمي شايد هم الان تو اين مرحله باشي...
علي يارتون رفقا
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:13 توسط شقایق| |

آرش! میدونی؟

می دونی چقدر دوستت دارم؟

کوچولو که بودم ،فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم، یعنی نهایت

هر چیزی ۱۰ تا بود...

از بابا بستنی می خواستم۱۰ تا

مامانو ۱۰ تا دوست داشتم.

خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود واین ۱۰ تا خیلی قشنگ بود

ولی حالا...

نمی دونم ته دنیا چقدره! نهایت دوست داشتن چندتاست؟

اما می خوام بگم دوستت دارم ،می دونی چقدر؟

به اندازه ی همون ۱۰تای بچگی که از یک دنیا خیلی بیشتره

خدایا دیگه تحمل ندارم اصلا چرا من نمی میرم؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟از همه خستم..........

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 8:48 توسط نسرین| |

سلام رفقا،برو بچ
چطورین؟؟؟
آقا شعرا من یکی که خورد به ته دیگ دیگه هیچ شعری ندارم واسه نوشتن(دستور زبانم چقدر قویه فعل و فاعل و مفعول همه بهم ریخته)
تو وبلاگ های دیگه هم رفتم که مثلا یه شعر دو در کنیم شعراشون اینقدر زشت بود که پشیمون شدم خب برا همین تصمیم گرفتم که بیام از حرف های زیبای خودم براتون بنویسم...البته می دونم که می دونین که حرفهای من از هر شعری جذاب تر و زیبا تر...(قابل توجه نسرین)
می بینم که باز غیب شدین ...
هاااااااااا
حتما از اون تهدیدا دلتون می خواد...پس من دیگه آپ نمی کنم تا یکی از شماها آپ کنه
می بینم که بد چروکیدین رفقا (بابا من دیگه کی هستم!)
خب دیگه آپ نمی کنم تا شما آپ کنین...
مواظب خودتون باشید که اگه بلایی سرتون بیاد با شقایق طرفین...
بای رفقای گلم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:49 توسط شقایق| |

سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار خاطرات خوش دیروز تکیه زده ام ...

و بر روزهای پر احساس گذشته حسرت می خورم ...

روزهایی که در کوچه باغ عشق شروع شد و در خزان جدایی به پایان رسید ...

دیرگاهیست که قفل پنجره امید را در کوره راههای امیدهای ناتمام دلم جا گذاشته ام ...

چقدر تلخ بود لحظه وداع در میان اشک و آه برای قلبی که شاید هرگز نفهمید چقدر

... دوستش دارم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:43 توسط زهرا| |

بچه ها این کوچه رو یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دوست داشتم امروز من هم باهاتون بودم

ولی حیف...اینو از ته دل گفتم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:10 توسط شقایق| |

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات
چشماتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه وعکس پاره ي تو و من
بگو گفتم يا نگفتم؟
مگه بت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره
حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب دار...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 23:53 توسط شقایق| |

تنهايي خيلي سخته وقتي چشام به راهه                              وقتيكه شب سياهه،وقتي بدون ماهه

تنهايي خيلي تلخه وقتي كه بي تو هستم                              تنها مي مونه دستم با اين دل شكستم

تنهايي خيلي درده اگه نياي تو خوابم                                 وقتي تو اضطرابم،تو هم ندي جوابم

تنهايي خيلي سرده وقتي پيشم نباشي                                 آتيشم نباشي بيدار مي شم نباشي

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:0 توسط ساحل| |

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند               آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 5:45 توسط زهرا| |

به به
منم تولد نسرين جونمو بهش تبريک مي گم ايشالله که 1000 سال(نسرين يعني مي خواي 1000 سال زنده باشي)خوش و خرم زندگي کنه...

تولدت مبارک

مبارکهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

باز دوباره یادم رفته بود تولد نسرین کیه و گرنه من اولی بودمازهرا مگه دستم بهت نرسه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:11 توسط شقایق| |

نسرين جونم تولدت مبارك عزيزم

كاش مي تونستم اينو حضوري بهت بگم ولي خب نمي شه يا شايدم.................. به اميد ديدار ......


سلام بلاخره بعد از يه هفته ما هم اومديم واي بچه ها مرسي.... بابت چي؟؟؟؟ خب بابت اين همه كه به ياد من بوديد ديگه هم تو وبلاگ و هم آف و خلاصه كولاك كردين.........ولي.......

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 17:31 توسط ساحل| |

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

                                               

                                                       صبر و آرام تواند به من مسکین داد 

 

                                           

                    عزیزم تولدت مبارک 

 

اینم تقدیم به نسرین عزیز خودم.....

 

 کاش میشد زیر باران غمت خیس شد

کاش میشد به نجابت لاله رسید

 وهمچون قطرهای اشک  ماه

از میان چشمانت چکید

بگذار تا تنهاییم را با تو قسمت کنم

 بگذار در محراب نگاهت

دو رکعت نماز عشق بخوانم

بگذار در هوای تو بمیرم

  تو غریب...

تو غریبترین و آشناترین

نوای قلب منی

 کاش میشد در قاب نگاهت مصلوب شد

از راه دور میروی

بی سلام و بی خداحافظی

در انتظار طلوعت به غروب مینشینم

ماه من روی مپوشان

 نه سلامت را میخواهم

نه خداحافظیت را 

                     تو فقط نگاهم کن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 6:26 توسط زهرا| |

سلام بر وبچ
چیکارا می کنین؟؟بخدا دیگه روم نمی شه وبلاگ رو آپ کنم ای خدا من از دست شما ها چیکار کنم؟؟؟
امروز صبح که از خواب بیدار شدم بر عکس بقیه ی صبح ها اینقدر گشنم بود که نگو حال هم نداشتم این همه پاشم برم تخم مرغ درست کنم!!ترجیح دادم گشنگی بکشم و بمیرم ولی نرم یه چیزی بزنم تو رگ!!یهو با خودم گفتم چی می شد الان ساحل و نسرین این جا بودن برام مثه اون موقع ها تخم مرغ درست می کردن...آخی ساحل یادته چقدر التماست می کردم بعد از تو نسرین برام درس می کرد ولی نه نسرین خجالتی بود تا بهش می گفتم برام درست می کرد ولی تو باید هی التماست می کردم یعنی می شه بازم طعم تخم مرغ هایی که برام درست می کردینو بچشم؟؟؟

هر روز به یه بهونه ای وبلاگ رو آپ می کنم...
بروبچ دارم می گم من وبلاگ رو آپ نمی کنم تا وقتی که یکی از شماها آپ کنه...هاهاهاهاها...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 17:40 توسط شقایق| |

من از تو دل نمي برم
اگر چه از تو دلخرم
اگر چه گفته اي تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جواني ام به خاطرت شکسته ام...

نيامدي و سالهاست نظر به جاده دوختم
بيا ببين که بي تو من چه عاشقونه سوختم...

رفيق روزهاي خوب، رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من
هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي
به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:0 توسط شقایق| |

سلام بچه ها...خوبید

ساحل و زهرا معلوم هست کجائید؟؟؟بابا بیچاره شقایق چه قدر این وبلاگو آپ کنه... البته ساحل همون بهتر که آپ نکنه شقایق توام باحال نمی نویسی ولی زهرا جونم اگه ننویسه این وبلاگ اصلا صفایی نداره....درست می گم بچه ها؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 5:4 توسط نسرین| |

خوابيدي رو بال موجا
کاش مي شد بودم کنارت
تو به دريا دل سپردي
من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم مي گردم
اما نيست از تو نشوني
روزگار ما رو جدا کرد يه غروب توي جووني
دل من هواتو کرده
کاش مي شد تو رو ببينم
کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگيرم...

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:2 توسط شقایق| |

سلام بر بروبچ بابا کجایین شما؟؟؟دهاااااااااااا
باهم دیگه غیب می شین با هم دیگه یهو میاین
چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای ساحل چند دقیقه پیش داشتم به خاطره ی اون روز فک می کردم که فک کنم ترم یک بودیم من بودم و تو و زهرا و بقیه رو یادم نمی یاد کوچه روبرویی رفته بودیم بعد تو می خواستی از این ور آب بری اون ور یهو پات لیز خورد بعد تو هی کمک می خواستی منم هی می خندیدم بعد در اون حالت ازت عکس گرفتم 
وای هی بهش فک می کردم هی می خندیدم

خلاصه شبا قبل خواب حسابی از کارامون می خندم...
انگاری همین دیروز بود

مثه مردن می مونه دل بریدن
ولی دل بستن آسون شقایق

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 23:21 توسط شقایق| |

از عشق تو آواره ی هر کوی و خیابون
مجنون شدم و زدم به هر دشت و بیابون
تنها با تو و سازم و این دو چشم گریون
خدا جون...
می بینم که همه ناز می کنن با عاشقاشون
مثه گربه می چرخند و می پیچن تو پاهاشون
یا که اشک میریزن زار می زنن تو بغلاشون
شاید ناز بخوان دست بکشن روی موهاشون
ای خدا
ای خدا
چرا موندم از تو جدا
تو کجایی و من کجا
تو خدا
من کجا
ای خدا
هر چی هستم
هر چی هستم
بدون عاشق عشق تو هستم
از تو هستم بت پرستم یا که مستم از تو مستم دل به عشق روی تو بستم
تو رفیقی تو عزیزی
بپرس چرا اشک میریزی
بپرس که از کی می گریزی
بپرس به دنبال چه چیزی
جز خدا
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:20 توسط شقایق| |

دوست دارم

 به تموم دنيا قسم، دوست دارم....

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:54 توسط ساحل| |

 نگاه تو

 

                هواي تازه ايست

 

                      براي قفس انديشه هاي_

 

                           _مسموم زمانه ي من

 

          چشمانت

 

              ادوگاه خنده ها و غمهاي_

 

                       _مردان و زنان پا پتي_

 

                             عريان و بخت برگشته اي است

 

          كه محبت را

 

                      به سادگي

 

                             به حراج مي گذارند

 

          و شرم را

 

                      زير پا له كنان

 

                                به شيطان

 

                                                                  درود مي فرستند

 

 

ساحل نوشته هاتو خوندم مردم از خنده...مخصوصا اونجا که گفتی دزد و اینا

۱۳ بدر بهت خوش بگذره

می گم این بر و بچ چقدر فعالنا

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 0:35 توسط شقایق| |

سلام بروبچ،احوالتون چه رقميه؟؟؟اصلا چه رقمي حال مي كنيد....فردا 13 به دره مي گم هر چه زودتر بريم بهتره نه؟؟؟؟ پس همگي ساعت 7 صبح...همونجاي هميشگي مون.....(اينم دروغ 13 به در من)آخ چي مي شد اگه...ديشب قبل از خواب همه اون 4 ماه ونيم مثل يه فيلم كه خدايي نمي دونم كمدي بود يا بزن بزن و يا هندي از جلوي چشمام گذشت اما فقط كاش پيام بازرگاني نداشت اِ وا ببخشيد بد جوري رفتم تو بحرش....آره آقاجون از اولين شبي كه افطارو رفتيم بيرون اونم با اون وضع....يادم نيست با كي جلو بودم فكر كنم شقايق بود ولي فقط وقتي برگشتيم تا ببينيم چرا نسرين و اشرف و زهرا دير كردند ديديم دارند افطار مي كنند اونم كجا وسط خيابون...در حالي كه هم مي خواستند بخورند و هم بخندند درسته اول عصباني شدم ولي خب وقتي زهرا يه باميه گذاشت دهنم ديگه...جون من يادتونه اشرف چطوري بيدارمون مي كرد آقا فقط به پتو كشيدن از رومون اكتفا نمي كرد كه به زور تشك رو از زيرمون مي كشيد و بعد بالشو...ولي خوشم ميومد كم نمياورديم و با اينكه به كلي خوابمون پريده بود بازم تريپ خواب مي رفتيم....يا اون روز صبح كه نسرين براي بيدار كردن من و زهرا تلويزيون رو روشن كرد و با آهنگ اون دست مي زد اونم بالا سر ما...ولي خب بازم نتونست عصبانيمون كنه چون صداي دست زدن من و زهرا از اون بلندتر شد...روزي كه فرداش امتحان سخت افزار داشتيم واي چقدر خنديديم....بچه ها يادتونه، كفشامونو ميگم و بعد وقتي با چادر اونم رنگي رفتم كفشارو بيارم چشماي آقاي همسايه وااااااي....وقتي برگشتم از خنده هاي شقايق و زهرا فهميدم يه بلايي سر جزوم اومده...جزومو كه باز كردم بگيد چي ديدم تفاله چايي البته با خود چايي اونم كجا دقيقا برگه هاي سخت افزار كه بايد مي خوندم وبعد دنبال نسرين كردن و....شقايق دلم تنگ شده براي اون جمعه ها كه هنوز از راه نرسيده بودي مي گفتي بچه ها بريم بيرون....واي نسرين خدايي خيلي باحالي....حتي اون جمعه هم كه شقايق اومد وگفتيم بريم بيرون با اينكه 2 تا امتحان داشتي و الكترونيكو فقط 2 صفحه خونده بودي ولي بازم اومدي...زهرا دلم تنگ شده واسه اون شبايي كه مي يومديم ترمينال دنبالت و شقايق كه فكر مي كرد هر لحظه يه ماشين ميادومارومي دزده....و خاطره هاي ديگه اي كه هر لحظه با ياد آوريشو نمي دونم بخندم يا گريه كنم....راستي زهراي عزيز،نسرين جون من به جاي شماهم وبلاگو آپ مي كنم شما راحت باشيد فقط به ازاي هر پست مايه مي گيرم اگه موافقيد كه بگيد تا ما دست به كار شيم....فردا 13 به دره نسرينم،شقايقم،زهراي زندگيم،اشرف جون  به همتون خوش بگذره..............

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:53 توسط ساحل| |

وقتي ما آدما از زندگي و از اين دنيا خسته مي شيم،كي مي خواد اين خستگي رو از بين ببره...كي پيدا مي شه كه شونه هاش مرهمي باشه براي اشكاي شما....گاهي اوقات شايد حتي هيچ كسي پيدا نشه و شما مطمئن مي شيد كه فقط خودتونيد و خودتون...باور كنيد كوچكترين چيزي كه داره به ما مي گه زندگي كن صداي تپش قلبمونه....آره اون داره به ما فقط يه چيز مي گه...ميگه هر چي مي خواي باش...بي حوصله،خسته،افسرده، ،دل شكسته....اما زندگي ادامه داره...چه بخواي و چه نخواي....فقط بايد بگذرونيش و كاش ...فقط اي كاش طوري بگذره كه برامون خوشايند باشه....موفق باشيد و سبز.........

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 12:42 توسط ساحل| |

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرو دار يک نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه ي لبهاي من

تشنه اي سيراب شد ، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد ، در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزد به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه مي خواهد زمن

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فکرل لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او به من مي گويد آي آغوش گرم

مست نازم کن ، که من ديوانه ام

من به او مي گويم اي ناآشنا

بگذر از من ، من ترا بيگانه ام

آه از اين دل ، آه اين جام اميد

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا ، کس به آوازش نخواند

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 0:12 توسط شقایق| |

ما 5 تا بوديم و هر كدوم تو يه دنيا ولي دلامون خيلي به هم نزديك بود خيلي طوري كه دنياي همديگه رو مي ديديم....الان دلامون به هم نزديك هست اما ديگه دنياها قابل مشاهده نيست...مي ترسم....مي ترسم از روزي كه دنياي يكي از بچه ها برام ناآشنا باشه........

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:59 توسط ساحل| |

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:44 توسط ساحل| |

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:17 توسط شقایق| |

سلام ساحل زهرا نسرین و اشرف عزیزم

آقا چند روز پیش با خالم رفتیم کافی نت بعد خالم داشت کا راشو می کرد منم نشسته بودم آقا تو فکر بودم که یادم افتاد به اون روزی سر کلاس شبکهکه روی صندلی نشسته بودم یه دفعه خواستم اینوری شم از صندلی صدای بچه در اومدبعد همه زدن زیر خنده  وای خدا اینا رو هم که دارم می نویسم دارم می خندمو می نویسم آقا منو بگی داشتم می مردم از خنده اونجا خدایی خوب شد کافی نت خلوت بود و گرنه فکر می کردن من دیووونم این هم خاطره ی اون روز آخیییییییییییی

مواظب خودتون باشید

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:16 توسط شقایق| |

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:13 توسط ساحل| |

هميشه توی مدرسه يادم دادند،يك سال دوازده ماه

 يك ماه چهار هفته ،يك هفته هفت روز

 يك روز بيست و چهار ساعت،يک ساعت شصت دقيقه است

 ولی کسی بهم نگفت يک دقيقه بی تو چند ساله.........

سلام...دلتون شاده....خوبه چون فقط همون مهمه....گاهي دوست دارم كه برم تو دنياي بچگي...نه اشتباه نكنيد نمي خوام به گذشته برگردم....فقط مي خوام اون طوري باشم خيلي كيف داره...خيلي چون ديگه از شر خيلي از افكار راحتي...خيلي راحت...براي 1 ساعتم كه شده پيشنهاد مي كنم بريد به دنياي بچگي ودوباره بر گرديد...خيلي دوست دارم بدونم كدومو ترجيح مي ديد....اين دنياتونو با همه تلخي و شيرينيش يا اونو با تموم.....!!!!!؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:12 توسط ساحل| |

سلام،امروز يه روز بارونيه...دلم تنگ شده براي همه بچه ها براي شقايق كه الان باهاش چت كردم و بيشتر دلم گرفت....دلم هواتو كرده نسرين...هواي همه چيو حتي......اشرف كجايي بابا يه سر به ما بزن ضرر نمي كني؟؟!؟؟در مورد شخص آخر نمي دونم چرا نمي تونم اسمشو بيارم فقط ميگم:انتظار هم سخته و هم شيرين...سختيش دوري از توئه و شيرينيش اميد رسيدن به تو.....

شقايق جون منتظر اون روز هستم كه بتونيم همگي با هم باشيم خوش و مثل اون موقع ها خنده هاي از ته دل...و بدون اينكه بفهميم تو دنيا چه خبره سر به سر هم بذاريم........ اميدوارم زياد دور نباشه...

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 17:47 توسط ساحل| |

طورىام نيست
خرد و خميرم ، فقط همين
کم مانده است که بى تو بميرم
فقط همين ...
از هرچه هست و نيست گذشتم ولى هنوز ،
در نزد چشم‏
هاى تو گيرم
فقط همين ...
از دوريت زنجير به قلبم بسته اند
شاعر شدم که لال نميرم
فقط همين ...

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 17:23 توسط ساحل| |

سلام ساحل زهرا و نسرین و اشرف عزیز

والا از شعر نوشتن خسته شدم تصمیم گرفتم یکم اینجوری بنویسم

خب از من که دورین بهتون سخت  نمی گذره که؟؟؟

بابا برو بچ یه قرار بزاریم بریم بیرونواسه چی؟؟؟؟؟

این که پرسیدن نداره که منو ببینین آقا این اشرف هم بیارین منو ساحل آره دیگهساحل یادته

نسرین که حتما باید بیاد اوه اون که گل سر سبده و زهرا جاسوس دو جانبه

ساحل می گم هر وقت تونستی بیای یه قرار بزار همدیگرو ببینیم منظورم این نیست که من شما رو ببینما منظورم اینه که شما منو ببینین آره دیگه

ساحل منتظر هستم

بای رفقای گل

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:58 توسط شقایق| |

رفیق من سنگ صبور غم ها 

      

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

 

هیچ کس نمی فهمه چه حالی دارم

   

چه دنیای رو به زوالی دارم

 

مجنونم و دل زده از لیلی ها

       

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 

نمونده از جوونی هام نشونی

       

 پیر شدم پیر تو ای جوونی

 

اگر بیای همون جوری که بودی 

 

 کم می یارن حسودا از حسودی

 

صدای سازم همه جا پر شدم

      

هر کی شنیده از خودش بی خوده

 

اما خودم پرشدم از گلایه 

          

هیچی  ازم نمونده جز یه سایه

 

تنهای  بی سنگ صبور   

     

خونه سرد و سوت و کور

 

توی شبهات ستاره نیست  

   

موندی و راه  چاره نیست

 

اگر چه هیچ کس نیومد 

      

سری به تنهاییت نزد

 

اما تو کوه درد باش   

        

طاقت بیار و مرد باش

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:48 توسط شقایق| |

كوچولو كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم

نهايت هر چيزي 10تا بود

از بابا بستني ميخواستم 10 تا

مامنو 10 تا دوست داشتم

خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود

ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره

نهايت دوست داشتن چند تاست

اما مي خوام بگم دوست دارم

ميدوني چقدر؟؟؟؟

به اندازه همون 10 تاي بچگي

كه از يه دنيا خيلي بيشتره.........

امسال عيد يه جور ديگست…ديگه شور و شوق سابق تو وجودم پر نمي زنه نمي دونم دليلش دقيقا چيه ولي فقط يه چيزومي دونم، يه فرق خيلي بزرگ با پارسال عيد دارم و اونم نوشته پايينيه……

بي تو ميشه زنده بود،زندگي نمي شه كرد

نمي دونم دقيقا كجايي ولي مي دونم همين روزا مياي دلم واست پر مي زنه….يه مدت حس مي كردم كه آدم حسودي شدم،داشت از خودم بدم ميومد تا اينكه تو مجله موفقيت خوندم كه:حسادت زيباست تنها در صورتي كه پاي عشق در وسط باشد….اونوقت بود كه فهميدم اين حس حسادتم يكي از همون بلاهاي عشقه كه به سر آدم ميادو بايد با جون ودل پذيراش باشيم…..

نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:19 توسط ساحل| |

اگر از پايان گرفتن غم هايت

      نا اميد شده اي


                به خاطر بياور که.....


                                    زيباترين صبحي که تا به حال


                 تجربه کرده اي


                                                          مديون صبرت


                                                        در برابر سياهترين شبي هستي


                                                  که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد!

نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 0:24 توسط شقایق| |

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

اونا كه مي ان به اين بهونه ها ، كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن

اونا كه فدات بشم تيكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن

نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 23:33 توسط شقایق| |

يک ساعت تمام ، بدون آنکه يک کلام حرف بزنم به رويش نگاه کردم
 فرياد کشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
 گفتم : نشنيدي ؟ .... برو
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:50 توسط شقایق| |

            

 

 سلام به دوستان گلم

من هم سال نو را به همه به خصوص دوستان گلم(شقايق ساحل زهرا

واشرف) تبريک ميگم اميدوارم که سال خوب وخوشي توام با موفقيت داشته

باشيد وبه آرزو هاتون برسيد

در ضمن دعا کنيم که ان شاالله سال ظهور آقا امام زمان باشه.

نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 8:22 توسط نسرین| |

آدم وقتي فقير مي شه خوبيهاش حقير مي شه


نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 22:21 توسط شقایق| |

نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:22 توسط شقایق| |

به تقويم ها نميشه اعتماد كرد
اگر دگرگوني مثبتي در نگاه و دلت رخ داد
بهت مي گم كه سال نو مبارك !

 

سلام.......به متن بالا توجه كنيد چقدر قشنگه....مطابق اون براي من كه عيدي در كار نيست حالا شما رو نمي دونم...ولي اميدوارم هر جا هستيد خوش باشيد.....شقايقم،نسرين جون،زهراي عزيزو اشرف خانوم سال نوتون مبارك.....


نسرين جون نمي دونم چي بگم ولي تو يكي از آرزوهامو برآورده كردي...آرزويي كه هيچ وقت فكر نمي كردم برآورده بشه.....عزيزم فقط مي تونم بگم ممنون و ...و....وخيلي دوست دارم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 20:20 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin