تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

سلام بر دوستان گلم
امروز آخرين شب سال 85 هست که دارم وبلاگ رو آپ مي کنم
يکسال ديگه هم تمام شد مثل بقيه ي سال ها تموم بدي ها خوشي ها ناراحتي تمام شکست ها غم ها ي اين يکسال هم مثل بقيه ي سال ها رفتن
يکسال بزرگتر شديم
يکسال ديگه هم تجربه بدست آورديم
و اين نشون مي ده که گذر زمان هر سختي و هر ناراحتي رو خود به خود از بين مي بره(قابل توجه بعضي ها)
و تنها راه مقابله با سختي ها و مشکلات صبر داشتنه اون چيزي که هيچکدوم از ما ها نداريم

ساحل زهرا نسرين و اشرف عزيزم عيد رو بهتون تبريک مي گم و اميدوارم سال 86 پر از خوشي و شادي براتون باشه

 

يعني سال ديگه اين موقع من وبلاگ رو آپ مي کنم
نکته ۱۰۰٪ امتحانی:راستي ساحل برام فال حافظ بگيريا (تو رو خدا موقع فال گرفتن تمرکز کامل کن)

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:6 توسط شقایق| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:16 توسط شقایق| |

 

وقتي تهاجم افكار بهت حمله مي كنند،وقتي كه قلبت با چشمانت همنوا مي شوند...شايد كسي گناهكار نباشد...اما به كدومشون بايد فكر كرد به تنهايي كه در انتظار شماست يا غمي كه از ترس از دست دادن عزيزي بر شانه هاي شما سنگيني مي كند...چشماتو ببند و فكر كن و آرزو كن كه اي كاش روزهاي عاشقي برگردند......آرزو كن كه اميدت نااميد نشه كه اگه روزي برسه كه تنها اميد زندگيت از بين بره ديگه وجود نخواهي داشت....دعا كن شايد بر خلاف هميشه اين يكي مستجاب بشه....بهش بگيد منتظرم....بهش بگيد چشمام هر لحظه انتظارشو مي كشند....بهش بگيد قلبم مدام جاي خاليشو به رخم مي كشه...نذار شرمنده دل عاشقم بشم............نذار چشمام نااميد بشند...نذار كه.......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:15 توسط ساحل| |

وقتي تو آمدي و دستت  را به سويم دراز کردي ، گفتم

 

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

 

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

 

ــ از محبت ؟ : عشق

 

ــ از دوستي ؟ : صداقت

 

ــ از بهار ؟ : طراوت

 

ــ از سفر ؟ : انتظار

 

ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

 

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

 

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

 

تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 5:42 توسط زهرا| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:25 توسط شقایق| |

مي دونم كه نبايدبنويسم مي دونم كه هيچ كس از اينطوري نوشتم من خوشش نمياد ولي بازم مي نويسم شايد دلم آروم گرفت....4 روزه ديگه تا عيد باقيه اما من هيچ انگيزه اي براي شروع يه سال جديد ندارم اخه مگه چه فرق ميكنه....مگه قراره دنيا برگرده...چشماي من،چشماي باروني من چي  مي خواند كه هيچ كس حتي خودمم حرفشو نمي فهمم...فقط مي دونم كه عشق قشنگه براي منم فقط همين مونده ...يه عشق كه بعضي وقتا.......... مي خوام داد بزنم نه ....نه ديگه نايي براي داد زدنم ندارم فقط مي گم كه روزا دارند بيهوده مي رند انگار منو نمي بينند...طوري نيست شايد يه روز يكي برسه كه به من بگه:زندگي چيه و از جون ما آدما چي مي خواد...اگه عاشقمون مي كنه خب ديگه ولمون كنه تا با عشقمون خوش باشيم.....اگه يه اميد بهمون مي ده چرا 1 روز در ميون مي خواد اونو از آدم بگيره....و اگه اي خدا ما رو آفريدي و اگه دوسمون داري چرا ؟فقط بگو چرا دل من هميشه بارونيه........................

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:35 توسط ساحل| |

تمام غم ها و دلواپسي هايت را به قلب من بسپار
خالي شو از هر چه بدي ست
با کسي قرار داد بسته ام تا همه ي آن ها را به جهنم ببرد
آري با شيطان هم مي شود معامله کرد
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:39 توسط شقایق| |

خيلي سخته از يكي دور باشي و رابطه شما فقط ميل باشه كه اونم گاهي اوقات نميرسه...چشم انتظاري خيلي سخته...چشم انتظاري واسه اون لحظه اي كه بخواد ببينيدش...بي خبري از يه عزيز خيلي سخته...وقتي نمي دونيد كه....ولي فقط بايد سر كنيم همين چون با دنيا نمي شه جنگيد...اي بميره اين دنيا..............

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:37 توسط ساحل| |

نمي دانم چرا اينگونه است
وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني ،اما
دلت بسته به مهر ديگريست
بي اعتنا مي گذري و عاشقانه به کسي مي نگري
که دلش پيش تو نيست
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:11 توسط شقایق| |

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار
...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 7:51 توسط نسرین| |

ترک آزارم نکردي؟ترک ديدارت کنم،
آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بيمار مرا بازيچه مي پنداشتي؟!
آنقدر قلبت بيازارم،که بيمارت کنم

من گلي بودم در اين گلشن،تو خوارم کرده اي
همچو خاري،در ميان گلرخان خوارت کنم

همچنان ديوانگان در کوي و بازارت کشم
کهنه کالايت بخوانم،بي خريدارت کنم

بعد از اين لاف صفا و مهر با مردم مزن
خلق را آگاه از طبع رياکارت کنم

اي سبکسر،دوست ميداري سبکسرتر ز خويش
با خبر شهري از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گويم که هستي،وين زبانبازي ز چيست
تا ابد در بند تنهايي گرفتارت کنم

سلام به رفقاي گلم دوستان با صفا
ترو خدا بعد از يه هفته که اومدم آپ کردم با چه شعري شروع کردم خلاصه شرمنده آخه قشنگ بود حيفم اومد ننويسمش
خب ساحل زهرا نسرين خانوم اشرف عزيز(نسرين ،بيچاره ساحل و زهرا نه خانوم شدن نه عزيز آخيييييييييييي)
چيکارا مي کنين؟؟؟
دلم خيلي براتون تنگ شده حتي دلمم واسه اين وبلاگ هم تنگ شده بود اين يه مدت
خب دوستاي گل مي بينم که خنده رو لباتونه اين خنده هم مي دونم واسه چيه؟؟؟؟به خاطر اينه که من وبلاگ رو آپ کردم خواهشا انکار نکنين که من باورم نمي شه حس 6 رو دارين...
خب مواظب خودتون باشيد
باي رفقا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:5 توسط شقایق| |

دوستان ممنونم که به فکر من هم هستین ممنونم وای باورم نمی شه ساحل ممنون کلی ذوق کردم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 14:38 توسط شقایق| |

سلام....خوبيد....مي خوام يه نوشته براي شقايقم بنويسم...مي خوام بدونم كجاست...شقايق دلم برات يه ذره شده...وقتي تو وبلاگ نوشته هاتو مي خوندي خيلي نزديك احساست مي كردم عزيزم نميدونم كجايي ولي سعي كن زودتر بياي...وبلاگ بدون تو صفا نداره.....آره داداش...


فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی کنار ماهت بگذارم

زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها " دوستت دارم " را می خواستم بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:11 توسط ساحل| |

به راستي چقدرسخت است

 خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها

و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني

و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري

درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

 اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن

 و باز هم نفرين به تو

                             اي سرنوشت...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:9 توسط ساحل| |

اي همزاد

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت

شعر هايم را نوشتي دست خوش

اشك هايم را كجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:37 توسط ساحل| |

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.

حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.

حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان.

 حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.

 به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.

به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

 به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.

 به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .

و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم ....که از تو

گفت.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:36 توسط ساحل| |

ازساعت متنفرم

          از اين اختراع غريب بشر

که مدام جای خالی حضورت را

به رخ دلتنگي هاي تنهاييم مي كشد......

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:10 توسط ساحل| |

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی

اوست

 

این چه شمعیست که عالم همه پروانه ی

اوست

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:44 توسط زهرا| |

 

هر روز تکرار میکنم

       هدر رفتن زمان را

هرگز امتحان نخواهم کرد

                    روز جشن را

زدند مرا به اتهام

         حاضر نبودنم

                   در شادیشان

قانون حقیقی را می خواهم

      نه پرواز حرفهایه یک مرد را

آگاه باش که

     خواهم شکست سرعت زمان را

     زندگی خواهم کرد بعد  از سقوط

این است رسم من

     خدا پرستم ، خواهم دید او را..!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 17:57 توسط زهرا| |

ساحل به من بگو چرا ما آدما

همیشه بین بد و بدتر به بدتر فکر می کنیم؟؟؟؟؟؟

چرا بین زندگی زیبا و زندگی زشت به زندگی زشته فقط فکر می کنیم؟؟؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:41 توسط شقایق| |

دلم تنگ است

 دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 سکوت از کوچه لبريز است

 صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......

مي گند زندگي زيباست...اما خب آدم دروغ گو هم كه كم نيست...آخه كجاي اين زندگي زيباست وقتي عزيزترين كس آدم رو ازش جدا مي كنه...كجاش زيباست وقتي توش نا مهربوني و خيانت موج مي زنه...از هر چي جمله روانشناسانست حالم بد مي شه "نيمه پر ليوان رو ببينيد"شك ندارم اونايي كه اينو گفتند خودشونم به گفتهاشون شك دارند...امامن ميگم زندگي با همه تلخي و شيريني هاش زشت است!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 15:29 توسط ساحل| |

هنوز هم وقتی

هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را با سنگ نا مهربانیها می شکنند.......

شمع آرزو هایم را با جرقه اشک روشن می کنم و در اقیانوس ژرف خیال سوار بر زورق

اندیشه تا فراسوی دشت آرزوها سفر می کنم.

راستی چه خوب بود اگر من هم بالهائی به سپیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم در این

صورت تا آبی آسمان عشق تا سرزمین کبوتران عاشق آنجا که کینه و ریا جواز ورود

ندارد چرخ می زدم آنجا که پلاک خانه دلها عشق است.

  

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 5:50 توسط نسرین| |

اي كاش دنيا اينهمه آدم عاقل نداشت !

كه با كوچكترين اشتباهت ، عقلشون رو به رخ آدم بكشند ...

اي كاش دنيا اينهمه فاسد قاتل نداشت !

كه با كوچكترين گناهي ، با كشتن انتقام بگيرن ...

اي كاش دنيا اينهمه عاشق فارق نداشت !

كه با غمزه ديگري همه چيز رو از ياد ببرند ...

اي كاش دنيا اينهمه كلمه فضول نداشت !

كه بخوان جاسوسي دل رو بكنن ...

اي كاش دنيا اينهمه جنگل و دريا نداشت !

كه آدم رو ببرند تو دل روياهاي محال ...

اي كاش دنيا اينهمه نفت و گاز نداشت !

كه به خاطر يك سنت كمتر يا بيشتر اينهمه بيگناه قرباني بشند ....

اي كاش دنيا اينهمه دل شكسته نداشت !

كه با ديدنشون خون به دل بقيه آدمها بشه ...

اي كاش دنيا اينهمه مريض بد حال نداشت !

كه براي خلاصيشون دست به دامن خدا بشن ...

اي كاش دنيا اينهمه خاطره نداشت !

كه با يادآوريشون بارون از چشمها سرازير بشه ...

اي كاش دنيا اينهمه كمبود محبت نداشت !

كه بخواد با جنگ و بي گناه كشي خودنمايي كنه ...

اي كاش دنيا .... !!

نه اي كاش دنيا اينهمه اي كاش نداشت ....

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:28 توسط شقایق| |

وای نسرین منو سکته دادی توووووووووووووووووووو

اینم یکی دیگه از کپی پیست های من ولی بخدا یادم نمی یاد اسم وبلاگش چی بود

 

وامانده و درمانده تر از من...

مي شناسي اي دوست؟

من نه دانا هستم .

نه زاهد.

ونه عاشق پيشه.

جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ.

رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ.

من دلم مي خواهد...

دلم ميخواهد...

كه جدا باشم از اين بدكاره.

هرچند...

ميدانم كه جدا از او من...

من...

دگر من نيستم.

مي داني؟

سنگ،بهتر ز من است.

به چه تشبيه كنم؟

شايد كه به اين دل

قطره اي نور بتابد از يار.

كه مگر

راه نجاتي بنمايد من را.

مي داني؟

بي سوادم،جاهلم،نادانم

به پريشاني خود معترفم.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7:32 توسط شقایق| |

سلام دوستاي گلم
دست همگي تون درد نکنه وقتي وبلاگ رو مي خونم دلم شاد مي شه و شماها را در کنارم حس مي کنم .

آموخته ام كه...


بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست

 
آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

 
آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

 
آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.


آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

 
آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم


آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.

 
آموخته ام كه...

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ،
 
که دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.


آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

 
آموخته ام كه...

زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.


آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

 
آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

 
آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

 
آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 5:59 توسط نسرین| |

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

 شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:30 توسط شقایق| |

مي دانم كه نارا حتت كرده ام

مي تواني دعوايم كني

مي تواني به احساساتم سيلي بزني

مي تواني شعري كه امروز برايت گفتم را پاره كني

مي تواني تا هميشه مرا چشم اتنظار بازگشتت بگذاري

............................

يك كار ديگر هم مي تواني بكني

مي تواني لبخند بزني

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:7 توسط ساحل| |

من ديدم تو را كه.....

لبخند مي زدي به احساس هاي من

من شنيدم كه

هزار بار مي گفتي:دوستت دارم!

من احساس كردم

كه...........

دستان لرزانم را گرفتي ........

و من......

 

اين فلسفه بيدار شدن از خواب عجيب مرا اذيت مي كنم!!!!

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:59 توسط ساحل| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دستی طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز پی در پی دم گرم و خمودش را فشارد بر گلویم سخت

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:16 توسط زهرا| |

الهي که يه آب خوش از تو گلوت پايين نره
الهي توي زندگيت بيفته صد هزار گره
الهي چشماي سيات وفا از هيچ کس نبينه
نفرين و لعنتت کنن لياقت تو همينه
الهي تنهات بزارن الهي در به در بشي
الهي آتيش بگيري بسوزي خاکستر بشي
مي دوني فرقي نداره واسم بود و نبود تو
الهي آتيش بگيره تموم تار و پود تو


چه نفريني واي واي

ساحل می گم انگاری منو تو زهرا مسابقه گذاشتیم برا آپ کردن نسرین که هیچ

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 21:50 توسط شقایق| |

دلم گرفته....اما كجايي تا شانه هايت را از باران چشم هايم خيس كنم و تو برايم دنبال چتري بگردي...

به تنهايي قسم، دلتنگ دلتنگم

ميان آسمان دل گرفته با دل تنگم

فقط يك پنجره راه است

و چشماني كه تا باريدنش

تنها به قدر يك بهانه فاصله باقيست....

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:59 توسط ساحل| |

 افسوس ،

   آن زمان که بايد دوست بداريم

                                        کوتاهي ميکنيم.

  آن زمان که دوستمان دارند

                                      لجبازي ميکنيم،

و بعد براي آنچه از دست داده ايم

                                  آه ميکشيم      

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:39 توسط شقایق| |

اگر بميرم و پرسي چه بردي اندر خاک؟

زخاک فرياد برآرم که آرزوي تو را......

سلام...آخ چي ميشد من پسر بودم...آقا جايي سراغ نداريد ما بريم تغيير جنسيت بديم.....هي آقا پسرا به همتون حسودي مي كنم.....اگه من پسر بودم............واي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 14:9 توسط ساحل| |

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                                  عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعنی

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 4:29 توسط زهرا| |

چشمانش را بست و شمرد،يک،دو،سه و...
به ده که رسيد،گفت:بيام؟اما صدايي نشنيد!دوباره با صداي بلندتري گفت:بيام؟
باز هم صدايي نشنيد!
بار ديگر با تمام قدرت فرياد کشيد:بيام؟اين بار هم کسي جوابش را نداد!
سرانجام طاقتش تمام شد.دست ها را از روي چشمانش برداشت و به اطراف نگاه کرد.
همه رفته بودند!
بعد از آن،هيچ وقت قايم باشک بازي نکرد.
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:34 توسط شقایق| |

 

شقايق دستت درد نكنه كلي خنديدم... بابك گفت نگاش كن به مانيتور نگاه مي كنه ميخنده...واي آخه نمي دونست كه .....مي گم ظهري يه آهنگ از آقاي اخشابي پخش كرد واي ...ياد اون شبي افتادم كه تيتراژ پاياني سريال روزهاي خوش زندگي(تو ماه رمضون)پخش مي شد و منو تو شده بوديم خواننده وگيتاريست...اونم با جارو...واي خدا چقدر خنديديم و چقدر خوش گذشت فقط يه دوربين فيلمبرداري كم داشتيم....ولي همين خاطره ها هم مطمئنم هميشه تو قلبمونه....

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:28 توسط ساحل| |

صندلي ها را به حالت اول بر گردانيد

تلفن هاي همراه هم،همچنان خاموش است

پس كي هواپيماي وجودت

در آغوش من سقوط مي كند!!!!

سام عليك....احوالتون چه جوره؟؟؟؟ما كه احوالمون رو به راست...چون قراره شنبه كل دنيا رو به ما هديه بدند...برو بچ گرفتين كه...آره ديگه خلاصه فقط يه فردا مونده تا به قول شعر بالايي ما بشيم فرودگاه.......

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:46 توسط ساحل| |

سلام زهرا جان+ساحل نسرین اشرف عزیز(نمی دونم چرا همش اشرف عزیز می شه)
بابا زهرا دیگه ما رو خجالت نده پس اگه این حرفا رو نزنم که دیگه هیچ باید برم خودمو بکشم مشکلی چیزی داشتی به این رفیقت بگو ...بروبچ با همتونماااا...من سنگ صبورتون می شم...

نسرین بابا تو چیکار میکنی؟؟؟ا ناراحت شدی اینا رو خوندی پس من از الان تصمیم می گیرم بیشتر ناراحتت کنم(آه چقدر اون روزا خوب بود نسرین منو ساحل رو یادته)می بینم که بد چوروکیدی نسرینی

به ساحل خانوم این گل سر سبد(خدایی ساحل خیلی تحویلت گرفتم بچه ها حسودیشون می شه)این دو کبوتر عاشق(خودتو می گمو طرفو)طرف رو که می شناسی اسمش زهره بود...و الا آخر...یادته منو گذاشتی سر کار...منو بگو نمی دونستم طرف دوست خودمه...

بروبچ ما هم داریم زندگی می کنیم خدایی تو وبلاگ که می یام سیوش میکنم یه 100 باری از روی نوشته های هر کدومتون می خونم...

نسرین بابا یکم از خودت بگو ااااااااااااه خب دیگه من دیگه می رم

دوستای عزیزم رفقای گلم این شعر هم با تمام مولکول نه اتم بهتره آره داشتم می گفتم این شعرو با تمام اتم های وجودم

به شما تقدیم می کنم...

اگر از ظلمت ره مي ترسي چلچراغ نگاهم را به تو خواهم بخشيد .
روشني هاي تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشيد ، اگر از دوري ره مي ترسي
دست هايم را که پلي روي زمان مي بندند و به کوتاه ترين فاصله مرا تو مي پيوندند به
تو خواهم بخشيد .
اگر از زمزمه ها ،اگر از حرف کسان ، اگر از سنگيني چشمي نگران مي ترسي من تو را
در تن خويش محــو جان خواهم کرد و اگر ترس تو از خويشتن است من تو را در تن خود
با همه هستي خود و با همه ذرات وجودم که پر از خواهش است محو و گم خواهم کرد .
من تو را در تن خود محو و گم خواهم کرد تا تو از من باشي .
تو بيا که اگر آمدنت دير شود و يا اگر آمدنت قصه پوچي باشد من تو را اي همه خوب تا دم
مرگ نخواهم بخشيد
.

ببین وای به حالتون دارم می گم وای بحالتون(بابا دعوا نمی خوام بکنم نترسین)
وای بحالتون
.
.
.
.
.
اگه مواظب خودتون نباشید

رفیق قدیمیتان شقایق
بای رفقای گل و گلاب

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:36 توسط شقایق| |

سلام بچه ها چه طورید؟؟
بچه ها چرا همه اش جمله ها و حرفهای دردناک نوشتید من تازه الان  وبلاگ رو دیدم از یک نظر خوشحال بودم که دیدم همه تون هستید و زود زود آپ کردید از یک نظر ناراحت وغمگین به خاطر دلاتون که اینقدر لطیف و نازکه..
کاش من هم می تونستم از احساساتم بگم از دل تنگی هام ودوری مون بگم ولی همین که شما گفتید من از خودمو یادم رفت ولی بچه ها بیایید لااقل تو وبلاگمون بخندیم شاد باشیم ونگذاریم روزگار به ما بخندد بلکه ما به اون بخندیم.
حالا بخند....
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 7:2 توسط نسرین| |

 

از آهسته رفتن نترسید از ایستادن بترسید.

کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هرگز به جایی نمی رسد.

اگر می خواهی اندوهگین مباشی هرگز حسودی مکن.

سعی کن به آدم های دور و برت شادی ببخشی هرچند خودت دل پر دردی داری.

وقتی با دوستانت دعوا می کنی می فهمی چقدر از اسرارت باخبرند.

کسی که به خاطر عشق زندگی می کند باید اندوه غم های بزرگ و کوچک را تجربه کند.

 

شقایق جونم نوشتت خیلی قشنگ بود دوباره ما رو داشتی می بردی تو تریپ گریه هااااا ، باور کن از همون

عنوان قشنگی که نوشته بودی (هی رفیق نا راحت نباش من باهاتم) جون گرفتم اصلا حال کردم من اگه

 شما ها رو نداشتم که با نوشته ها و حرفاتون آرومم کنین می مردم .روی نوشته هات فکر کردم و

 چند بار خوندمشون راست می گی مثل همیشه که یادمه خیلی قشنگ دلداری می دادی منطقی و جدی

 .(ببین حوصله پاچه خواری ندارم پس همشو راست میگم ok? )

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 6:56 توسط زهرا| |

سلام ساحل عزیز +نسرین زهرا و اشرف عزیزم
ساحل قربونت برم وای نوشته هاتو خوندم لبخندی رو لبم نشست که یهو همه چیز  یادم رفت الان هم دارم با لبخند اینا رو برات می نویسم ساحل منم دل لعنتیم خیلی برات تنگ شده برای اون کارامون که سر به سر نسرین و اشرف و زهرا (جاسوس) می زاشتیم ...یادته...من نقشه می کشیدم و تو اجرا می کردی خداااااااااااااااااااااااااااااااا بعد زهرا می گفت شقایق هم باز داری بهش چی می گی خدااااااااااااااااااااااااااااهمتون رو دوست دارم دوستان گلم

رفیقا منو یادتون نره هاااااااااااااااااااا

مرا بياد آور...

مرا بياد آورآن روز که ديگر از من نشاني در جهان باقي نخواهدماند

در آنروز که دست سرنوشت مرا براي هميشه ازدنيا و تعلقاتش

رها خواهد کرد .آنروزکه جسد سرد من زير خاک آرميده

باشدوبوته هايي از گلهاي رنگارنگ آرام آرام بر

گورمن شکفته باشند

خودم اینو خوندم یهو گریه ام گرفت(البته گریه نکردما دلم گرفت)

رفقا سفارش دیگه نکنم مواظب خودتون باشید

یاحق

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:3 توسط شقایق| |

سلام...احوالتون چطوره....مي گم اين دل من اينجا كم مي گيره شما هم كه....

شقايقم(چقدر دلم تنگ شده واسه اون موقعي كه اينطوري صدات مي كردم)اينو مطمئن باش كه ماها هيچوقت جدا شدني نيستيم لااقل تا وقتي كه خودمون اينو بخوايم.....هر وقت كه دلم ميگيره به طور عجيبي شما رو در وجودم حس مي كنم و نيرو مي گيرم....راستي شقايق چه بد شد شنبه نتونستم عصبانيت كنم ولي تو ديدار بعديمون مطمئن باش با يه نقشه از قبل طراحي شده شكستت مي دم...واي چقدر دوست دارم الان قيافتو ببينم و اون خنده هاي از ته دلتو بشنوم.....اما چه كنيم كه چاره اي نداريم.....نسرين،اشرف و زهراي عزيز(به جون خودم اين عزيز فقط مال زهرا نبود)شما چطوريد؟؟؟مطمئنم بي من بهتون خيلي خوش مي گذره....شقايق، نبودي شنبه به جاي تو اشرفو عصباني كردم...آقا هر چي ام منت كشي كردم بي فايده بود...اما طوري نيست مي دونم منو اونقدر دوست داره كه.........

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:28 توسط ساحل| |

 

اين روزا كه مي گذرند احساس مي كنم يه زندانيم،يه زنداني كه نه توي يك اتاق كوچيك بلكه توي يك شهر اسيره....من اينجا كارم شده نگاه كردن به عقربه ساعت تا زمان بگذره و اون روز از راه برسه مثل يه اسير كه تو زندون كارش همين شده ...دلش مي خواد بره بيرون...بره پيش آدمايي كه دوسشون داره...بره پيش اوني كه....اما نمي تونه...فقط ميتونه با يه گوشي اونم اگه به ملاقاتش بياند باهاشون صحبت كنه....يعني گناه آدمايي مثل من و اونا چيه؟؟؟فقط بشينيم و بگيم كه قسمت ما اين بوده و يا شايدم سهم ما از عاشق شدنمون يه دنيا انتظاره.........

 

در دهكده عشق زير تك درخت انتظار نشسته ام
برگهاي سياهش چتريست بر سرم
اي كاش مي شد رويش طوفان شادي
از پشت ديوار غم مي آمد ويكباره ريشه
درخت انتظار را از جا مي كند
قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم
تا نامه پر از غم مرا به تو رساند

بر روي نامه گلبرگي از شقايق چسباندم

 تا كه نامه داند خود را براي بي غمان پيدا نسازد
 در زير باران اشكهايم خيس شده ام       
كجايي تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم....

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:45 توسط ساحل| |

سلام ساحل زهرا نسرين و اشرف عزيزم
زهرا نوشته هاتو خوندم دلم کلي گرفت.
ساحل گاهي وقتا يادم ميفته به اين حرفت که گفتي الان کنار هميم بي هيچ مشکلي، مي گيم، مي خنديم چند سال ديگه يادمون به اين روزا مي افته مي گيم چقدر بي غم بوديم اما حالا چي؟؟؟؟
حالا من مي خوام يه چيزي و بگم البته بايد زودتر ازاينا مي گفتم اما حالا موقعيتش پيش اومده، چقدر سخته يه نفر دوستت يا يه آشناي قديمي باهات از غصه هاش بگه از مشکلاتش حتي جلوت گريه کنه اما نتوني کمکش کني از يه طرف خوشحالي که راز دلشو بهت گفته از يک طرف ناراحت اين هستي که تو به چه دردي مي خوري چرا نمي توني کمکش کني...
چنين احساسي رو داشتن خيلي سخته خيلي خيلي...
اما من فقط گوش مي دادم فقط گوش...انگاري ديوار بودم...
زهرا جون ببين  شايد تازه اين يکي از هزاران آدمايي باشه که تو زندگيت مي بيني...اينم بزار به حساب بقيه ي تجربه هاي ديگت تو زندگي هر چند مي دونم تو زياد تجربه نداري مگه تازه چند سالته؟؟؟...چرا بايد بهش فکر کني و خودتو الکي به خاطر هيچ و پوچ ناراحت کني اون که کار خودشو مي کنه و خيالش نيست. تويي که داري به خودت ضربه مي زني و اونم از ناراحتي تو اصلا خبر نداره پس چه دليلي داره خودتو شکنجه بدي؟؟شايد اگه بهت تلفن مي زدم اينقدر راحت نمي تونستم بگم...
پس هي بشين و فکر کن و خودتو داغون کن...
زهرا شايد اگه من هم جاي تو بودم صد برابر بيشتر اعصابم خرد مي شد و اينم مي دونم آدمي که نصيحت مي کنه به هيچ کدوم از نصيحتاش ايمان واقعي نداره(لااقل اون نصيحت ها رو براي خودش به کار نمي بره) شايد من هم يکي از اون آدمها باشم...
زهرا خيلي دوست دارم تا يه حدي بتونم کمکت کنم اميدوارم اين حرفام تا يه حدي آرومت کنه...هر چند مي دونم اين نوشته هام چيز خاصي براي آروم کردن ندارن...
زهرا واقعا ازت معذرت مي خوام که نمي تونم مثل يک دوست واقعي اون طور که بايد کمکت کنم باز هم در کمک به يک دوست ديوار شدم...ديوار...
پس من در قبال يک دوست به چه درد مي خورم ؟؟؟ها؟؟؟

ساحل جان تو چيکار مي کني؟؟؟
ساحل الان فهميدم که چرا  تمام شدن اين روزا برات سخته الان درکش مي کنم
نمي دونم چرا اين بار آخر که ازتون جدا شدم دلم همش هواتونو مي کنه...
نسرين تو چطوري؟؟
منم خيلي دوست دارم
و اشرف عزيزم با اون کارهاي فوق بامزه ش
اميدوارم اونم خوش باشه در هرجا و هر زمان

ساحل زهرا نسرين و اشرف اين شعر هم با تمام وجودم به شما  تقديم مي کنم (شقايق الکي چيزي نمي گه ها)


چه بنامم که لايق تو شود ...
که در وصف دوست هيچ نمي توان نوشت ....
جز اين که دوستي حقيقتي است صميمانه که با محبت توام باشد...

هميشه به يادتونم...
مواظب خودتون باشيد.

بايد ديگر بروم ...سخت است رفتن... اما حرفي ديگر براي گفتن ندارم. آيا اين دليل كافي براي رفتن نيست...
خداحافظ دوستان خوب من! 
 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 22:4 توسط شقایق| |

سلام دوستای گلم که دلم براتون یه ذره شده....

شاید اولین باری باشه که من دارم این طوری تو وبلاگمون مطلب می نویسم دلم خیلی پر کاش دلم اجازه می داد همه چیزو بگم همه چیزو بنویسم ولی نمی شه فقط یه سوال ازتون دارم چرا بعضی از آدما این قدر پست هستند چرا ..چرا به خودشون اجازه میدن ... من از همشون متنفرم از همشون متنفرم از اونائی که فکر می کنن خیلی آدمن و هیچی نیستن از اونائی که در نظر خودشون و اطرافیانشون خیلی بزرگن ولی برای من از هر کوچکی کوچکترند متنفرم...من فقط به خودم ثابت کردم بیش تر از اونی ارزش دارم که ...اگه دارم گریه می کنم از ناراحتیم نیست برعکس برای خودم و امثال خودم خوشحالم و متاسفم برای اونائی که هنوز جایگاه خودشونو درک نکردند و نمی فهمند همه مثل خودشون نیستن و بازم خوشحالم ، خوشحالم که تجربه ی بزرگی کسب کردم ...

 

بمیرد روزگار با خاطراتش

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 13:4 توسط زهرا| |

 

باران نمي شوم که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم. ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:57 توسط زهرا| |

سلام دوستای گلم

معذرت می خواهم که اذیتتون می کنم ولی شما که آپ کنید مثل این که من کردم .فقط میگم دوستون دارم خیلی زیاد.

     آسمون....

     خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...


      به كسي توجه نمي كنه ...  از كسي خجالت نمي كشه 
 

      مي باره و مي باره ... اينقدر مي باره تا آبي شه ...  ‌آفتابي شه ...

 
      کاش مي شد مثل آسمون بود
 

      كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي بشي...
 

      بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده .

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 4:49 توسط نسرین| |

سلام بر و بچ اولا قبل از این که این شعرو بخونین اینو بگم که من عاشقی تو کارم نیستابه جان خودم راست میگم اگه هم بشم بهتون میگمبه قرآن. قابل توجه سارا خانومتو رو خدا به من میاد

این شعرها هم برای این میزارم چون خیلی قشنگن خیلی خیلی باور کنین بابا

تو به من خنديدي

                            و نمي دانستي

                            من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

                            سيب را دزديدم

                            باغبان از پي من تند دويد

                            سيب را دست تو ديد

                            غضب آلوده به من کرد نگاه

                            سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                            و تو رفتي و هنوز

                            سالهاست که در گوش من آرام

                                                                        آرام

                           خش خش گام تو تکرار کنان

                           مي دهد آزارم

                           و من انديشه کنان غرق اين پندارم

                           که چرا

                           خانه ي کوچک ما

                           سيب نداشت.

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 22:54 توسط شقایق| |

نسرین من از دست تو در یک کلمه-------> چرا آپ نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي... 

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاري بود...

دل من سخت شکست...

و چه زشت

به من و سادگي‌ام خنديدي...

به من و عشقي پاک

که پر از ياد تو بود...

و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود...

تو برو،

برو تا راحتتر

تکه‌هاي دل خود را آرام

سر هم بند زنم...

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:9 توسط شقایق| |

درون سينه آهي سر دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم

 
ندانم عاشقم مستم چه هستم
؟
همي دانم دلي پر درد دارم

 

كسي مانند من تنها نماند
به راه زندگاني وانماند

خدا را در قفاي كاروان ها

غريبي در بيابان جا نماند

 

وفادار تو بودم تا نفس بود
دريغا همنشينت خار و خس بود

دلم را بازگردان

همين جان سوختن بس بود بس بود

 

 چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟
بدين نامهرباني راندنت چيست ؟
بپرس از اين دل ديوانه ی من
كه اي بيچاره این جا ماندنت چيست ؟

 

چو ماه از كام ظلمت ها دميدي
جهاني عشق در من آفريدي

دريغا با غروب نا
بهنگام
 
مرا در ظلمت ها كشيدي

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 6:41 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin