تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

سلام به دوستای گلم

قالب وبلاگ رو حال می کنین

ساحل منتظر بودم که آپ کنی ولی فک کنم قالب وبلاگ رو اصن ندیدی

شانس نداریم

اینم یکی دیگه از کپی پیست های من از وبلاگ های دیگه ...بیچاره هاعجب آدمی هستما آخه خودشونم از جای دیگه کپی پیست می کنن غیر از اینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟خو مشخصه نه

 

اینم تقدیم به دوستان گلم به عنوان مثالی در این باب ساحل زهرا نسرین و اشرف خانوم

I Realy Love You

واقعا دوستت دارم

Even tough sometimes it may not seem so

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد

Sometimes it may not seem that I love you

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

Sometimes it may not soom that I even like you

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم

It is at these times that you really need to

ولی درست در همین زمان هاست که

Understand me more than ever

باید بیش از همیشه مرا درک کنی

Because it is at these times

چون در همین زمان هاست

That I love you more than ever

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

But my feeling have been hurt

ولی احساساتم جریحه دار شده است

Even tough try not to

با اینکه نمی خواهم

I know that I am acting cold and indifferent

می بینم که نسبت به تو سرد و بی تفاوتم

It id at thesetimes that I find it so hard to express my feelings

درست در همین زمان هاست که می بینم بیان احساساتم برایم خیلی دشوار است

Often what you have done to hurt my feeling is so small

اغلب کرده ی تو که احساساتم را جریحه دار کرده است بسیار کوچک است

But when you love someone like I love you

ولی آنگاه که کسی را دوست داری آن سان که من تو را دوست دارم

Small things become big things

هر کاهی کوه می شود

And the first thing I think about

و بیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

Is thst you do not love me

که دوستم نداری

Please be patient with me

خواهش می کنم با من صبور باش

I am trying to be more honest with my feeling

می خواهم با احساساتم صادق تر باشم

And I am trying not to be so sensitive

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

But in the meantime

ولی با این همه

I think you should be very confident that at all times

فکر می کنم باید اطمینان داشته باشی که همیشه

In every way possible

از همه ی راه های ممکن

I love you

عاشق تو هستم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:57 توسط شقایق| |

سلام رفقا من باز اومدم تا با نوشته ها و حرفای گوهر بارم شما و ببیندگان وبلاگ رو مشعوف کنم

خب چه خبرا ؟؟؟؟

من که حالم خیلی خوبه فقط ....

 

شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:48 توسط شقایق| |

حتما تا حالا براتون پيش اومده كه چيزي براتون غيرقابل تصور باشه …من حالا برام غير ممكنه كه از زهرا جدا بشم…برام غير ممكنه روزي برسه كه بخوايم جدا بشيم و ديگه 2-3 روز بعد نخوايم همو ببينيم…ميگند بايد عادت كنيم ولي من نمي تونم حتي تصورشم بكنم روزي رو كه براي هميشه بايد خداحافظي كنيم و ديگه نميتونم از پشت شيشه هاي اتوبوس بهش بگم فلان روز بيا…يعني واقعا موقعي ميرسه كه ما دوتا هر كدوم براي خودمون زندگي كنيم…واقعا موقعي ميرسه كه جدايي برامون عادي بشه…ولي من از همين حالا وهمين جا ميگم"اين غير ممكنه"….

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:21 توسط ساحل| |

سلام بر و بچ و حضار محترم به افتخار من دست دس دس دس

آقا من اومدم

بابا ساحل بزار ۲ دیقه بگذره بد بیا وبلاگو آپ کن

نیومده از راه میاد آپ می کنه

آخر اسمم را آرام می کشیدی و
لرزش صدایت دیوانه ام می کرد.
اولین بار بود که صدایت را می شنیدم..

- چند سطر از اولین خاطره
برگهایی از دفتر خاطراتم که به هم چسب شده بودند، همین بود.
دفتری کهنه و تمیز.
سرم داغ می شود و قلبم ناموزون می زند.
انتهای گلویم چیزی می لغزد.
چشمانم را محکم می بندم.
حالا تو دیگر نیستی با من
اما من هنوز هم هستم با خاطراتت..

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 20:38 توسط شقایق| |

سلام هفته اول امتحانات گذشت و حالا تنها يك هفته ديگه مونده تا با بچه ها دور هم بودن رو تجربه كنيم...فقط يك هفته ديگه مونده تا با 4-5 دختر همسن و سال خودت تو يه خونه باشي....فقط يك هفته ديگه مونده تا با هم بخوريم،با هم بخنديم،با هم بيرون بريم وباهم شيطنت كنيم....يك هفته مونده به پايان همه چيز اما يك عمر باقي خواهد ماند براي اينكه بفهميم كجا بوديم...با كيا بوديم ...يك عمر باقي خواهد ماند تا تازه بفهميم چه زندگي داشتيم....

اگه يه كم ديگه بنويسم فكر كنم خونمونو سيل ببره پس ميذارم تا زمان بگذره و بعد ببينم كه چي ميشه...از ما 5 تا چي مي مونه...فقط يه خاطره در ذهنمون يا ديدارهاي پي در پي.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 18:53 توسط ساحل| |

سرفراز از فتحي بزرگ

 

پا به انفرادي قلبت نهادم

 

كلمه اي درخور احساسم نمي يابم

 

حال كه يادگاري هاي...

 

نوشته بر دروديوار را ميخوانم!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 18:52 توسط ساحل| |

من از نهايت شب حرف ميزنم

           من از نهايت تاريکی  
                       و از نهايت شب حرف ميزنم

          اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بيار
                    و يک دريچه که از آن  

               به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...

سلام ساحل زهرا نسرین اشرف خانوم چطورین؟؟؟منم خیلی دلم براتون تنگ شده

(وقتی شقایق احساساتی میشود)دیشب خوابه خونمون رو دیدم تو خواب خیلی ناراحت بودم خیلی خوابم بد بود اااااااااااااااااااااااااااااااااه

الان که فکرشو می کنم کی گم باید چطوری از شما جدا شم

دوستون دارم(به خدا راس می گم)

مواظب خودتون باشید

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:38 توسط شقایق| |

۱۰۰۰ مرتبه 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان گوناگون برای

بيش از 600 نفر طرح کردم ... 500 نفر آنها 400 زبان را به 300 زبان ديگر در 200

 برگ ترجمه کردند ... 100 بار برای تو 90 روز روزی 80 دقيقه خواندم 70 جمله را 60

بار در 50 روز روزی 40 بار برای خود تکرار کردم ...30 تا آموختم بيش از 20 روز روزی

۱۰بار از تو 9 سوال کردم 8 مرتبه 7 سوال مرا در 6 جواب به فاصله 5 روز دادی ... 4

مرتبه تو را به مهمانی دلم خواندم ... 3 مرتبه جواب رد دادی و 2 ساعت خواهش

کردم تا 1 بار گفتی :

دوستت دارم

ديديد چقدر سخته ... حتی خوندن اين متن هم سخته ...

ولی تمرين کنيد تا بتونيد هم دوست بداريد و هم بگوييد دوستت دارم ...

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 22:28 توسط ساحل| |

سلام،امروز گذشت نمي دونم به خاطر گذشتنش خوشحال باشم يا نه؟خوشحال از اينكه فقط 2 روز ديگه مونده تا بچه ها و زهرا رو ببينم وناراحت از اينكه يه روز ديگه از عمرم گذشت ولي خب اونو الان نمي فهمم و بيشتر خوشحالم...امروز صبح دلم به اندازه بي نهايت گرفت و....بهش زنگ زدم وقتي باهاش حرف ميزدم انگار دلم كم كم داشت التيام پيدا ميكرد...احساس مي كنم ديگه طاقت ندارم...انگار يكي منو كرده تو قفس...واقعا هم كه همينطوره چون حتي اگرم اراده كنم نمي تونم ببينمش....

نسرين جون،شقايقم واشرف عزيز اعتراف ميكنم دلم براتون يه ذره شده...ميدونم شما هم دلتون واسم تنگ شده بيشتر خود من ولي چون اصولا همتون درون گراييت اينه كه....ولي من دركم بالاست وبه خاطر همينم جمعه ميام پيشتون...الانم فقط به اميد ديدار من در 2 روز ديگه بشينيد درس بخونيد....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:52 توسط ساحل| |

اینم تقدیم به رفقای گلم خالصانه و عاشقانه

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:41 توسط شقایق| |

سلام بر و بچ بینندگان محترم شنوندگان عزیز

اینجا وبلاگ دختران خوابگاست از اینجا من عید رو بتون تبریک می گم

خب عیدتون مبارک باشه

خدایی تا حالا کسی عیدو به این باحالی بتون تبریک گفته بود

خب بستونه

اگر نظر هم ندادی و رفتی ایشالله به حق ۵ تن اگه پاتو از وبلاگ ما بیرون گذاشتی بشکنهخدایا پاش بشکنهخدایا منو ضایع نکن

خب بای

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:2 توسط شقایق| |

سلام...خوبيد.تا حالا شده به يه نفر تعصب خاصي داشته باشيد؟تا حالا شده اگه يه چيزي رو ازتون پنهان كنه به اوج عصبانيت برسيد؟تا حالا شده انتظار يكيو بكشيد ولي وقتي مي بينيدش متوجه بشيد كه انتظارتون يه طرفه بوده؟تا حالا شده يكي تنهاييتونو خيلي خوب درك كرده باشه و براي شما و تنهاييتون يه كارايي بكنه؟تا حالا شده شما فكرو ذهنتون اون باشه ولي اون فكرو خيالش يكي ديگه؟؟؟تا حالا شده يكي يه كاري بكنه كه از ته ته دل خوشحال بشيد؟تا حالا شده يه چيزي بنويسيد يا بگيد ولي هيچ عكس العملي ازش نبينيد؟ تا حالا شده بخواهيد از يكي كه خيلي بهش وابسته ايد جدا بشيد و حالتون خيلي بد باشه وميخواهيد داد بزنيد ولي ...ولي حيف كه نمي تونيد؟تا حالا شده دنبال يه همدل بگرديد ولي اونو پيدا  نكنيد؟تا حالا شده يه كاري بكنيد بعد بگيد چرا؟؟؟تا حالا شده از خودتون بپرسيد چرا دوسش داريد و در آخر تا حالا شده بخواهيد يكيو از قلبتون بندازيد بيرون نه اون ميره و نه خودتون مي خواهيد كه بره فقط ...كمترين كاري كه يه نفر ميتونه براي شما انجام بده اينه كه شما رو درك كنه و اگه اون يه نفر كسي باشه كه دوسش داشته باشيد ديگه اگه اين دركه نباشه كارتون پس معركه ست!!!؟؟؟

كاش يه روز بفهمه چقدر دوسش داريد...كاش يه روز بفهمه تموم ديوونه بازياتون براي اون بوده...كاش يه روز بفهمه قلبتون چقدر پاك بوده وگرنه هيچ وقت براي چيزاي الكي جلوي راهتونو نمي گرفت...كاش يه روز بفهمه نبايد عذابتون مي داد...كاش يه روز بفهمه دنيا ارزش اينو نداره كه به خاطر يكي ديگه خيال شما رو راحت نكنه...كاش يه روز بفهمه ...... .امشب شب عيده اميدوارم همتون خوشحال خوشحال باشيد و اين شب عيدو كنار عزيزتون باشيد كاشكي منم كنار عزيزم بودم................ .

 

عيدتون مبارك

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:42 توسط ساحل| |

سلام امروز اولين شنبه اي بود كه در وطن سپري كردم(آخه تازه از خارج اومدم)اينكه چطوري سر شد بماند فقط مي گم اميدوارم مثل چشم بر هم زدن بگذره.....آخ كه چه روزيه،روزي كه دوباره بخوام ببينمش وتا ميتونم بهش بگم عزيزم دلم برات تنگ شده بود....زهراي من تازه يه روزش گذشت،خدا به خير كنه بقيشو.....

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

راستي امروز نسرين بهم زنگ زد...خيلي خوش موقع بود...كلي دلم باز شد...دوستون دارم.............:

شقايق،اشرف،نسرين و...و...و.....و.....ويعني نفر چهارم كي ميتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:59 توسط ساحل| |

اینم توی نظرات بود که این جا نوشتمش

همه مي گذرند و مي گويند :
" چقدر عجيب عاشق شدي "

و من بي توجه به گفته ها ? منتظرم تا تو بيايي?

ولي کم کم تيک تاک ثانيه هاي انتظار به من فهماند?

چقدر دير است!!!!!!

و ديدم که تو هرگز نمي ايي

نمي خواهم باور کنم که حالا ?ميان اصوات خاموش اشک

همه مي گذرند و مي گويند :

" چقدر ساده فراموش شدي "

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:4 توسط شقایق| |

چه غمگين است آهنگ خداحافظ

چه غمگينم از اين رفتن

از اين فرداي تنهايي چه بيزارم

دلم تنگ است

دلم چون برگ پاييزي پر از درد است

صداي خش خش برگان به همراه تپيدنهاي قلبم مي شود آغاز

و من تنها تر از تنها به حال برگهاي زرد مي گريم

ولي تك برگ سبزي هم به حال من نمي گريد

سلام...اين هفته، هفته آخر بود...ديگه تموم شد همه چيز تموم شد...رفتن به خونه در روزهاي جمعه...با هم حرف زدن و شوخي كردن...حالا امروز رو بايد به طوري سر كنم...يه طوري كه دلم نخواد داد بزنه و به قلبم بگه "دلم گرفته"...اين هفته اعصاب درست و حسابي نداشتم و دست به كارايي مي زدم كه بعد به خودم مي گفتم:ساحل چته؟؟؟تو كه اين طوري نبودي... اما چه فايده ميدونم كه دل بچه ها رو شكستم و حالا به همشون ميگم:ترو خدا حلالم كنيد با شمام"نسرين،شقايق،اشرف و حتي تو زهرا"به خدا دست خودم نبود فكر اينكه شما ها رو از دست بدم منو ديوونه ميكرد اما خيلي دوست داشتم حداقل يكي تون مي گفتيد:چرا....اما نه ما هيچ وقت عادت نداشتيم با هم از اين حرفا بزنيم هر چي بوده شوخي بوده و حرفاي ...

از ما 5 تا فقط منم كه راهم ازشما دوره هر كدوم كه بخواهيد ميتونيد در كمتر از 45 دقيقه همو ببينيد...ولي چه ميشه كرد اينم قسمت من بوده اوني كه تنهاتره... دورتره......... .
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:1 توسط ساحل| |

اين يه نوشته ست مخصوص زهراي من...زهرايي كه تموم وجود منه...اين هفته دلم يه چيزي بهم گفت:ساحل تا اونجايي كه ميتوني و امكان داره پيشش بمون و من به حرف دلم گوش دادم...ولي فقط تونستم تا 5 شنبه ساعت 2 پيشش باشم...اصلا روز خوبي نبود زهرا بايد مي رفت خونه ولي من....وقتي نگام ميكرد با نگاهش ميگفت:مگه عاشقم نيستي پس بايد اون چيزي رو بخواي كه منو خوشحال ميكنه...ولي من واي من...كاري كردم كه...تا ترمينال رسوندمش واون رفت براي يه هفته...جالب اينجا بود كه حدود 1 ساعت كه تو ترمينال بوديم نمي تونستم براش حرف بزنم يعني اصلا نمي شد تا نگاش ميكردم فقط مي خواستم گريه كنم و بهش بگم:دوست دارم احساس ميكنم تو حرف زدن هنوز بينمون فاصله ست...واي وقتي برگشتم خونه تا وسايلمو جمع كنم و برم خونه پدري...تا وارد خونه شدم انگار ديوارها هم شروع به گريه كردن كردند...انگار همه چيز داشت به من نگاه ميكرد و منم با اونا همنوا شدم...............اومدم خونه در حاليكه همش مي خواستم خودمو كنترل كنم ولي فقط تا امروزساعت 3 بعد از ظهر تونستم طاقت بيارم مگه ميشه گريه نكرد...يه عالمه درس يه پروژه و يه دل عاشق چطوري سر كنم؟؟؟ولي وقتي فكر ميكنم كه زهرا الان تو خونه خوشحاله دلم يه جورايي آروم ميگيره مهم نيست من چمه؟مهم نيست من روزي چند بار گريه مي كنم؟مهم نيست كه چكار ميكنم؟فقط مهم اينه كه زهراي من جاش خوبه و دورش شلوغ...منم اينجا با خيالشو حرفاش يه جوري سر ميكنم....وقتي مي خواستم نگرش دارم گفت:مگه تو پروژه نداري؟؟؟ولي نمي دونم چرا براي من هيچ چيز جز زهرا مهم نيست...و حالا از همين جا بهش ميگم:عزيزم براي من موندن در كنار تو خيلي مهمه...براي من دوري از تو خيلي زجر آوره...براي من مهمه كه بعد از جدايي نهاييمون بازم قلبت با من باشه و سرگرم پروژه و...نشي.......و  در آخر ميگم تا بي نهايت عاشقتم.

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:59 توسط ساحل| |

سلام به تموم رفقا دوستان آشنايان فک و فاميل ...و همسايه ها و...
چطورين؟؟
حوصله ام سر مي رفت گفتم بيام يه چرت و پرت بنويسم. خب چه خبرا؟؟ساحل خانوم شما خوب هستين ؟؟؟؟؟از دسم که ناراحت نيسي که.
حتما مي گي به خاطر چي ؟؟؟
روز جمعه شب .<-----خدايي نوشتنو داري روز جمعه شب آخر معلوم نشد روزه يا شبه
خواستم بيام ازت معذرت بخوام باز حالا فک نکني اينو براي اين مي گم که امتحانام يه وقت بد مي شه ها من ديگه اينقدرها هم خرافاتي نيسم...
هي مي خوام برم درس بخونم حسش نمي ياد هي ميام پشت اين کامپيوتر(رايانه)لعنتي هيچ غلطي هم نمي کنم!!!!!!!!خو چيکا کنم ؟؟؟
بابا ساحل اگه اومدي اينا رو خوندي حتما آپ کن اون دو تا که انگار نه انگار ...يه روز خودمون از وبلاگ ميندازيمشون بيرون يکم ضايع شن بهشون بخنديم...ساحل فکرشو کن اين کارو باهاشون کنيم قيافه نسرين و زهرا چجوري مي شه!!!!!!!واي اينا رو هم که الان دارم مي نويسم دارم از خنده ميميرمو مي نويسم نه تو رو خدا قيافه شونو بيار تو مغزت...
نسرين که فک کنم تا اين صحنه رو ببينه فقط جيغ بزنه (يادآوري جيغ هاي نسرين) زهرا هم که فک کنم فقط بخنده يا مثلا پيش خودش مي گه: اههههه اصن خوشم نيومد چه بي ظرفيتن(capacity)

خدايي خيلي نوشتما حال کردين بتون انرژي مثبت دادما ...

تقديمي به همه

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پيوسته نيز بي من بود و كار من ز فراقش فغان و شيون است .
(خدايي اين فغان و شيون آخر يکم خالي بنديه)


يه خواهش هم از بينندگان اين وبلاگ جهاني دارم و اونم اينه که لينک اين آهنگ رو که داره شعرشو پايين نوشتم:

از تو بايد مي گذشتم ولي افسوس نتونستم
تو عروسک بودي و من آخر قصه دونستم
تو وجود خالي تو جز دروغ هيچي نديدم
کاش مي شد به اين حقيقت پيش از اينها مي رسيدم
سوختمو سوختم و ساختم
هرچي داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز مي شناختم
آخه عشق يعني شکستن
عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابه
که از سکوت خويش مردن
يه روزي يه روزگاري حرف بين ما نگاه بود
عشق و نقاشي مي کرديم
نقش ما خورشيد و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتيم
جمله مون ستاره چين بود
مثل دريا آبي بوديم
معني زندگي اين بود

                                 معني زندگي اين بود.........

خب ديگه مواظب خودتون باشين دوستاي گلم
خوش باشيد...
يا علي

د بابا نظر بدین

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 15:4 توسط شقایق| |

به من بگو خدا چه جوريه

 مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت :

ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره


عشق حقيقي
 موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني ، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدي بسيار کوتاه و قوزي بد شکل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد که دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومنژه داشت. موسي در کمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرومنژه از ظاهري و هيکل از شکل افتاده او منزجر بود. زماني که قرار شد موسي به شهر خود بازگردد. آخرين شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود  و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده کند. دختر حقيقتا زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صبحت کند، با شرمساري پرسيد: <:P:>- آ يا ميدانيد که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته ميشود؟ دختر در حالي که هنوز به کف اتاق نگاه ميکرد گفت : <:P:>- بله ، شما جه عقيده اي داريد؟ من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامي که من بدنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند ، ولي خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود. <:P:>درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم وگفتم : اوه خداوندا ! گوژپشت بودن براي يک زن فاجعه است. لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زيبايي است به او عطا کن. <:P:>فرومنژه سرش را بلند کرد وخيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداکار موسي مندلسون بود.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:28 توسط شقایق| |

بالاخره 2 سال تموم شد...
2 سال
و چقدر زود گذشت...
انگار همين ديروز بود روز ثبت نام چه حالي داشتم...
شب اولي که تجربه ي خوابگاه رو داشتم چه شبي بود...
نسرين ساحل زهرا اشرف ...
تو اين مدت 2 سال چه شب هايي که بيدار مي مونديم(البته به استثنا من..)
چه شب هايي که جشن مي گرفتيم و با هم خوش بوديم...چه روزها و چه شب هايي رو کنار هم گذرونديم...و چقدر زود گذشت اولين روز درس و امروز هم آخريش بود نمي دونم چرا با اين که روز آخري بود که سر کلاس درس و استاد مي نشستيم ولي احساس دلتنگي نداشتيم...البته من نداشتم...حالا ديگه همه چي تموم شد و ناگهان چقدر زود دير مي شود...
و اين که الفت شب هاي ما را روزگار از ما گرفت (شعر رو کامل بلد نيسم...)
به اميد اينکه هيچ وقت همديگرو فراموش نکنيم...

توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره
واسه من تنهايي درده درد هيچ کس و نداشتن
هر گل پژمرده اي رو تو کوير سينه کاشتن
ديگه باور کردم اين رو که بايد تنها بمونم
تا دم لحظه مردن شعر تنهايي بخونم...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:59 توسط شقایق| |

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني
             دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم
                             دردودل خواهم گفت بي هيچ کلامي
گوش خواهم داد بدون هيچ حرفي
                              در آغوشت خواهم گريست بي آنکه بداني
در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي
                               اين گونه شايد احساسم نميرد.

...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:28 توسط شقایق| |

لحظه ديدار نزديكست

                           باز من ديوانه ام مستم

                                                      باز مي لرزد دلم، دستم

                                                                                     باز گويي در جهان ديگري هستم

سلام...امروز هم گذشت و من با ذوق و شوق تموم منتظر فردام...فردا براي من روز عشقه...ياد اين هفته افتادم وقتي من پاي اتوبوس بودم و زهرا سوار بر اتوبوسي كه قرار بود بين من و اونو پر از جاده كنه...... زهرا رو نگاه ميكردم در حاليكه دستم تو دستاش بود واتوبوس حركت كرد ولي دستام هنوز تو دستاش بودانگار ميخواستم خودم اتوبوسو نگه دارم.......و حالا يه اتوبوس ديگه قراره فردا برام بياردش،شايد به جبران 3شنبه كه ازم گرفتش...چرا اينقدر لحظه ها دير ميرند انگار با من لجند...خدا نكنه باهاش باشم اونوقت اونقدر با عجله ميرند كه دوست دارم هر چي ساعت تو دنياست رو خراب كنم...حالا از همين الان براي روزي كه بخوام دوباره ازش جدا شم دلم كويره....حالا 2 روز بود اينقدر خرابم واي به حال اونوقع كه 1 هفته ست......

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:35 توسط ساحل| |

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد اين دختر ، دوست پسري داشت كه عاشق اون بود دختر هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با تو مي موندم روزي كسي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره بهش گفت من ديگه با تو نميمونم ... لبخندي تلخ به دختر زد و گفت : مراقب چشماي من باش
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:27 توسط شقایق| |

این شعرها دیگر برای هیچکس نیست

نه در دلم انگار جای هیچکس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست

حتی نفسهای مرا از من گرفتند

من مرده ام در من هوای هیچکس نیست

دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم

که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خدای هیچکس نیست

من میروم هر چند می دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:42 توسط شقایق| |

وقتي يه نفرو دوست داريد...وقتي يه نفر ميشه تموم وجودتون...دوست داريد همش كنارش باشيد ...دوست داريد همش با اون حرف بزنيد...دوست داريد همش به اون نگاه كنيد...حالا اين منم كه يكيو دوست دارم اما از من دوره...اين ترم هم كه تموم بشه ديگه بدتر...حالا حداقل 3 روز پيششم...ولي بعد چي؟؟؟به من بگيد چطوري به دلم بگم وقت جداييه...چطوري بهش بگم بايد از اوني كه دوسش داره دل بكنه...آخه يكي نيست بهش بگه تو چرا عاشق يكي شدي كه ميدونستي پيشت نمي مونه...مي دونستي نمي تونيد پيش هم بمونيد...ولي...ولي آخه عشق ودوست داشتن كه دست خود آدم نيست...تروخدا بهم بگيد چكار كنم؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:47 توسط ساحل| |

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

   

قلب من

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:21 توسط زهرا| |

سلام،اين هفته هم گذشت و حالا ما مونديم و يك هفته ديگه كه مثل تموم هفته هاي ديگه ميگذره و نمي دونم از دوستيامون چي مي مونه ...جمعه رفتم خونه دانشجويي...من بودمو نسرين وشقايق...تا شنبه صبح كه ببينمش يه جورايي خودمو سرگرم كردم...شنبه به جاي آمار يه آقايي اومد و در مورد ايدز صحبت كرد و اونقدر با زهرا شيطوني كرديم كه جامو عوض كرد...يكشنبه نمي دونم چي شد كه...تا عصري با هم حرف نزديم ومن تو خونه دست به  كارهايي زدم تا او بخندد...شب،شب امتحان بود هر جوري بود بلاخره خونديم در صورتي كه دلم همش ميگفت به زهرا فكر كنم ...امتحان خوب بود گرچه طبق معمول اشتباه دارم ولي خيالي نيست...دوشنبه بود ولي خيال من راحت...چون بازم نگهش داشتم(آخرين 2شنبه هم موفق شدم)بعد از ظهر قيد كلاس استاد سليماني رو زديم ولي يكربع از كلاس گذشته بود كه يادمون افتاد بايستي از يكي از بچه ها جزوه بگيريم...رفتيم آموزشكده،در حاليكه مواظب بوديم استاد ما رو نبينه ولي آخرش ديد...بيچاره زهراي من كه با ديدنش جا خورد و ...رفتيم خونه و شروع كرديم حرف زدن...از خوبيها و از بديهاي من ميگفت و من هم تموم جونم شده بود گوش...شب هم به آرامي گذشت و3شنبه رسيد...مطمئنم اگه امروزم نگهش مي داشتم بازم تا صبح 4شنبه چشم باز ميكردم دلم هري مي ريخت...ساعت 9 بليط گرفت ولي از اتوبوس جا موند و من توي دلم عروسي بود به خاطر 3 ساعت ديگه كه كنارش باشم...ولي با يه كم انتقاد كه ازم كرد عصباني شدم و...ساعت 10:30 بود كه از خونه زدم بيرون در حاليكه اشكام تو چشام بودند ولي من اجازه ريزش به اونا ندادم ...چطور مي تونستم برم خونه وقتي كه براي آخرين بار چشاشو نديده بودم...الكي نبود قرار بود2-3 روزي نبينمش...رفتم تا سوار تاكسي بشم و برم ترمينال...اما وقتي داشتم مي رفتم كنارم يكي رو حس كردم كه ...نمي تونم بگم اون موقع چه حسي پيدا كردم ...با هم ديگه رفتيم ترمينال و1 ساعت وقت داشتيم رفتيم يه جاي باصفا بالاي يه رودخونه نشستيم و تا نگاهمون بهم گره خورد ديگه اين اشكامون بودند كه با هم حرف ميزدند...بلاخره 12 شد و دوباره خداحافظي كه اين هفته از تموم هفته ها باحالتر بود(شرح باحاليش بماند)و دوباره من موندم و دلم كه 3 روز بايد باهاش مي ساختم و بهش مي گفتم كه يه جورايي طاقت بياره ولي افسوس كه خودمم نمي دونم چه برسه به اين دل كه هنوز 1ساعت نمي گذره و دوباره................................ .

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 23:8 توسط ساحل| |

چه باروني مياد. چترمو آوردم بالاي سرت... نميخوام خيس بشي... درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمويم كه هستي..! هنوز يادمه كه ميگفتي مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ، روي اين سنگ سفيد كه درشت و سياه اسمتو روش نوشتن... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي.... اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه... ولش كن! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن!... آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك.. نه... تو هم خوشگل بودي! يادته اون روزي كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خنديدي! مسخرم كردي! بهم گفتي ديوونه!! خدا كنه به اون كرمهايي هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي.. هر چي باشه بايد باهاشون يه عمر زندگي كني.. اينا ديگه من نيستن كه ولم كني بري! نه عزيز دلم! اين كرم هاي نازنازي واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات

راستي به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا.. نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلي تاريكه! ... اي بابا! آقا چرا واستادي؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمي بيني مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدي؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستي لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستي نميدوني رنگ سفيد چقدر بهت مياد! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولي حيف كه هميشه رنگاي تيره ميپوشيدي. حرف من رو هم گوش نميدادي... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد... قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسري سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن.. باز ديدم كار خودت رو كردي. همش روسري مشكي سرت بود

ميدوني امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكي پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتي كه: مشكي رنگ عشقه!! ببين همه مشكي پوشن. قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد.... بالاخره نوبت من هم شد. يادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گريه كردم.. مگه گوش دادي؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازي كردي و رفتي..! رفتي و من رو تنها گذاشتي.. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت!... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ... قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد... حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن!... مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 21:38 توسط شقایق| |

و تنها ۱ ماه دیگر دقیقا یک ماه دیگر در کنار همیم و دیگر پایان نقطه سر خط

این ماه، برج آخر نیست
تنها یک ماه است
بالای سر روزهای نیامده
این ابر، کنار نمی‌رود
پنهان‌کار است
مثل خورشیدی که نهفته می‌ماند
بگذار باران همیشه بی‌صدا ببارد
برای دفن آرزو
خاک کم است
بگذار خوابمان را آب ببرد

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 1:23 توسط شقایق| |

با خيالت مي‌‌خوابيدم
با خيالت بيدار مي‌شدم
سينما مي‌رفتيم
سفر مي‌رفتيم
آب‌تني مي‌کرديم
بستني مي‌خورديم

تمام اين روزها و شب‌ها
اعتراف مي‌کنم
من به تو خيانت مي‌کردم
تمام اين سال‌ها که رفتي
حتي به تو مي‌خنديدم
با خيالت
خوش بودم
زندگي مي‌کردم


 

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:1 توسط شقایق| |

نه قرار نبود!

قرار نبود آنچه قرار نيست،باشد!

قرار نبود قراري باشد كه قراري نيست!

قرار نبود بر سر آنچه قرار نيست !قرار بگذاريم!

.

.

.

.

مي دانم قرار نبود كه بيايي...

و چه زيبا مي شود...

كسي وقتي بيايد كه...

قرار نيست!

سلام،ديروز بيخود خوشحال بودم چون زهرا شنبه مياد ولي فقط اينبار دليل منطقي داره واسه نيومدنش ولي من بازم اميدوارم شايد شعر بالايي كار خودشو بكنه.....گرچه مي دونم غير ممكنه....

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 14:13 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin