دختران خوابگاه
9/9/99
هنگامی که گريه می کنم تورا در اشکهايم می بينم اشکهايم را پاک می کنم تا ديگران تو را نبينند شما چطور از عشق يك نفر نسبت به خودتون مطمئن ميشيد؟؟؟؟ یه شب رو به خاطر یه ذره بیشتر موندنش از بقیه ی شب های مثل خودش جدا کردن اسمشو گذاشتن یلدا اگه تو هم یه ذره بیشتر بمونی قلبم از همه ی آدمای دنیا پاک می شه یکی می مونه که تویی یلدای همیشگی من
نگاه سرد و شکننده ی دیگران با نگاه معصوم و ملتمسانه ی من در یک جا جمع شده است نمی توانم به چشم هایشان نگاه کنم جوابی برای پوزخندهای پرسشگرشان ندارم آخر چگونه می توانم به آنها بفهمانم که فقط دلم کمی تنگ شده همین...! وقتي كه نيستي با چشمان باز هم كابوس مي بينم به روياهايم پا نمي نهي ديگر حتي اگر پيش از خواب تند تند اسم تو رو بخوانم و بر بسترم فوت كنم؟؟؟!!!! سلام.امروز كلي خوشحالم چون فردا مي بينمش.كاش امشب،شب يلدا كنارم بود اما من به فكر كردنشم دلخوشم.بهش بگيد خيلي خيلي دوسش دارم و...و...و...مطمئنم اونم دوسم داره. من به بدترين نوع دلتنگي دچار شدم چه جالب هميشه اينو از خيلي ها مي شنيدم و فقط لبخند ميزدم ولي حالا خودم ...كسي رو دوست دارم كه ميدونم هيچوقت مال من نميشه اینم آهنگی که همش تو خونه دانشجوییمون گوش می دیم اگه عشق منی چرا با دیگرونییییی.... سلام، اين هفته هم مثل تموم هفته ها گذشت...امتحانات ميان ترم شروع شده و ما تو خونه دانشجوييمون كه براي هر 5 تامون مثل يه قصر مي مونه درس مي خونيم...اين هفته من و زهرا تو خونه مونده بوديم،در حاليكه توي يكي از پاهاش شيشه رفته بود روز 3 شنبه رفتيم بيمارستان...دكتر محمودي بود فكر كنم دوران كار آموزي را طي مي كرد در هر حال خيلي خونسرد به من و زهرا گفت بريد تو اون اتاق...رفتيم اومد معاينه گفت همين جا وايسيد تا آمپول بيارم پاتونو بي حس كنم(بيچاره ما رو نمي شناخت ...چه بلا هايي هستيم)دكتر رفت ما هم در رفتيم در حاليكه از خنده مي پكيديم...4 شنبه دوباره تصميم گرفتيم بريم بيمارستان...خدا رو شكر محمودي نبود...دكتر مير خلف كه بر خلاف دكتر محمودي همش مي خنديد و خيلي با مزه اقرار كرد كه نمي تونه كاري بكنه و تنها كاري كه كرد اين بود كه از تمامي زواياي پاي زهرا عكس گرفت ...جمعه دوباره رفتيم اما تا وارد شديم چشمتون روز بد نبينه ديديم دكتر محمودي زل زده به ما.. ما هم با نگاهمون بهش گفتيم:خب از آمپول مي ترسيديم...اون روزم دست از پا دراز تر اومديم خونه چون دكتر گفت:بايد از درد بميري اونوقت بيا تا پاتو جراحي كنم(چه باحال)روزدوشنبه فكرشو بكنيد كلاس ساعت 8 شروع شده بود اما ساعت 20 دقيقه به 9 بود كه من وزهرا و نسرين رفتيم كلاس تازه يه پلاستيك پر از تخمه هم برداشته بوديم(چقدر ما...)تازه توي راه برف بازيم كرديم...خيلي خونسرد وارد كلاس شديم در حاليكه استاد سليماني(بهترين استادمون)داشتند درس مي دادند...يه نگاه بهم كرد و گفت: خورديد زمين...(چون رو سرم برف بود و زهرا و نسرين نامرد بهم نگفته بودند)بيچاره فكر مي كرد دير اومديم به خاطر اينه كه خورديم زمين...نشستيم با برو بچ حساب كرديم ديديم هيچ كلاسي نبوده كه ما قبل از استاد تو كلاس بوده باشيم حتي آمار كه بارها تهديد كرده و هر بار هم ما 3 تا... .الان ياد شيطنت هامون افتادم...ياد كار آگاه بازيامون ...دنبال هم كردنامون تو اون خونه كه...آب پاشيامون كه در آخر حتما به حمام منجر مي شد چون فقط آب نبود از هيچي نمي گذشتيم هر چي مي رسيد به هم مي پاشيديم...ياد شبي كه هممون خوابيده بوديم و منو شقايق اونقدر از جن و روح حرف زديم كه از ترس هممون جيغ زديم و در حالت چسبيده به هم خوابيديم...شبي كه من و زهرا رفتيم بخوابيم ولي...نسرين تشكمونو با آب يكي كرده بود...روزاي قشنگ ماه رمضون كه تازه 5:30 كه از كلاس مي اومديم غذا درست مي كرديم...يادش به خير اما هنوزم ما تا اول اسفند با هميم...اميد وارم طوري باشه كه بعدا بتونيم به دوسيامون افتخار كنيم... ماندن براي خود يا رفتن براي ديگران؟؟؟؟؟ بعدشم اين که براي سلامتي من که به اين گليم 5 الي 10 تا صلوات بفرستيد(آمنه اگه بفهمه اينو نوشتم... و اين شعر فوق زيبا رو تقديم مي کنم به شما بيزارم از تو و سر خورده از وفا ولی الان می فهمم که چه خانواده ای دارم چه خاله ای و چه کسایه دیگه ای که فکر می کنم هیچ نقش بخصوصی در زندگیم ندارن ولی الان که فکر می کنم می گم اگه حتی اینایی که فکر می کنم هیچ نقشی ندارن چقدر به زندگیم صفا و صمیمیت می بخشن خدا فقط ازت یه چیز می خوام که همیشه حفظ شون کنی نه تنها برای من بلکه برای همه کسانی که روزی اونا رو بهترین همدماشون می دونن... خدایا خیلی دوست دارم به خاطر همه چیزی که بهم دادی افرادی که به راحتی می تونم باهاشون درد و دل کنم و اونا هم با جون و دل گوش میدن... خدایا خیلی دوست دارم اگه بدونییی... اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي است بدترين چيز اينه كه يه امتحان خيلي سخت داشته باشي…دلتم واسه يكي تنگ باشه در حاليكه هنوز يه روزم نگذشته از جداييتون…فكر كني چقدر تنهايي…گريه كني ولي از اون فقط سكوت بشنوي…كمتر از 2 ماه ديگه هم باهاش باشي...كاش حداقل برات حرف ميزد…مي گفت كه اونم دلتنگه يا نه؟مي گفت كي يا چي ذهنشو پر كرده كه منو نمي بينه…امروز كه گذشت كاش فردا حالم بهتر بشه كاش مي دونست كه اين حالم از تنهايي نيست…كاش مي دونست مامانم ميگه ساحل چت شده؟از چي ناراحتي؟و تو بغض تو گلوته ولي بهش ميگي من كه حالم خوبه و براش يه لبخند بزني كه يعني آره…آخ كه چطور مي تونستم بهش بگم چمه!!!چطور بگم به كسي وابسته شدم كه ميبينه اينقدر كويرم ولي بازم ميره...حتي نخواست توجيهم كنه يعني مي دونه كه داريم كجا ميريم…ميدونه داريم به انتهاي جاده ميرسيم…ميدونه خيلي دوسش دارم و اينطوري مي كنه…ترو خدا بهش بگيد باهام اينطور نباشه…بهش بگيد دوريش برام سخته…بهش بگيد حداقل اگه برام حرفي نمي زنه برام كاري نمي كنه بهم بگه چرا؟؟؟بهم بگه از چي ناراحته…بهم بگه من كجام…عزيزم هر وقت اينو خوندي تورو خدا ايندفعه ازش نگذر يه كم بهم فكر كن... اگه تونستي بهم زنگ بزن و بگو... بگو كه چرا تنهام مي ذاري؟بگو از چي ناراحتي؟اگه بدونم دارم اذيتت ميكنم به همون خدايي كه مي پرستم اين چند روزي هم كه مونده سعي مي كنم بهت فشار نيارم كه كنارم بموني ولي فقط بهم بگو: سلام...اونقدر سلام...اونقدر دلم گرفته كه نمي دونم از كجا بگم و ازكي؟؟؟اين هفته هم گذشت و من هنوز همونيم كه بودم ...هموني كه مي دونست آخرش جداييه ولي بازم عاشق شد...الان فقط 2 ساعته كه رفته ولي دل من تنگه...صبح باريدم و بهش گفتم كه نره ولي اون ...شايد انتظار اينكه نره خونه و پيش من بمونه خيلي زياده ولي حداقل انتظار داشتم آرومم مي كرد ...نمي دونم چي تو فكرو ذهنش مي گذره .اين هفته ساعت 7 شب رفتم تو خيابون...و منتظر رسيدنش شدم درسته 45 دقيقه منتظرش بودم ولي اصلا احساس خستگي نمي كردم و وقتي كه رسيد فقط مي خواستم نگاش كنم ...دوباره يه شنبه ديگه از راه رسيد خوشبختانه شبكه نداشتيم واومديم خونه يكشنبه امتحان داشتيم ولي تا 5 خوابيديم وشب درس خونديم...امتحان خوب بود ولي دقت من بد بود...از دستم صبح ناراحت شده بود و تنهام گذاشت و رفت ...بعد از ظهر جشن بود خوب بود منم براي اولين بار جايزه گرفتم واو چقدر ذوق مي كرد...فكر كنم اين هفته استادا خيلي به آسايش ما فكر كردند(خسته نباشند)2 شنبه استاد گلمون آقاي سليماني نيومد و من خوشحال از اينكه به جاي كلاساي مزخرف 1 روزو با خودش سر مي كنم گرچه بعد از ظهرش اعصابم خرد شد از اينكه يه چيزيو بايد 100 بار ازش بپرسم تا جواب بده...شب خوبي بود 3 تايي حرف ميزديم گرچه يه كم حرف كم آورده بوديم...شب مي خواستم كلي باهاش حرف بزنم چون بلاخره فرداش مي خواستيم از هم جدا شيم ولي اون خوابيد.قراره اون هفته پيشم بمونه و من از حالا به فكر اون موقعي هستم كه دوباره مي خوام ازش جدا بشم.امروز پاي اتوبوس بازم نگاش مي كردم خيلي حرفا تو نگاهم بود نمي دوئم فهميد يا نه؟؟؟اتوبوس كه حركت كرد من و يكي ديگه كه پاي اتوبوس بوديم دويديم ...زمين يخ زده بود ولي فقط به فكر اين بودم كه يه بار ديگه ببينمش ولي اتوبوش سريع رفت.گفتم:لعنتي چقدر سريع رفت.نمي دونم چقدر بلند گفتم مرده گفت جا موندي از اتوبوس ؟؟؟نمي دونستم چي بگم ولي گفتم كه: نه مي خواستم يه بار ديگه ببينمش گفت كيو خواهرتو؟؟؟بيچاره مرده نمي دونست تو دلم چي مي گذره و اونموقع من چه حاليم.دوباره جواب دادم: دوستمو مي خواستم ببينم.ديگه چيزي نگفت ...و من دوباره راهي خونه شدم اين هفته امتحانم داريم و نمي دونم چطوري بخونم كاش ميشد مغزمونم يه جوري بود كه يكي دو روز مي شد درشو قفل كرد البته دري كه مربوط به قسمته ليلي منه........... . با اندوهی والاتر از غم کزایی عشق و دیرینگی غم با چشمانی یتیم ندیدنت گریه ام شعر شبانه عشق توست آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد و غمناکش باغ بی برگی است روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش چه بگویم به نواز رفته ز دستم بودم از مستی چشمان تو مست این من سنگ پرست مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست ... سلام.الان كه دارم مي نويسم ساعت 20/2 نصف شبه و فكر مي كنيد كي كنار من...يه كم به اون كله پوكتون فشار بياريد...آها...آره...فهميديد نه...... من ونسرين الان كنار هميم و بي خوابي زده به سرمون و به پيشنهاد نسرين و پيدا كردن يه كارت شبانه در كيفم اومديم پاي اينترنت...جاي همتون خاليه(اينو نسرين ميگه) اينو من ميگم:جاي عشقم هم خيلي خيلي خيلي خاليه...امشب 100 بار گفتم كاش تو هم اينجا بودي...اين هفته امتحان asp داريم و ما 2 تا هيچي نخونديم اما به قول نسرين خيلي حال ميده به جاي درس خوندن بشينيم تا صبح حرف بزنيم...امشب كه خواب خبري نيست و فكر كنم فردا هم به جبران امشب بخوابيم و درس خبري نباشه...حالا نسرين يه شعر ميگه گوش كنيد: كلاس ملاسو بي خيال asp رو هم بي خيال بيا بازم حرف بزنيم اين روزارو بابا بي خيال با نسرين داريم مي خنديم بگو به چي.............؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...خب معلومه به حال برو بچ خودمون چون الان همشون در حال خرو پف هستند و از حال ما بي خبر تازه ميخوايم يه شيطوني هم بكنيم اما بهتون نمي گيم تا از حسودي بپكيد(بومب)خب تا جمعه كه روي...نتان را ببينيم باي... تقديم به عشقم: حرفهاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي كني... وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي! پيش از آنكه با خبر شوي لحظه عزيمت تو نا گريز مي شود آي... اي دريغ و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود دير مي شود... سلام. دوباره يه هفته ديگه هم گذشت ...جمعه رفتم خونمون و مثل هميشه منتظر بچه ها شدم نسرين و شقايق ساعت 7 رسيدند امااوني كه منتظرش بودم ساعت 9 مي رسيد و من بايد مي رفتم دنبالش...با 20 دقيقه تاخير بلاخره رسيد...وقتي ميرسه و پيشمه ديگه خيالم راحته راحته ...شنبه بعد از كلاس شبكه 5 تايي رفتيم سر چشمه...خوش گذشت چون بينمون پر بود از صميميت وقتي اومديم خونه بچه ها شروع كردند به درس خوندن (اونم چه درس شيريني) ولي من امتحان نداشتم تا خوندنش تموم بشه خودمو سرگرم كردم ...يكشنبه از همون اول صبح احساس خوبي داشتم فكر مي كردم روز خوبيه البته خوبم بود وقتي از كلاس برگشتيم ناهار دانشجوييمونو زديم تو رگ فكر مي كنيد چي بود به قول استاد جمشيدي "تق جيز" يا همون تخم مرغ.... شب هم كه خونه بروبچ شهر رضاييمون دعوت بوديم اونم به صرف آش(به به)خوش گذشت خصوصا وقتي همگي يه فيلم وحشتناك گذاشتيمو چراغها را هم خاموش كرديم ...5/11 خونه بوديم...و اما دوباره دوشنبه روزي كه اصلا روي هيچي تمركز ندارم ولي خب ايندفعه تونستم راضيش كنم كه بمونه و سه شنبه بره ... شب بدي نبود گر چه زود خوابمون گرفت...امروز ساعت 9 بليط داشت رفتم پاي اتوبوس 2 بار بوسش كردم فكر كنم راننده هم فهميده بود چقدر همو دوست داريم چون بهم گفت:سفر مكه مي خواد بره؟؟؟دوباره از پشت شيشه اتوبوس خداحافظي كردم در حالي كه بغضي گلومو فشار مي داد و تلاش براي اينكه مطمئن بشم كي دوباره چشماشو ميبينم...اتوبوس رفت و دوباره اين من بودم كه مثل ماتمزده ها تماشاش مي كردم...باور نمي كردم اما يهو يه چيزي رو گونه هام لغزيد خودمم نفهميدم كه كي بغض گلوم خود نمايي كرده بود...دوست داشتم همونجا مي نشستمو دورم پر از حصار مي شد تا مي تونستم راحت...راه افتادم طرف خونه در حاليكه فكر ميكردم دوباره 3 روز ديگه از با هم بودنمان گذشت... قلبي داري به وسعت هفت دريا
بهتر آن است که برخيزم رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه ي مرغي بکشم... تا حالا شده دلتون بشكنه يا اونقدر تو فكر فرو بريد كه به عقل خودتونم شك كنيد...به اينكه چقدر احساساتي هستيد ...چقدر رفتار شما باعث غرور يكي شده كه حالا واسه ديدنش بايد به شما قول داده باشه...شما و قلبتون عاجزانه اونو طلب مي كنه اما اون خيلي عادي به تمومي احساسات شما پشت ميكنه .............. شيشه پنجره را باران شست از دل من اما... چه كسي نقش تو را خواهد شست آسمان سربي رنگ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور واي باران،باران پر مرغان نگاهم راشست
![]()
![]()
راستی شب یلدا همه فردا شب مبارک باشه ایشالله![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعنيتوان سخت كار كردن را دارم
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعنيمن خانه اي دارم
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعنيمن توانائي شنيدن دارم
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعنيمن هنوز زنده ام
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعنيبياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعنيعزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
چظورين شما ؟؟؟؟
احوالتون خوبه؟؟چيکارا مي کنين؟؟؟
خب من از شما يه سوال دارم اينم با دقت جواب بدينا سوالم اينه
![]()
)آمنه خانوم شما که بايد 20 الي 30 تا بفرستي تخفيف هم مي تونم بهت بدم با تخفيف 19 الي 29 تا بفرست دست درد نکنه خدا عوضت بده...![]()
در قلب سرد و کوچک من , عشق تو فسرد
تنها تو نيستي که محبت بريده اي
ياد تو نيز در دل من محو گشت و مرد
خب ديگه موفق باشيد علي يار همتون
واقعا این جمله درسته که می گن برای رفتن به خانه از همه چیز باید گذشت و واقعا درسته وقتی به خونه رسیدم و از همه مهمتر وقتی می خواستم وارد خانه شوم و کفش های خاله ام![]()
را دیدم در پوست خودم جام نمی شد دیدن مامان گلم
و داداش های عزیزم![]()
واقعا چه لذتی داشت نمی دونم چرا این هفته این قدر دلم هوا شون رو کرده بود و خدا خوب می دونه به کی چی بده مثل یه دوست خوب,یک خاله ی خوب ,یه خونواده ی خوب که در کنار اونا احساس آرامش می کنی و هیچ چیز بالاتر این احساس نمی شه که می تونی برای 5 دقیقه هر چی غم و غصه داری رو به اونا بگی و برای چند دقیقه که شده گریه کنی هی تویی که داری اینا رو می خونی شاید با خودت بگی که من هیچ دلخوشی تو زندگیم ندارم اما فکرشو کن اگه نزدیک ترین دوستت حتی خودت دچار یه بیماری بشی می گی چه قد اون موقع ها خوشبخت بودم و بعدم با خودت می گی یعنی تنها مشکلم اون موقعه ها این بود که اصن هیچ مشکلی نداشتم و خودمو به خاطر بی مشکل بودن در زندگی, کسی می دونستم که هیچ دلخوشی نداره ...![]()
![]()
![]()
![]()
قلبي کشيدم زيبا
تا ارزش عشق...
هميشه در خاطرت باشد
امروز کسي را ديدم که روي قلبم مي نوشت:
زباله هايتان در اين محل نگذاريد.
که همچنان که تو را مي بوسند
و در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند...!![]()
![]()
روزي جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند . مردجوان , در کمال افتخار , با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت :" اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ."![]()
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد . اما پر از زخم بود . قسمتهايي از قلب برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود. اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هاي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي از نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد .
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت :" تو حتما شوخي مي کني .. قلبت را با قلب من مقايسه کن . قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ." پيرمرد گفت :
" درست است , قلب تو سالم به نظر مي آيد , اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمي کنم . مي داني هر زخمي نشانه انساني است که من عشقم را به او داده ام . من بخشي از قلبم را جداکرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن که بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند , گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند , چرا که ياد آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام , اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه درد آورند اما ياد آور عشقي هستند که داشته ام . اميدوارم که آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست ؟؟"
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پير مرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد . پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد . ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود . زيرا که عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
خب چه طور بود ؟؟؟ شماها از کدوم دسته ايد؟ترجيح ميديد که قلب سالم داشته باشيد يا قلب زيبا؟![]()
در پایان از خدای برزگ می خواهم که قلبی سالم اما پاک. وسیع .مهربون.حق پذیرو روشن به ما عنایت کند.![]()
از زمین های خاکی ناکجا آباد آموختند.
چشم به آسمان ندوز
قرار نیست اتفاق های بزرگ...
همیشه از آن جا شروع شود!!!![]()
![]()
که يکديگر را ترک کرده ايم.
ولي بي تو,لحظه ها آن قدر دير مي گذرند
که مي خواهم فردا...
سالگرد جدايي مان را جشن بگيرم!!!
و بي نهايتي آسمان ها.
بايد منطقي باشم.
حق داري,اگر دلت برايم...
تنگ نمي شود!!!
از کساني که فکر مي کنند هميشه حق با آنان است بيزارم ! مخصوصا وقتي که حق واقعا هم با آنهاست ! نيچه
| Design By : Night Skin |

