دختران خوابگاه
9/9/99
وقتي نيستي هر چي غصه ست تو صدامه وقتي نيستي هر چي اشكه تو چشامه از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از غصه رفتنت مي سوزم كاشكي بودي و مي ديدي كه چي آوردي به روزم حالا عكست تنها يادگاره از تو خاطراتت تنها باقي مونده از تو وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش مي زنه به اين وجودم كاش از اول نمي دونستي من عاشق تو بودم خب اول سلام می کنم به دوستان گلم و شما بیننده ی گرامی----> یکی ندونه فک می کنه برنامه تلویزیونه خب دیگه ما هم باید از بی حرفی یه چی بگیم دیگه مگه نههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب منم می خوام از چرت و پرت گفتن تو وبلاگ خودداری کنم(بابا خودداری) و از حال و هوای این دوران قشنگ و زیبای دانشجویی صحبت کنم جونم براتون مرگ بخواد که ااااا ببخشید داشتم می گفتم جونم براتون بگه که می بینی بازم دارم چرت و پرت می گم خب دیگه می خوام جدی باشم آره داشتم می گفتم کلا فک کنم حدود یه 7 هفته ی دیگه مونده به پایان این دوران من یکی که اصلا باورم نمی شه. مگه می شه این دو سال اینقدر سریع بگذره که خودتم نفهمی !!!!!!!!!!!چقدر دوس دارم بازم چیز ینویسم ولی نمی دونم چی بنویسم و یا شاید نمی دونم باید از کجا شروع کنم ولی مطمئنم که بعد از اینکه ترم تموم بشه یادم می افته به زد و خردهای نسرین و ساحل اون خنده های زهرا که همیشه نیشش بازه واشرف عزیزم با اون دل پاکش و منم که دیگه خودتون می دونین مثل گلم و تخمه خوردنمامون دور هم که اصن متوجه گذر زمان نمی شدیم اون شب هایی که در مورد جن و روح این چیزا صحبت می کردیم و زهرا از ترس داشت می مرد آخیییییییییییییییییی...من که قشنگ با همین چشمام سرعت گذر زمان و لحظه ها رو می بینم به جان خودم نباشه شما رو کفن کنن ای وای اصن بابا به جان شما حالا بتون بر نخوره ها دارم شوخی می کنم اگه هم بهتون بر می خوره واسه سلامتی من یه صلوات بفرستین الکی هم خون خودتون رو کثیف نکنین خب حالا شمایی که داری اینو می خونی خیلیییییییییییییی بیکاری که داری اینو می خونیییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می گم یه وقت ناراحت نشیا نمی دونم چرا هر چی می خوام جدی باشم باز یه دفه می رم تو خط چرت و پرت گفتن.تازه دلتون هم بخواد انگشتام خسته شد از بس نوشتم تازه می خوای یه چیز هم طلبکار بشی...... و این شعر هم تقدیم به تموم عاشقای دنیا(ساحل خانوم) می گن باید آدم برای عشقش از همه چیز بگذره اما تو که همه چیز منی من باید از چی بگذرم هاااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایی چقدر چیز نوشتما خودمم باورم نمی شه!!!!!! خب دیگه بسه تازه این چیزایی هم که نوشتم به خاطر گروهی از بینندگان وبلاگ بود که هی می گن بابا شقایق چرا وبلاگ رو (به قول زهرا وبلاگ را)آپ نمی کنی!! این یکیو دروغ گفتم آخه بگو دختر مرض داری چیز می نویسی بعد می گی دروغ گفتم خب می خوام هی چیز بنویسم ولی نمی دونم چی بنویسم دس خودم نیس که خو چیکا کنم خب سر همه تونو درد اوردم ما رو هم از دعاهاتون بی نصیب نزارید حق نگهدارتان نمی دونم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او یکریز و پی در پی دم گرم چموشش را بفشارد در آن بی هیچ فریادی و خواب خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را. سلام...اين هفته هم تموم شد مثل تموم هفته هاي ديگه ...من جمعه راهي شدم و توي خونه دانشجوييمون منتظر بروبچ شدم ساعت 7 رسيدند دلم براشون تنگ شده بود بعضي وقتا وقتي از عشقت دوري و وقتي بهش ميرسي نمي دوني چكار كني شايد از خوشحالي يه كارايي كني كه... .شنبه،اولين روز هفته آغاز شد واي از اين آمار همين جوريشم حوصلشو ندارم چه برسه به وقتي كه صبحش سوزن رفته باشه تو چشمتو چشمت پكيده باشه ...شبكه هم گذشت در حاليكه مثل هميشه خودمو اضافه احساس ميكردم ولي مجبور بودم كه برم...بعد از ظهر كلاس نداشتيم با شقايق و زهرا رفتيم كافينت در حاليكه برگشت از سرما يخ كرده بوديم كلا اين هفته به آرامي گذشت نه تو خونه شيطنت كرديم ونه در كلاس...و اما امروز كه روز مرگ من بود چون مي خواستم از عشقم جدا شوم و تازه امروز خودم يه حقيقتي رو فهميدم اينكه چقدر دوسش دارم به عبارتي طعم عشقو چشيدم كلاس سخت افزار كه زوري تحمل كردم چون تو گلوم بغضي خونه كرده بود كه نمي تونستم ازش رها شوم.او تخمه مي خورد و من اعصابم خرد بود بعد از كلاس ديگه حوصله كلاسو نداشتم رفتم تو حياط و زير برفا منم باريدم و همش منتظرش بودم ولي اون حتي نفهميده بود من كي رفتم و كجام...ولي طوري نيست...اومدم خونه و تنهايي گريه كردم...كلي فكر كردم ...ولي به يه چيز ميرسيدم دوست داشتنش و جدايي در امروز...ساعت 3 بود كه ديگه آخرين گريه هامو كردم فكر اينكه دوباره بايد ازش دور مي شدم منو ديوونه مي كرد ساعت 5/4 ساعت جدايي ما بود وقتي اتوبوس حركت مي كرد چشمم بازم باروني شد ...ولي اتوبوس رفت و من دوباره فقط نظاره گر رفتنش بودم... زندگي دفتري از خاطره هاست خاطراتي شيرين- خاطراتي مغشوش- خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد: يكنفر در شب كام- يكنفر در دل خاك يكنفر همدم خوشبختي هاست- يكنفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم- عمرمان ميگذرد وز سر تخت مراد- پاي بر تخته تابوت گذاريم همه ما همه همسفريم پدر خسته براه- مادر بخت سياه- سوواران پسر و دختر تنها مانده- عاشقاني كه زهم دور شدند- دختراني كه چو گل پژمردند- كودكاني كه به غربت زدگي- خفته در گور شدند- همگي همسفريم. *** تا ببينيم كجا، باز كجا، چشممان باردگر- سوي هم بازشود؟ در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه- زندگي باهمه معني خويش- ازنو آغاز شود. . سلام.خيلي وقته چيزي ننوشتم اونم به خاطر اينه كه تو خونه دانشجوييمون بوديم و ديگه نمي تونستم بنويسم اصلا حس نوشتنم نداشتم.امروز يكي از روزايي بود كه بهم خوب نگذشت.به خاطر يه نفر چه اشكا كه نريختمو چه كارا كه نكردم.گاهي وقتا خودتو مي كشي كه به يه نفر ثابت كني دوسش داري و بعد ميخواي كه اون تورو از خودش بدونه ولي اونقدر اون حس بهت دست نداده ...يهو مي زني همه چيو خراب مي كني فكر مي كني مثلا اگه فلان كارو بكني ديگه بهت اعتماد مي كنه ولي نشد كه نشد.نمي دوني چه حسي تو قلبش جا خوش كرده ...نمي دوني چقدر دوست داره...اما من با همه چي اون كار دارم درسته خودمم عذاب مي كشم بارها گفتم كاش دوسش نداشتم ولي فقط يه بار كه سعي كردم نسبت بهش بي تفاوت باشم نشده انگار ديگه قلبي ندارم...وقتي به اوج خواستنش مي رسي بهش زنگ ميزني اما دردت بدتر ميشه.فكري مثل ماليخوليا به جونت ميفته كه نكنه تو قلبش جايي ندارم نكنه اون تو فكر ديگريه...اما هر چي فكر مي كنم به يه چيز ميرسم:"دوست داشتن". اگه اينو مي خوني بهت ميگم :عزيز دلم جدايي از تو از الان برام يه كابوسه ،كابوسي كه تا چند وقت ديگه تعبير خواهد شد نمي دونم چي جوري تحمل مي كنم ولي مي دونم كه بي تو قشنگياي دنيا برام مفهومي ندارن...دوست دارم اونقدر كه به هر چيزي يا كسي كه بخواد توقلبت جا خوش كنه حسودي مي كنم و به خاطر همينم بعضي وقتا يه كارايي مي كنم كه ناراحتت ميكنه ولي از همين جا ميگم :منو ببخش به خاطر كارام به خاطر اذيتام اما نمي تونم بگم ديگه اين كارارو نميكنم...ديگه حساسيت به خرج نمي دم...يادته اونشب تو سر چشمه ...هموني كه تو گفتي بهش حسودي نمي كني ولي من حتي ... الان نمي دونم بعد از پريشب چه احساسي نسبت به من داري ولي به خدا همه چيز براي تو بود حتي اگر اين هفته بياي و بهم بگي ازت متنفرم من بازم ميگم دوست دارم ... براي معبود يکتا : ...اي آشناي هر غريبه در کوچه پس کوچه هاي غربت زندگي .اي آرامش دهنده قلبهاي طوفان زده . ورود نسرین را به وبلاگ خوش آمد می گوییم قربونت... از دستم که ناراحت نیستی که؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برا سلامتی نسرین ۴۰ خط حمد و سوره هر کی نفرسته گردنشه گفته باشم سلام رفقا شطورین؟ خب اینم تقدیم به همه مثل گل بخشنده باش اگه گفتی واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه گفتی اگه گفتی . . چون اگه حتی با کفشت اونو لگدمال کنی کفشت بوی
اي خدايي که همه دلها به نام تو آغاز مي شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه مي گيرد.
اي خدايي که واژه ها را آفريدي و به درختان توفيق دادي که مداد بشوند و به کاغذها همنشيني با شعر ها را عطا فرمودي.
اي خدايي که براي خوشبختي درياها باران را دمادم فرو فرستادي و به خاطر گل روي خورشيد به کوه ها گفتي هرگز راه نرون.
اي خدايي که همه آلاله ها تو را مي خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند.
اي معبود :
مهربانم :
اي تنها واژه اي که براي نوشتن هرگز تکراري نبوده اي .
تنها تو را مي خوانم و تنها به تو پناه مي برم و در هنگاميکه سختيها و دردهايم سر به ساحل سينه ام ميکوبند تا رخ بنمايند - تنها با تو خلوت مي کنم .
... و چقدر زيباست گريستن در خلوت مطلق.خلوتيکه فقط تو باشي و قلب مالامال از درد و گناهم .
مهربانا - دستهاي التماسم را باز با مهربانيت بگير , دلم را مالامال از عشق آينه ها کن و ابرهاي مسافر را به سوي باغچه ام بفرست و از زمين خاکي آغشته به ناپاکيها بلندم کن تا عاشقانه به سويت بشتابم .
![]()
![]()
مطمئنم با اومدن نسرین وبلاگ حال و هوای دیگری پیدا خواهد کرد ... ![]()
می گیره.گل باشید...
| Design By : Night Skin |

