تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:12 توسط شقایق| |

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:0 توسط شقایق| |

آمنه اون شعر پایینی و اون یکی شعر رو (گفتی محبت کن برو....)رو من نوشتم  نه ساحل
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:45 توسط شقایق| |

عشق است که جاودانه مرگ را باور ندارد و هرگز نمی میرد.


زندگی کرده ای یا خود را بدست زندگی سپرده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:36 توسط ساحل| |

گاهي اوقات دل ما جوونا ابري ميشه اونقدر كه فقط منتظر يه رعد و برقه تا بباره،اونقدر بباره تا رنگين كمان دوباره تو دلش نقش ببنده.اين جور موقعها فقط خلوت تنهايي آدمه كه بدردش مي خوره.وقتي كه دور خودت يه حصار بستي و فقط فكر مي كني به چيزايي كه داري و نداري...

اما ما جوونا اينجور موقعها چه كار مي كنيم:يه آهنگ غمگين گوش مي كنيم يا فقط گريه ميكنيم ويا درد دلمونو واسه كاغذا تعريف مي كنيم و يا اينكه... به يه كسي پناه مي بريم كه اين روزا نمي دونم شايد مد شده و يا شايد كلاس داره آره يه دوست اما از جنس مخالف ...نظر شما چيه ؟آيا دوست دختر يا دوست پسر كلاس داره يا به قول بعضي ها واجبه؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:16 توسط ساحل| |

گفتی محبت کن برو

گفتم خداحافظ ولی

رفتم که باورت بشه

دارم محبت می کنم

سخت یکی بهت بگه

ستاره شو بچینمت

یکم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:48 توسط ساحل| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:23 توسط ساحل| |

تقدیم به ساحل و زهرای عزیز که نمی دونم چرا دلم هنوز براشون تنگ نشده!

عزیزم تو عزیزترینی ، همانطور که بودی ، همانطور که هستی

و من اگر چه نامت را با دنیائی از احساس بر قلب تکه تکه ام نگاشته ام

تو باز بدان از صمیم قلب دوستت دارم !

تو را همانگونه که بودی ، همانگونه که هستی دوستت می دارم .

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:41 توسط ساحل| |

دلیل عقل تفکر است و دلیل تفکر خاموشی.

خدا از آدمهایی که ضعف خود را می خواهند با خدا پرستی جبران کنند بیزار است.(شریعتی)

گذشته را در آغوش بگیر اما در آن زندگی نکن.

اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید در هر دو صورت درست فکر کرده اید.(آنتونی رابینز)

دنیا هم به انسان خوشبین نیاز دارد هم به انسان بد بین انسان خوشبین هواپیما می سازد و انسان بدبین چتر نجات.

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 15:2 توسط ساحل| |

                                                راز شقایق

شقايق گفت با خنده :

نه بيمارم ، نه تبدارم ،

اگر سرخم چنان آتش ، حديث ديگري دارم :

     گلي بودم به صحرايي ، نه با اين رنگ و زيبايي ،

          نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شيدايي !

     يكي از روزهايي كه زمين ، تبدار و سوزان بود ،

          و صحرا در عطش مي سوخت ، تمام غنچه ها تشنه،

     و من بيتاب و خشكيده ، تنم در آتشي مي سوخت ،

          زه ره آمد يكي خسته ، به پايش خار بنشسته ،

     و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ، ز آنچه زير لب ميگفت

          شنيدم سخت شيدا بود ،

     نميدانم چه بيماري ، به جان دلبرش افتاده بود - اما -

          طبيبان گفته بودندش ،

     اگر يك شاخه گل آرد ، از آن نوعي كه من بودم ،

          بگيرند ريشه اش را و ، بسوزانند ،

     شود مرهم براي دلبرش ، آندم شفا يابد !

          چنانچه با خودش ميگفت :

     بسي كوه و بيابان را ، بسي صحراي سوزان را ،

          به دنبال گلش بوده ، و يك دم هم نياسوده ،

     كه افتاد چشم او ناگه به روي كمن ،

          بدون لحظه اي ترديد ، شتابان شد به سوي من ،

     به آساني مرا با ريشه از خاكم جدا كرد و ، به ره افتاد ،

          و او ميرفت و من در دست او بودم ،

     و او هر لحظه سر را رو به بالاها ، تشكر از خدا مي كرد ،

          پس از چندي هوا چون كوره آتش ، زمين ميسوخت ،

     و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام ميسوخت ،

          به لبهايي كه تاول داشت ، گفت : اما چه بايد كرد ؟

     در اين صحرا كه آبي نيست ، به جانم هيچ تابي نيست ،

          اگر گل ريشه اش سوزد ، كه واي بر من ،

     براي دلبرم هرگز دوايي نيست ، و از اين گل كه جايي نيست ،

          خودش هم تشنه بود اما !!

     نمي فهميد حالش را چنان مي رفت ...

          و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم ،

     دلم مي سوخت اما ، راه پايان كو ؟

          نه حتي آب ، نسيمي در بيابان كو ؟

     و ديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت ،

          كه ناگه ...

     روي زانوهاي خود خم شد ، دگر از او صبر كم شد ،

          دلش لبريز ماتم شد ، كمي انديشه كرد آنگه ...

     مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت ،

          نشست و سينه را با سنگ خارايي ، ز هم بشكافت ،

     ز هم بشكافت ، اما !    آه ،

          صداي قلب او گويي جهان را زير و رو ميكرد ،

     زمين و آسمان را پشت و رو ميكرد ،

          و هر چيزي كه هر جا بود با غم روبرو ميكرد ،

     نميدانم ، چه ميگويم ؟

          به جاي آب خونش را ،

     به من ميداد و بر لبهاي او فرياد ،

بمان اي گل ...

كه تو تاج سرم هستي ...

دواي دلبرم هستي ...

بمان اي گل ...

     و من ماندم ، نشان عشق و شيدايي ،

          و با اين رنگ و زيبايي .

و نام من شقايق شد ، گل هميشه عاشق شد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع:samiira.blogfa.com

آمنه جان ممنونم.

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:21 توسط ساحل| |

تقدیم به زهرا و شقایق عزیز:

دل من روي زمينه دل تو توآسمونه
انقدر دوست دارم من که فقط خدا ميدونه

بيا يه عهدي ببنديم ببينيم کدوم يک ازما
تا ته جاده دنيا بر سر عهدش ميمونه

بعضي قلبا بي ستارن يه ستاره هم ندارن
شايدم ستاره هاشون مثه ما توکهکشونه

برجاي غرور بلندن که دارن به ما ميخندن
کاش با هم بريم يه جا که بر خلاف شهرمونه

يادمه پرسيدم از تو که مي شه با هم بمونيم؟
گفتي اين دست ما نيست بذارش پاي زمونه

چه بباري چه بتابي چه بخندي چه بخوابي
عزيزم چه فرقي داره واسه اون که شد ديوونه

نکنه بري يه روزي با يه قايق ازکنارم
واسه دلم نذاري نه اشاره نه نشونه

مي دونم يه جاي اين عشق خستگي کار مي ده دستت
مرغ عشقمون رو آخر مي کني بي آشيونه

من نمي دونم چي مي شه نمي شه بگذرم ازتو
شايد اون موقع ببارم تا شايد بياي به خونه

خلاصه فقط مي خواستم قصمون رو گفته باشم
مي دونم که آخر عشق با خداي مهربونه

دل من فکراشو کرده که صبور و با وفاشد
کاش دل تو هم صبور شه اين روزا اگربتونه

ديگه حرفي نيست عزيزم بجز اشکي که ميريزم
کاش بپرسي راز عشق و از گلاي نازپونه

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:43 توسط ساحل| |

سلام.خوشحالم که زودتر از ساحل و زهرا اومدم تا این روز رو تبریک بگم.خب حالا شروع می کنیم.

 

روز پدر را به همه ی همیهنان (چه بید!) عزیز تبریک عرض می نماییم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:56 توسط ساحل| |

سلام بروبچ:

اگه هر روز از خواب بلند مي شويد و كسل و بي حوصله ايدچه كار مي كنيد مطمئنا تا آخر شب همينطوريد.اما تازگيها به يه نتايجي رسيدم.هر روز كه از خواب بلند ميشيد فكر كنيد اون روز فقط وفقط مال شماست خورشيد فقط واسه شما بيرون اومده يه بزرگي مي گفت :"هر روز كه از خواب بلند ميشم اگه به يه درخت نگاه كنم اونقدر با دقت بهش نگاه مي كنم كه گويي اصلا نديدمش.هر روز يه روز تازست و مصداق اون فيلم چپ دست است .من با اينكه هر روز با دوستم ميريم كارورزي اما هر روز كه مياد دنبالم چنان با هم خوش و بش ميكنيم انگار خيلي وقته كه همو نديديم.موفق باشيد.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:13 توسط ساحل| |

و ساحل عزيز منم يه شعر از مريم حيدر زاده مينويسم.تقليد کار....
سلام کسي که تو دلم درخشيد
من ديگه دوستت ندارم ببخشيد
من واسه اون کسي که دوست ندارم
نمي تونم شاخه ي گل بيارم
بين تو و اون روزا کلي فرقه
تو آسمونت پر رعد و برقه
نه مهربوني,نه واسم مي خندي
هر دري رو من مي زنم مي بندي
کو اون همه شعراي عاشقونه
کي بود بهم مي گفت سلام بهونه
از چشم من افتادي نازنينم
دوس ندارم ديگه تو رو ببينم
اگه دلت همين حالا بشکنه
بهتر از آوارگي هاي منه
من کسي و مي خوام که عاشق باشه
اول و آخرش شقايق باشه
من کسي رو مي خوام که نيست مثل تو
پشيمونم دوست ندارم برو
پشيموني گرچه نداره سودي
خوب شد که فهميدم بدي به زودي


 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:29 توسط ساحل| |

رسم زندگي اين است يک روز کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي! او رفته هست و همه چيز تمام شده است مثل يک مهماني  که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني؟اين رسم زندگيست پس تنها آواز بخوان
Robbi Nevil


زماني جوان بودم و يکي قلبم را شکست و مرا تنها گذاشت بزرگتر شدم و قلب کسي را شکستم عشق گاهي نفرين است و بدترين نفرين شکستن قلب عاشق Dorothy Parker


مرا به ياد آور وقتي که رفته ام...و رهسپار سرزمين سکوت شده ام...وقتي ديگر نمي تواني دستم را در دست بگيري و من نمي توانم ميان ماندن و رفتن دو دل باشم ديگر براي هر حرف و نيايشي دير است و اگر زماني مرا از ياد بردي و دوباره به ياد آوردي اندوهگين مباش...بهتر است مرا فراموش کني و لبخند بزني تا اين که به يادم باشي , اما ساکت و اندوهگين!Christina Rossetti


آن لحظه که بي تو سر آيد.مرا مباد
   مفهوم مرگ من.درراه سرفرازي تو.درکنار تو.معناي زندگي است
        مفهوم عشق نيز در سرنوشت من.هميشه با تو زيستن است


 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:28 توسط ساحل| |

اینم یه چند تا عکس با حال دیگه

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:15 توسط ساحل| |

سلام به دوستاي گلم ساحل و زهراي عزيز البته اين عزيزي که گفتم به ساحل هم بر مي گرده يه وقت سوءتفاهم نشه خب بگذريم.
به دليل اين که ايميل ها ارسالي از طرف دوستان و آف هايي که مي زاشتن و مهمتر از همه تلفن هايي که زهرا و ساحل دم و ديقه به خونمون مي زدن منو واقعا کلافه کرد.که بابا شقايق کي وبلاگو آپ مي کني دلمون برات تنگ شده ووو خلاصه از اين حرفاي الکي پلکي.
ما هم اومديم و به خاطر گل روي اين دو جوون اين دو کبوتر عاشق وبلاگو آپ کرديم اميدوارم از خجالتم در بيان.خب برو بچ چيکارا مي کنين بدون ما خوش ميگذره به من که خيلي راستشو بخواين هنوز دلم واستون تنگ نشده شما ها چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟با کارورزياتون چيکارا مي کنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که اونجا ازم بيگاري مي کشن هييييييييييييييييييييييييييييييييييييي اااااااا راستي حال آمنه خانوم در چه حاله؟؟؟؟؟؟؟؟ چيکارا مي کني آمنه خانوم؟توجه_______________>99/9 راستي بچه ها يه چند تا عکس باحال گير اوردم و حال صحبت را کوتاه مي کنم و قسمت بعدي برنامه که چند تا عکس باحاله رو با هم مي بينيم البته قبلش يه شر ط داره به خاطر روي شقايق گل گلاب يه صلوات محمدي پسند بفرستيد اللهم صل الله محمد و آل محمد هاااااااااااا دوميو بلندتر سوميشم بلندتر...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:0 توسط ساحل| |

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره
بعدش خبر مي دن بيا كه دارد دوستت مي ميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من و فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با جند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه عمي دوست دارم
داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
ساحل همون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:6 توسط ساحل| |

شيشه پنجره را باران شست

                                  از دل من اما

                                                   چه كسي نقش تو را خواهد شست

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:9 توسط ساحل| |

در انتظار ديدنت فقط سجاده آگاه است

كه چقدر گريسته ام وفقط پنجره ميداند

تعداد كنار رفتن پرده را براي ديدن تو

        با آنكه ميدانم نمي آيي

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:6 توسط ساحل| |

باز امشب بي مهتاب است

                            همه جا آرام است

                                                   همه جا خاموش است

                                                                             من غريبانه به دامان سكوت

                                                                                               زخم عشق به جا مانده تو مي گريم

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:4 توسط ساحل| |

شقايق اي گل هميشه عاشق با تموم وجودم ميگم : تولدت مبارك

سلام به همه وخصوصا آمنه جون كه خيلي دوست دارم ببينمش وازش بپرسم كه اين همه ماهي رو چطور از آب گل آلود ميگيره.آخه من چطور ميتونم تولد بهترين دوستم را يادم رفته باشه نمي دونم مودمم چرا يهو پكيد.واي كه ديگه از شماره 633 متنفرم از بس موقع وصل شدن اين error را ديدم خلاصه شقايق جون بايد ببخشيد حالا عوضش با يه مودم نو واست نوشتم تا كيف كني .نميدونم الان كجايي احتمالا رفتي مسافرت وگرنه تو كه ...آمنه جون حالا چي ميگي يادت باشه 2به 0 يعني بايد دو بار از دلم در بياري.

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:11 توسط ساحل| |

شقایق عزیزم  تولدت مبارک

تولد بزرگترین هکر دنیا را به دنیای اینترنت تبریک میگویم

(از طرف من هرچی دوست داشتی برا خودت بخر بعدا حساب میکنیم چون فعلا در دسترس نیستی)فدات:زهرای زندگیت

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 17:16 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin