تبليغاتX
دختران خوابگاه


دختران خوابگاه

9/9/99

سلام آمنه جون میخواستم نظرتو جواب ندم ولی چون زز هستم واز زهرا میترسم میگم:آمنه خانم اگه از زهرا بدت میاد انگار که از من بدت میاد تو اصلا چرا در مورد...من نظر دادی حالا اگه میخوای عصبانیتم تموم بشه یه چیزی بنویس و از دلمون در بیار                       قربانت:ساحل

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:53 توسط ساحل| |

سلام زهراوشقایق وبروبچ عزیزاتاق 2:

امروز دقیقا 22 روز از آخرین امتحان وجدایی از بروبچ میگذره بازم حالا امیدی هست که بچه ها رو می بینیم اما بعد ترم 4 چی؟؟!؟؟درسته شاید یادشون تو قلبامون باشه اما دیگه ...

لیلا,سمیه الان میدونم کجایید.حتما سمیه داره به عنوان خواهر شوهرمی رقصه(هه هه هه) ولیلاومرضیه هم اگه توسط سمیه دعوت شده باشند(که فکر نکنم چون سمیه یه کم اقتصادی فکر میکنه) دارند ذوقشا میکنند...وای الهام که امشب تو لباس عروسی میتونم تصور کنم چه قدر زیبا شدی(الهام منو که میشناسی...)

آمنه دوست خارج استانیمون که باید مثل اساتید گرامی هواشو داشته باشیم...آمنهُ منطقی من دلم واست تنگ شده...اشرف خجالتیمون که با شنیدن نام امیر قررررمز می شدببخشید اشرف جون امیر آقا...محبوبه نمیدونم به اینترنت وصل میشی یا نه(منظورم مشکل خط تلفن است)ولی فکر کنم تابستون یه سره پای تلویزیون هستی...شایدم تلفن!!!فاطیما جونم که نمیدونم ترم دیگه در خدمتش هستیم یا نه؟امیدوارم با مصطفی ازززززدواج کنی وبا هم واسه ترم 4 خونه بگیرید خدا را چه دیدی ...نوبتی هم که باشه نوبت میرسه به نسرین جون ...نسرین دلم واسه آبپاشی تنگ شده یادته تو حیاط آموزشکده...حالا خوب بود دفتر ریاست محترمه ومکرمه در طبقهُ سوم بود وگرنه حتما...میشدیم واما شقایق وزهرا که حسابشون جداست واصلا جای صحبت نداره .

قربون همتون بشه الهی البته من نه شوهرای بیچارتون...

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:18 توسط ساحل| |

سلام بروبچ احوالتون؟شقایق وبلاگو به خاطر تو آپ نکردم ها.چون گفتم مشغول درس وکنکور هستی نمی تونی نوشته های ارزشمند منو بخونی در هر حال فردا راحت می شوی.نمی دونم هر کدوم از بچه ها(خصوصا بچه های اتاق 2)چه تابستونی رو می گذرونند راستی امروز خانم میرزایی اومد محل کارورزی من وحمیده کلی حال کردم میدونید که چرا؟امیدوارم بفهمید به خاطر مسائل امنیتی نمی تونم چیزی بنویسم.زهرا جون تو که خوبی ؟؟!؟؟ قربانت

راستی روز زن رو به تموم خانومی های دنیا تبریک میگم (زهرا افتاد که؟!!؟)

دلم واسه لاپلاس ,انتگرال,کوئری,...تنگ شده شما که باور میکنید مگه نه؟تا بعد

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:17 توسط ساحل| |

سلام صد سلام به خواهرا و برادرایی که استغفرالله که به وبلاگ ما تشریف اوردن پایین یه حدود ۲۰ یا ۲۵ تا کلیپ براتون گذاشتم اگه خواستین دانلود کنین.این لینکو به خصوص برا ساحل گذاشتم که هر دیقه می گه تا نصف هاش می ره بعد قطع می شه ساحل حال می کنیا با من رفیقیا

                                           اینم کلیپ های با حال برو حالشو ببر

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:54 توسط ساحل| |

گذشته فریبم می دهد

حال آزارم می دهد

آینده به وحشتم می اندازد

دنیا را نگه دارید

می خواهم پیاده شوم

منبع meshki-range-eshghe.blogfa.com

              عشق یعنی پویش ناب دایمی.به سراغ خستگان روح نمی آید.خسته دل نباش

 

                          خسته شدن و حو صله نداشتن به معنای دوست داشتن نیست

 

       

خداوند خدا پیش از آن که انسان را آفرید عشق را آفرید چرا که می دانست انسان بدون عشق درد روح را درک نخواهد کرد و بدون درد روح بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت 
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:4 توسط ساحل| |

به راههايي که قلبت هدايت مي کند قدم بگذار در مسيري که ديدگانت راهنماييت مي کند قدم بگذار به راه خودت برو و شرابت را با شادماني فرو ببر ولي بدان که براي همه ي اين چيزها خداوند تو را قضاوت خواهد کرد.
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 14:58 توسط ساحل| |

سلام ساحل و زهرا

احوالتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تازه ساحل خانوم مگه حرفی که اون روز بت زدم الکی گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اولش فکر نمی کردم که دلمو برده باشه

یا دلم گول چشاشو خورده باشه

آخه فکر می کردم یه حس یا یه احترام سادس

اما بعدا فهمیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

 

منبع- به خدا منبعشو نمی دونم

                                           ...and nothing else matters

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 14:12 توسط ساحل| |

                               بر تو چون ساحل اغوش گشودم

                               در دلم بود که دلدار تو باشم

                                وای بر من که ندانستم از اول

                                 روزی اید  که دل ازار تو باشم 

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:47 توسط ساحل| |

سلام زهرا وشقایق

نمیدانم از کجا وچگونه شروع کنم از چهارشنبه ساعت 12:30(7/ 4) که همه بروبچ کوله بار بر دوش رهسپار خانه شدند ومن ,زهرا,فاطیما,آمنه ونسرین هنوز هم میهمان خوانسار بودیم اونشب ما 5 تا بودیم وتختهای خالی بچه ها که کمی طول کشید تا به آنها عادت کنیم. آخرین شب اقامت ما در خوابگاه ارسور خودش عالمی داشت از چیپس خوردنمون گرفته تا شاممون که تقجیز بود بلاخره آخرین شب هم گذشت واما پنجشنبه چه روزی بود فاطیما رفت و من وزهرا+آمنه ونسرین وخانواده شان رفتیم سرچشمه تا ساعت 5:30 به صحبت کردن و...گذشت.اما سخت ترین جای کار مانده بودظهرگفتم بچه ها بدون خداحافظی رفتند ولی انگار اونطوری بهتر بود نسرین وآمنه پیش خانواده بودند و منو زهرا تنها نشسته بودیم وهر یک در فکری؟!؟ دلشوره عجیبی گرفته بودم غیر منتظره هم نبود من میخواستم از زهراجدا شوم از زهرایی که جزئی از وجودم بود در سکوت به هم نگاه میکردیم اون چشمها به هم چی میگفتن؟ کاش زمان متوقف میشد همیشه شعر پایینی رو مسخره میکردیم

کاش می شد که نرفت

کاش می شد که بمانیم وبسازیم خانه ای از گل دل

صحبت از رفتن وبیزاری نیست

پای رفتن لنگ است

ولی حالا با تمام وجود این شعرو میخوندم.زهرا قرار بود با ماشین نسرین اینا برود وقتی نسرین اومد وگفت که زهرا بیا بریم قلبم ریخت با زهرا راه افتادیم رفتیم تا وسایلمان را جمع کنیم کاش میتوانستم حالمو توصیف کنم وقتی رسیدیم دیگه طاقت نیاوردم زدم زیر گریه تا حالا همچنین حالی را تجربه نکرده بودم دستام می لرزید وقلبم داشت از سینم میزد بیرون وای آرزو میکردم هیچ کسی سرچشمه نبود آمنه اومد پیشم میگفت :ساحل یعنی اینقدر زهرا را دوست داری ومن میخواستم با تمام وجود فریاد بزنم و بگم اره ...اونقدر زهرا رو دوست دارم که............ .چشمای زهرا هم بارونی بود اما کسی نمی توانست منتظر ما بمونه با آمنه خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین بلاخره از هم جدا شدیم زهرا رفت اصفهان ومنم گلپایگان میگند نباید با گریه جدا شد اما من چطوری میتوانستم گریه نکنم تو ماشین اصلا حالم خوب نبود آروم آروم گریه میکردم وبیخیال نگاههای خانم کناریم بودم.چقدر جاده ها رو لعنت میکردم ...وقتی رسیدم خونه مامانم فکر میکرد حالا من امتحانات را دادم وسرحالم اما.....رفتم تو اتاقم و آهنگی را که خیلی دوسش دارم گوش دادم و باز این اشکها بودند که با خیال راحت میریختند.این شعر را که شهیاد هم خوانده رو اول به زهرا وبعد به شما تقدیم میکنم اما شما هم قول بدید که به زهرا تقدیم کنید:

منی که با شبنم نگات میگرفتم وضو                      دوباره دیدن توواسم شده یه آرزو

میخوام واسه آخرین بار بگیرمت در آغوش              شاید که اینبار غم عشق بشه واسم فراموش

واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه                    نیستی اما دوست دارم هنوزم که هنوزه

غم غربت چشات مثل غروب دریاست                     نشسته در نگاه من یه دنیا عشق والتماس

بد جور دلم تنگه واست میخوام که باز ببینمت           ستاره سهیلمی از آسمون بچینمت

خب حالا نوبت رفیق شفیقم شقایق که نمیدونم روز آخر....................... .شقایق این سه نقطه ها خیلی حرف توشه ها؟؟؟راه یافتن به مسابقات کشوری را به خودت و بازم خودت وهمه تبریک میگم.امید وارم نتیجه خوبی بگیری

شقایق اصولا چون کینه تو قلبم جایی نداره واسم مهم نیست که اون روز چی گفتی چون واسه من مهم خودمم که اونی نیستم که تو فکر میکنی .

راستی زهرا خیلی ناراحت شدم وقتی الان میخواستم کانکت بشم فهمیدم یاهو مسنجر ندارم بنابراین منتظر ایمیلم باش.

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:43 توسط ساحل| |

اگر يه روز بغض گلوت رو فشرد.خبرم کن بهت قول نميدم که ميخندونمت ميتونم باهات گريه کنم.

اگه خواستي يه روز در بري خبرم کن قول نميدم که ازت بخوام وايسي ميتونم باهات بيام.

اما:اگه يه روز سراغم رو گرفتي وخبري نشد سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم.

(با شماهام  ساحل و شقایق و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 7:46 توسط ساحل| |

بازم سلام ساحل و شقایق (بابا مسابقه علمی)

 

نگاهم کرد

            در نگاهش هزار شور عشق  را یافتم 

نگاهم کرد

               پنداشتم دوستم دارد 

نگاهم کرد

                  دلم را به او بستم

نگاهم کرد

              ولی بعدها فهمیدم

                                     فقط

                                         نگاهم کرد  

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 6:5 توسط ساحل| |

وقتی حس تنهایی به سراغم می اید مثل برگ خشکیده ای در باد می گذارم ذهن مرا به هر کجا می خواهد ببرد .گاهی صحنه ای در برابر دیدگانم ظاهر می شود زخمی بر عاطفه. ان زمان انگار در من برف می بارد.مثل گل یاسی می شوم که در نیمه خوابش ناگهان تگرگ باریده و خواب زده شده است درباره این تصویرها چیزی نمیتوان نوشت بعضی وقتها خاطره های خاموش قشنگترند . همیشه که نباید کلمات را میانجی کنیم . قطره های اشک گاهی پر از حرفهای نا گفته اند...

سلام ساحل وشقایق (بی وفا)

دلم خیلی براتون تنگ شده برای شما برای بچه ها برای خوابگاه ارسور و برای همون اموزشکد مون

                تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم و پنداشتیم عشق هزاران سال می پاید....

خوانسار دلم برای همه قشنگی هات تنگ شده....

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:40 توسط ساحل| |

در حیرتم از سلام این مردم پست

این طایفه ی مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به خطا

تا مرد به عزت ببرندش سر دست

 

منبع:دوست خوبمون سعیده خانوم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:34 توسط ساحل| |

و عشق صدای فاصله هایست صدای فاصله هایی که غرق در ابهامند.
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:32 توسط ساحل| |

زمانی که آه کشان می گویی:

عزیزم تو همه چیز زندگی منی،

و او مهربانه در گوشت زمزمه می کند:

محبوب من، ما تا ابد از آن هم هستیم،

حتم داشته باشید

که یکی از شما،دروغگویی کثیف است.

 

منبع:goddeath.blogfa.com

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:33 توسط ساحل| |


Design By : Night Skin