تبليغاتX
دختران خوابگاه





















دختران خوابگاه

9/9/99

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را "کشف" کند,
زیبایی هایش را بیرون بکشد …
تلخی هایش را صبر کند…
آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند؛
یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توستــــــــــــــ

+نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت14:58توسط شقایق | |

سلام بچه ها

من بعد یه سال اومدم...

ساحل پست رو خوندی حتما یه پست بزار.

اگه بتونم بیشتر وبلاگ رو آپ می کنم


فعلا خدافظ

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت18:49توسط شقایق | |

 

                    به که باید گفت این حال عجیب؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت13:8توسط ساحل | |

خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ای ، بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت0:49توسط شقایق | |

گاه با خود می اندیشم که اگر نبودی هرگز عطر چای فضای خانه ی مان را پر نمیکرد

و هرگز باغچه ها رنگ بهار را به خود نمی دیدند

گاه با خود می اندیشم که اگر برای یک لحظه نوازش دستانت را بر گیسوانم محروم می کردی

هرگز اینگونه عاشق نمیشدم 

مادرم روزت مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت2:2توسط شقایق | |

طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده

یه ... "آه ! ... خداحافظ" ... یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه ِ من ، پشت ِ پنجره پژمرد

 

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو

یه لحظه .. فقط یه "آه" ، همجنس ِ شکفتن شو

از روزن ِ این کنج ِ خاکستری ِ پرپر

مشغول ِ تماشای ویرون شدنِ من شو

 

برگرد ، به برگشتن ، از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش ، یه گریه مرورم کن

از گـُرگـُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی من سوز

پرواز ِ رهایی باش ، به ضیافت دیروز

 

به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد

لحظه ، آخر ِ لحظه ، شب عاقبت ِ شب شد

آغوش ِ جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدنت حرف ِ نقطه چین ِ پایان بود ...

+نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت12:17توسط شقایق | |

سام علیک الان که دارم می تایپم تو سایت دانشگاهم از کلاس مزخرف سیستم های خبره اومدم بیرون کلی سر استاد و خوردم سر اینکه چه پروژه ای بردارم....راستی دوستان دلم برای نت واقعا تنگیده اما اراک اونقدر سرم شلوغه که اصلا وقت ندارم برم کافی به قول رفیقم چرا دروغ می گی بگو پول ندارم...خب دانشجویی به نظر من یعنی فقرررررر مگه نه؟

+نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت17:45توسط ساحل | |

چیزی به یاد نمی آورم
 نه از دندان های شیری خاک شده
 پای درخت سیب و
 نه از مشق های دو خط در میان عید و
 نه از شکاف های جمجمه ام
 صفحه ی سیزده از فصل چهارم تقویم کدام سال سیاه بود ؟
نمی دانم
 فقط بعد ها شنیده ام
 که یک نفر آمده با دست های پر از گچ
 و روی تخته سیاه خیابان
کروکی اقبال مرا کشیده و رفته است
 و بعد ها از عابرین سوال کرده
 من آن روز
 با شاخه گلی شکسته ، گوشه ی لبهام
 سراغ تو را با لهجه ی کدام پرنده گرفتم
 دیگر چه فایده
 که خیره بمانم به سپیدی این سقف ؟
 من که چیزی به یاد ندارم
 جز اینکه به احتمال قوی
دیری است با له شدن الفت گرفته ام
 و دیگر کسی صدای کشیده ای که حتی شبیه نام تو باشد
 از میان لب های من نشنیده ست

+نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت14:15توسط شقایق | |

پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
 دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گلی
آفریده شده بود
 که منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
 و چه خوشبختی پاک
 در نگاه من و او می خندید
 وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
 اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
 اینک این کوه بلند

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت0:33توسط شقایق | |

دستها بالا بود

هر کسی سهم خویش را میطلبید

سهم هر کس که رسید

داغتر از دل ما بود

ولی...

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ!

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی

شاید از وسعت ان بود

که بی پاسخ ماند...................

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت22:47توسط شقایق | |

می آیم

به درگاهت

با اشک ... با کوله باری که جز گناه و شرمندگی چیزی به بر ندارد

و تو ... سخاوتمندانه بخشش می کنی

سبک می شوم ...  می روم

و هنوز اندکی نگذشته

باز می گردم

در پی طلبی دیگر ... در پی بخششی دیگر

و تو...

خدایا

   خوش به حالت

                       ... چه صبری داری

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت3:9توسط زهرا | |



  و آنگاه روز خواهد شد
     زمانی که بیاد آوری
     که تو
     موجودی کامل هستی .
     و آنگاه روشنایی را
     در آغوش می کشی
     تو
     نور خواهی شد
     پر از ستاره های روشنِ شبهای مهتاب
     بسان ماه
     در شبهای تاریک وجودت
     نور افشانی خواهی کرد
     بنگر که این درهای بسته
     یکی یکی
     با کلید مخفی ات
     باز می شوند و
     تو
     ناگهان بدنیا می آیی
      – آسمانی و پاک –
     با دستانی روشن و نورانی
     سلام
     تولدت مبارک !
     باید امشب
     روز را
     به مهمانی درهای بسته ببریم
     امشب دستت را
     در دستان خوشه پروین بگذار
     و تا دب اکبر ره بسپار
     امشب باید سقف اتاقت را
     از ستاره بپوشانی
     وقتش رسیده
....



دست‌هایت را به من بسپار
تا زیباترین شعرهای هستی را در میانشان بگذارم ...

غم‌هایت را به من بگو
تا شیرین‌ترین شادی‌های دنیا را در عوض با تو تقسیم کنم ...

نگاهت را به من بسپار
تا رهگذار دیار روشنایی‌اش کنم ...

قلبت را به من بسپار
تا آبشار روح بخش حیات را در آن جاری سازم ...

فکرت را به من بسپار
تا رویاهای شیرین فردا را برایش متجلی سازم ...

اما یأست را به گور بسپار
تا هر دو فقط به روزهای روشن چشم دوزیم .



+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت0:17توسط شقایق | |

سراپا خیس

از عشق و باران

 در پاسخ شان چه خواهی گفت

اگر بپرسند

آستینت را

کدام یک تر کرده است؟...

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت1:15توسط شقایق | |

ای صمیمی ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت23:56توسط شقایق | |

درشكه اي ميخواهم سياه

 

كه ياد تورا با خود ببرد

 

يا نه ... نه

 

ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد !

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:7توسط زهرا | |


به نگاه گرفته ات ای دوست
می توان اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت23:9توسط شقایق | |

نومید، کلافه، سرگردان،
جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده
دشنام می‌دهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟
نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همه‌ی ما
در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم
و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت1:11توسط شقایق | |

معجزه اگر بشود
            خطای دید می نامیمش
 معجزه اگر نشود
          خطای دید می نامیمش
و همان جدال همیشه
 بر سر نیاز های بی پاسخ
و همان جدال همیشه
 بر سر عقل و دل و علم و توهم!

بیچاره انسان!

این جدال را پایانی نیست....
به کارهایت برس!
 شاید... روزی... بی خبر ...مرگ
                                سرا غی از تو بگیرد!
شاید... روزی... بی خبر ...عشق ....

                                       به کارهایت برس!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت0:24توسط ساحل | |

ســـــــلام...خوبین بروبچ؟امروز در تاریخ 3 ماهه ی تابستون من یه روز خسته کننده و البته هیجان انگیز بود...صبح my home به نیت دانشگاه ترک کردیم...دلم بدجوری شور میزد...فکر اینکه کارنامه رو بهم بدن و چیزای بد بد توش ببینم حالم ناخجسته می کرد(چون از طریق سایت فقط نمره جند درس اعلام شده بود) خلاصه بگذریم که تا رسیدم پای میز آقای مدیر گروه و دیدن کارنامم چی بهم گذشت اما خــــــــــــــــــــــــب خیلی خیلی به خیر گذشت چون درسی که 200% درصد گفتم می افتم و نمره ی خوبی آورده بودم...البته از افتادن نمی ترسم اما از یه چیز دیگه می ترسیدم که سر رفیق بیچارم اومده بود و کلــــی بهش خندیدیم بله مشروووووووووووووووووووووووووووووووووطیت.....منظورم دوران مشروطیت نبودا یه چیزی بالاتر از اون...خلاصه رفیقم که کلی آتو از ما داشت و جلو بچه ها واسه مزاح اونارو بیان می کردند امروز جرات نداشت سر به سر من بذاره چون سریع بهش می گفتم احوال خانم مشروطی چند رقمیه(البته فقط وا3 شوخی و نه مسخره) آقا رفتیم بانک واسه واریز پول...سر صبر نشسته بودیم تا نوبتمون برسه که یهو یه خانمه مثل رغد و برق 420 ولت کنار من ظاهر شد و گفت: قصد داره چکشو نقد کنه اما صندوقدار ازش کارت شناسایی می خواد، بهم گفت می تونم لـــــــــــــــــــــطف کنمو به جاش چکو نقد کنم یه نگاهی به مبلغ چک انداختم 2 میلیون تومن بود یه نگاهیم به رفیق شفیق فرمودم که خودشو زد به کوچه علی چپ(که آخرم من یکی نفهمیدم کدوم کوچه و خیابونه) فهمیدم بله با این حرکت فاز داده که مختار خودتی....گفتم خانم شرمنده من به اندازه کافی مشغله دارم ...شروع کرد آیه نازل کردن...منم قبول کردم...خلاصه چکو نقد کردمو بهش دادم....اما بعد وقتی موضوع به بچه ها گفتم متهمم شدیم...آقا سرتونو درد نیارم اگه تا 2-3 ماه دیگه از من خبری نشد......کمپوت یادتون نره باشه؟!؟!؟!؟منم سعی می کنم اونجا واستون نامه بنویسم...راستی یه موضوع خنده دار دیگه...فعلا تو خماریش بمونین یه شیطنت کردم امروز که نزدیک بود دودمانمو به باد فنا بده(آخه با مدیر گروهم آدم شوخی می کنه اوووووووووونم با این)

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت23:16توسط ساحل | |

 

 ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
 من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
 با خیالت می دهم پیوند تصویری
 که قرارت را کند در رنگ خود نابود
 درد را با لذت آمیزد
 در تپش هایت فرو ریزد
 نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
 چشم می لغزید بر یک طرح شوم
 می تراوید از تن من درد
 نغمه می آورد بر مغزم هجوم

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت4:31توسط شقایق | |

بی تو خاکسترم...بی تو... ای دوست

اما من آن خاکستر هم نیستم

که شاید روزی امید بر دمیده شدن در آن باشد

و آتشی پنهان دوباره از آن سو سر برآورد

و دگر بار شراره های رقصانش را بدست باد بسپارد

و زندگی از سر گیرد

اما من آن خاکستر هم نیستم...

بی تو...ای دوست

حتی

مرده ای که امید نُشوری هست

به روزی که  تنها، دانای جهان می داند

حتی آن نیز نیستم

خواستم بگویم...هیچم

اما هیچ هم نشانی است از چیزی که هست

ولی نشان از نبودن دارد

من هر آنچه هست اما نیست نیز، نیستم

بی تو...بی تو... ای دوست...!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:2توسط ساحل | |

هر که هستی باش اما کاش...
نه جز اینم آرزویی نیست
هر کسی هستی باش اما باش.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت1:50توسط شقایق | |

تو رفتی وبی تو

تمام خاطره هامان

ز مرگ می نالند!

 

 و اشک های زلالم

ز چشمهای سیاهم

هنوز می بارند!

 

تو رفتی و بی تو

سحر شد و تکرار

اذان شد وافطار

 

و چای داغ

و دو خرما

که نذر می دادند!

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت2:0توسط ساحل | |

امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
 چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
 ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
 تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
 مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
 ای خدا، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت0:46توسط شقایق | |

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت1:11توسط شقایق | |

مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.
گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند.
اما همین که مطمئن شدند ، مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند.

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت1:50توسط شقایق | |

 این روزها با هرکه دو ست می شوم

 احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم

که دیگروقت خیانت است.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت23:38توسط ساحل | |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!
دکتر شریعتی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت23:8توسط زهرا | |

خیلی وقت بود که دیگه واسه شروع دوباره انگیزه نداشتم انگار  سرنخ این وبو گم کرده بودم که چهارشنبه با دیدن بچه ها دوباره پیداش کردم...روز خیلی خوبی بود من با بچه ها دوباره مثل قدیم دور هم بودیم گل گفتیم و گل شنیدیم...اخلاق بچه ها هیچ تغییری نکرده بود و این کلی بهم حال داد.

راستی امشب یه چیزی رو کشف کردم بین خودمون باشه ولی فهمیدم آدم بی شعور دوروبرمون خیلی ریخته شرمنده اینقدر رک میگما اما خب می گم تا بدونید که به ظاهر آدما اصلا اعتماد نکنید خصوصا جنس خبیث مخالفو.....حالا از ما گفتن و از شما نشنیدن.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت0:4توسط ساحل | |

وامانده و درمانده تر از من...

مي شناسي اي دوست؟

من نه دانا هستم .

نه زاهد.

ونه عاشق پيشه.

جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ.

رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ.

من دلم مي خواهد...

دلم ميخواهد...

كه جدا باشم از اين بدكاره.

هرچند...

ميدانم كه جدا از او من...

من...

دگر من نيستم.

مي داني؟

سنگ،بهتر ز من است.

به چه تشبيه كنم؟

شايد كه به اين دل

قطره اي نور بتابد از يار.

كه مگر

راه نجاتي بنمايد من را.

مي داني؟

بي سوادم،جاهلم،نادانم

به پريشاني خود معترفم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت0:30توسط شقایق | |