تبليغاتX
دختران خوابگاه







دختران خوابگاه

8/8/88

عزیزکم تولدت مبارک

سلام دوستای گلم....خیلی دلم هواتونو کرده بی معرفتا!

امروز تولد نسرین جونمونه با تموم وجود بهش تبریک میگیم....

می خواهمت  چنانکه  شب  خسته  خواب را        می جویمت چنانکه لب   تشنه    آب  را

محو توام   چنانکه ستاره   به چشم    صبح          یا   شبنم    سپیده دمان    آفتاب        را

بی تابم     آنچنانکه     درختان    برای  باد           یا  کودکان خفته به گهواره        تاب را

بایسته ای     چنانکه   تپید ن    برای    دل          یا     آنچنانکه   بال   پریدن   عقاب  را

حتی      اگر    نباشی     ،    می آفرینمت           چونانکه   التهاب  بیابان     سراب    را

ای خواهشی   که   خواستنی تر  ز  پاسخی         با  چون تو پرسشی چه نیازی جواب را...

عزیزم جشن میلادت مبارک...ایشاالله 100 ساله بشی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:58 توسط زهرا |

یاد دوست

یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما
یاری که در کشکش گردابهای غم
 او بود و دست بسته او دستگیر ما
 یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما
 صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما
فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما
 آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما
آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما
ای شط ره رونده تو ایینه ای بگیر
 بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما
می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانهه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما

 

دوستای گلم عیدتون مبارک

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:23 توسط شقایق |

چرا نمی تونم بشناسمت...

پشت کردم

به تو

              به قانون مضحک زندگیت!

که خودت را

                    و من را روزها با آن به سخره گرفتی!

دوست داشتن را میدانستی 

 در فاصله ها 

                              اما!

اکنون که فاصله ی ما هزاران سال نوریست!

تا ابد دوستم خواهی داشت

                           لابد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:31 توسط ساحل |

... من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه...
...در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است ، که مرا می خواند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:31 توسط شقایق |

يكي دو روزيه كه چشمات به آفتاب باز شدن

حالا ديگه شروع داستان توئه

مادر و پدرت مثل پاسدار

ديگه دور و بر تو اند چشم به آسمون به خدا

ميگن اينو كه بچه سالمه

تو دورش كن از هرچي ظالمه

گريه مي كني مي دونم من شير بهونست

اشك تو واسه ورود به اين زمونست

تو نه ماه رو تو تاريكي سر مي كردي

بدوني كجايي همين الان بر مي گردي

تو فردا درياي دردا رو درياب

تنهاي تنها هستي تو

بدون اينو پس

تا وقتي رفتي به سمت سختي

يا درگير هستي تو دست تقدير

بعد مي فهمي فردي زخمي غمگين تسليم هستي

 

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي

بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي

 

اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته

اگه دختري مي موني توي فضاي بسته

حرف ياس حالا به حقايق وصله

تولد تو فقط واسه بقاي نسله

پس بهت همينو ميگم و ميرم

كه اين رسمه زمين بي رگ و بي رحم

يه چيزي داري مي بيني و ميگي عاليه

اينجا عصر ادماي ديجيتاليه

هركي مياد واسه كمك دست بگيره

فردا مي خواد چند برابرشو پس بگيره

گريه ها واست همه واسه رياست دوستي كرد

قبل گريه داشت پياز پوست مي كند

ما مي خوايم گلوي همو با حرص بدريم

انگار طلب داريم از همديگه ارث پدري

تو نمي توني چيزي بگي بابايي بخونه

گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه

 

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي

بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي

 

منو ببين كه پر حرف چهرم

گلوم مي سوزه از  مزه ي تلخ شعرم

گوش بده حالا كه توي اوج حرفي

به خدا نمي خوام بدم به تو موج منفي

ولي بدون كه خيلي زود پير ميشي

توجه كن كه خيلي زود دير ميشه

عاقبت تولد تو اجل مي دوني

چرا واسه بزرگ شدن عجله مي كني

معصوم و زيبايي با دل پاك داري اميد

مثله ماهي قشنگ تو آكواريومي

تو كاش بدوني كه پاك بموني

وجود خودتو ذره هاي خاك بدوني

چه تو روز روشن و چه اسمان تاريك

به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري

توي دنياي پر درد و خشونتي

ولي حالا كه اومدي پس خوش اومدي

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:52 توسط شقایق |

!؟!؟!؟

تو ماه را بيشتر از همه دوست داشتي...
و حالا ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما...
اين ماه
با هيچ دستمالي از پنجره پاك نمي‌شود...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:9 توسط ساحل |

بازم یه روز خوب

شنیدم دوسم نداری

پشت هم هی بد میاری

تو شدی ازم فراری

خیلی وقته منو تنها می ذاری

سر هر قول و قراری

بهونه برام میاری

آخره چشم انتظاری

خیلی سخته بگی حرفی نداری

 

دنیای عجیبیه، تو سر هر آدمی یه فکریه، فکری که به نظر تو شاید جالب نباشه به نظر   یکی دیگه جذابه، کاری که به نظر تو مضحک و بی کلاسه به نظر یکی دیگه ... از این حرفا که بگذریم می رسیم به خونۀ آقا کلاغه اِ اِ اِِ ببین هنوز به خونش نرسیـــــده...کاش کلاغ قصۀ هممون سالم به خونش برسه...بازم دوست دارم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:44 توسط ساحل |

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:7 توسط شقایق |

یه مدت آدم شده بودم...اما نموندم.

می بخشم اما فراموش نمی کنم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:49 توسط ساحل |

......................

اعصابم خیلیییییییییییییییییییی خورده... درس نمی خونم... 27 دی امتحان دارم اما لای کتابامم باز نکردم...........................................................اونوقت میگه چته اینقدر عصبانی هستی.....؟..اَه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:21 توسط ساحل |

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند
بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند.
بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند.
بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند.
بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند.
بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند .

.آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند .

.................تو دوست واقعی باش ........................

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:50 توسط زهرا |

غمبار عشقتو رو دوش می کشم...

پا پس نمی کشم...

با این خیال پوچ که چشمهای تو دیوونه ی منه...

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:50 توسط ساحل |

دوست داشتن هنره...

دنیا پر از آدماییه که فراموش می کنند، می بینند و می گذرند، لبخند می زنند اما نمی دونند به کی و برای چی؟؟؟سرشون شلوغ می شه و نمی دونند سهم بزرگی از زندگی اونا همین آدماییه که گاهی اوقات حتی وقت ندارند ببیننشون،اما اگه تونستی آدما رو، دوستاتو، کسانی که روزی روزگاری تمام فکر و ذهنت یا حتی گوشه ای از ذهنت رو به خودش اختصاص داده رو بیاد داشته باشی هنر کردی...هر چیزی، هر کسی که روزی گوشه ای از ذهنت رو مشغول کرده  ارزش داره که همون گوشۀ ذهنت بیادش باشی.

بیادتونم و تا ابد دوستتون دارم.....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:26 توسط ساحل |

زهرا جآنم تولدت مبارک...

 

زهرا جآنم سلام

صبحگاهان که غنچه تو پديدار شد ، چشم فلک از ذوق اشک شوق ريخت و تو را در

 آغوش گرفت . تولدت مبارک .

 زهرا جآن دوست عزیزم تولدت مبارک

 عزیزم.دوست مهربانم تولدت را تبریک میگم .امیدورام که همیشه خوش و پیروز

 باشی و انشاءالله تولد ۱۲۰ سالگیت را بهت تبریک بگم.

خوب زهرا جآن چه خبر از ۲۱ سالگی خوبه خوش میگذره دوستش داری؟؟؟

آهان راستی زهرا جآنم یه چیز دیگه یادم اومد ....

شروع کلاسهای دانشگاه خانم مهندس خودم را هم تبریک میگم .واقعا که ایشاالله همیشه

 مثل الان تبریک تو تبریک باشه .عزیزم دوست دارم و بازم تبریک میگم .چقدر دلم

واست تنگ شده از همین جا میبوسمت و بازم تبریک میگم.

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه مثل امروز باشی خوشحال خندون

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:16 توسط نسرین |

مبارکهههههههههههههههههههه

خانوم مهندس بهت تبریک می گم!گل کاشتی

زهرا اگه فکر کردی می تونی شیرینی ندی کور خوندی

حالا همه با هم دس دس دس...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط شقایق |

زهرا جآنم بازم تبریک میگم...

 

زهراجآن یه بار دیگه قبولیت در دانشگاه جهاد اصفهان را حسابی تبریک میگم .

امیدوارم همیشه خوش و پیروز باشی و خدا پشت و پناهت باشد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:58 توسط نسرین |

صـدای خـنده مـرگ را بـه یـاد دارم

و حـال بـعد از 10سـال مـن بـه آن مـیخندم

فـرصت زندگی بـرایم کـافی بـود وحـتی زیاد،

مـن  اینبارآماده ام.....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:18 توسط زهرا |

زهرا جآن حسابی تبریک میگم...

 

سلام به تمام دوستای گلم بخصوص شقایق ساحل زهرا...

دلم واسه همتون تنگ شده...

کجائید بابا حالا من نیستم شما دیگه چرا؟؟

ساحل جون کجایی ازت بی خبریم؟شقایق جون تو کجایی خانم مهندس خودم؟ 

 البته ببخشید تقصیر منه نشده هنوز بهتون زنگ بزنم ولی شما مثل من کم لطف نکنید

 و لااقل وب را زود به زود آپ کنید و همه ی بچه هامون را بخصوص منا

 خوشحال کنید ...

باور کنید من همه اش به یادتون هستم واین چند وقت کارت نداشتم ونمی تونستم بیام .

ولی حالا به خاطر زهرا جآن هم که شده اومدم تا حداقل پیام تبریکی واسش بنویسم.

 زهرا جآن حسابی بهت تبریک میگم .

واقعا روسفید و خوشحالمون کردی .نمی دونی چقققققققدرخوشحال شدم انگار که

 خودم قبول شده باشم .آفرین دست مریضا حقا که زهرا نابغه ی خودمی...

امیدوارم که اول که هرجایی میخواهی وصلاحه قبول بشی و دوم اینکه این قبولی

 آغاز موفقیت های پی در پی ات باشه و در تمام مراحل زندگیت موفق باشی و

 ما را هم از دعای خیرت بی نصیب نکنی...

پارسال که شقایق جوون قبول شد و خوشحالمون کرد امسال هم زهرا جآن .انشاءالله

 دیگه نوبتی هم باشه نوبته ساحل جوونمونه ساحل جوون .اجازه میدی بعد شما هم نوبت

من باشه؟؟؟

امیدوارم که همه خوش و سلامت باشید و به هر آنچه می خواهید برسید.دوستدار و

دلتگ همیشگیتون هستم موفق باشید...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:55 توسط نسرین |

غم نیست

آنچه میآزاردم

نبودنی سبک بال است

بودنی در کنج لحظه های هیچ

من دل باخته افسانه ای هستم

که گویا قهرمانش را سر بریده اند

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط زهرا |

به اوج بودن می رسانمت، ای دوست!

ای دوست، دستان کوچکت را به من بسپار
من تو را به اوج خواهم رساند
غم را گوشه ای از ذهنت خاک کن
من تو را به اوج خواهم رساند
روزی به من گفتی
آنقدر در افکارم مشکلات را بزرگ کردم
که دگر در آن افکار جایی برای من باقی نمانده است
دستان کوچکت را به من بسپار
قسم می خورم
این آخرین شب بغض هایت باشد
آخرین شب از گریه های شبانه ات
آخرین شب از به خاطر آوردن عقده های سر بسته ات
تامل نکن، دستت را به من بده
تو را به اوج خواهم رساند
تو را به تو پس خواهم داد...
من تو را می بینم...
تو را درک می کنم...
تو را بیشتر از خودت باور دارم...
فقط مرا باور داشته باش...
اعتماد کن!
تو را به اوج خواهم رساند...به اوج بودن...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:24 توسط شقایق |

می نویسم تا رعشه های اندوه از وجودم جدا شوند...
می نویسم تا نفرتم از هر آنچه که رنگ و بوی حیوانی دارد کاسته شود...
می نویسم...
من از اینگونه زیستن این مردم ، خدایا خسته ام!
از اینگونه خواستن هایشان...
از این گونه اسیر خود نگه داشتنشان...
از این گونه ترحم هایشان...
همه ی شهر غم آلود است بسان دل من
شب هایش بدون ماه است مثل چشم من
اتاق تاریک است...
100 بار مردن به از اینگونه با خشم و نفرت زیستن است.
من برای تو می نویسم ای دوست!
آیا صداهای گوش خراش وجدانم را می شنوی؟؟؟
همه اش به خاطر توست...من هم مثل تو خوی حیوانی گرفته ام!
آری ، اینجا همیشه خزان است
و مردمش آدمیانی ابله ،نفرین شده و پست
اینجا سرزمین نفرین شده هاست
صدای گریه ی نوزاد و خنده ی زنی را می شنوم
آن مرد و زن را باید به سنگلاخ کشید
چون پای یک نفرین شده ی دیگر رو به این دنیای نفرین شده باز کردن...
لعنت به تو ای تقدیر...
لعنت...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:53 توسط شقایق |

ديگر هيچ چيز اهميت ندارد
نه اين روزهايي که مثل برق و باد مي گذرند
نه اين ثانيه ها
نه آدمهايي که از کنارم با تبسمي عبور مي کنند
و نه خاطرات گذشته
قصد دارم همه چيز را خاک کنم تا به ابد
آنوقت هست که آزاد خواهم شد...
خاک مي کنم و مي گذرم
با آهي سرد مي گذرم
با تبسمي تلخ مي گذرم
با اشکي يخ زده مي گذرم
فکر سرد خاطرات خاکستري درد را به تمام تنم مي اندازد...
رعشه اي سخت...
چقدر سخت است دل کندن از خاطرات گذشته و دل نبستن به روزها و آدمهايي که مي داني
يک روز
به آن خاطرات خاکستري اضافه مي شوند...
رسيدم ته خط...
شروع خط بعدي کجاست؟؟؟

 

مثه مردن مي مونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:14 توسط شقایق |

تقدیم به هیچکس

مدت هاست که از تو خبري ندارم
مدت هاست که نيستي و فقط قلبم مي زنه
يادش بخير!
وقتي چشمم به چشمت مي افتاد قلبم تند تند مي زد
اما الان مدت هاست از اون روزها مي گذره...
نه خبري از اون تپش هاي تند قلبم هست
و نه تو...
تو که رفتي اونم آروم شد!
ولي خيلي خوبه که همه چيز تموم شد
الان ديگه قلبم پليدي و نفرت رو تو وجود آدما تشخيص مي ده...
اصلا واسه اينکار ساخته شده...سازنده ش هم تو بودي...
توام برو خوش باش...
بي من خوش باش...
من با خاطرات گذشته مان خوشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:29 توسط شقایق |


«دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچ کسي نيست

که در بيشه ي عشق

قهرمانان را بيدار کند...»

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط شقایق |

شقایقم تولدت مبارک

 

 

 

 

نگاهم کن...

آرام آرام می آید،

تولد دختری از جنس نور

تولد عشق...

آری یادم هست

آن روز که چشم به دنیای پوچ آدمها باز کردی

چشمان تیرۀ من به دنبال نگاه زیبای تو بود

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار می دانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

شب تولد تو بود و من

ترانۀ طپش های قلب عاشق خویش را

تقدیم سالهای تنهایی تو میکنم

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:36 توسط ساحل |

هی شقایق نمی خوای یه حرکتی بکنی جیییییگر

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی

گیرم تا دنیا دنیاس بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود

منو به کی فروختی اون ازما بهترون بود

می خوای بیا ولی حیف، حیف دیگه خیلی دیره

حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم

اینو می گم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

غرورتم شکستم به چیت داری می نازی

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:14 توسط ساحل |

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرادر خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی مرگ ، نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتم  چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با غم رها کردند

همه خود ، درد من بودند گمان کردند که همدردند

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:54 توسط ساحل |

تولد تولد تولدت مبارک...

 تولد تو تولد همه خوبیهاست

 

تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی

 

تولد گذشت

 

تولد مهربانی

 

تولد فداکاری

 

تولد همه پاکیها

 

تولد احساس

 

تولد دوست داشتن

 

تولد خوشبختی

 

تولد امید

 

تولد ارامش

 

تولد یک فرشته

 

تولد یک زیبایی

 

تولد بهار

 

تولد زلالی دریا

 

تولد عشق

 

تولد یک انسان به تمام معنا واقعی

 

تولد تمام روزهای قشنگ زندگی

 

تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند

 

و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده...

 

دوست عزیزم ساحل جون تولدت را حسابی تبریک میگم و آرزوی موفقیت و پیروزی و

 

شادکامی برات دارم به امید دیدار....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:18 توسط شقایق |

ساحل جووووووووونم تولدت مبارک...

 

با هفت تا آسمون پر از

               گلای یاس و مریم

                         با صد تا دریا پر عشق

                                         و اشتیاق و پولک

                                                      فقط میخوام بهت بگم

                                                                      تولدت مبارک !

 

ساحل جوووون عزیزم تولدت مبارک

 

امیدوارم در تمام های سالهای زندگیت موفق و پیروز باشی وانشاءالله امسال نیز از سالهای

 

پیشت موق وپیروزتر باشی و به هر آنچه می خواهی برسی ...

 

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک

 

بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک

 

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن

 

نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من

 

دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی

 

گل  باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:35 توسط نسرین |

عزیز دلم تولدت مبارک...

 

صبحی بهاری

اشکی چکید بر زمین

 

اشکی از چشمانی کوچک

 

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

 

هر چند تصویری نیست

 

حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود

 

می شنوم

 

از همه سو می گویند:

تولدت مبارک

ساحل زندگی من سلام

عزیزم تولدت مبارک .تولدت مبارک . تولدت مبارک

خورشید تابانم تویی

 عشق پریشانم تویی

 آبی آسمانم تویی

 رنگ بی پایانم تویی

 همدم تنهایی من یار و غمخوارم تویی

 یار همیشگی من عشق و دنیایم تویی

 گر نباشی من نیستم

 چون که هستیم تویی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:38 توسط زهرا |