|
سلام بچه ها من بعد یه سال اومدم... ساحل پست رو خوندی حتما یه پست بزار. اگه بتونم بیشتر وبلاگ رو آپ می کنم فعلا خدافظ
به که باید گفت این حال عجیب؟
خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ای ، بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.
گاه با خود می اندیشم که اگر نبودی هرگز عطر چای فضای خانه ی مان را پر نمیکرد و هرگز باغچه ها رنگ بهار را به خود نمی دیدند گاه با خود می اندیشم که اگر برای یک لحظه نوازش دستانت را بر گیسوانم محروم می کردی هرگز اینگونه عاشق نمیشدم
طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده یه ... "آه ! ... خداحافظ" ... یه فاجعه ی ساده خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد یه سایه شبیه ِ من ، پشت ِ پنجره پژمرد ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو یه لحظه .. فقط یه "آه" ، همجنس ِ شکفتن شو از روزن ِ این کنج ِ خاکستری ِ پرپر مشغول ِ تماشای ویرون شدنِ من شو برگرد ، به برگشتن ، از فاصله دورم کن یه خاطره با من باش ، یه گریه مرورم کن از گـُرگـُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی من سوز پرواز ِ رهایی باش ، به ضیافت دیروز به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد لحظه ، آخر ِ لحظه ، شب عاقبت ِ شب شد آغوش ِ جهان رو به دلشوره شتابان بود راهی شدنت حرف ِ نقطه چین ِ پایان بود ...
سام علیک الان که دارم می تایپم تو سایت دانشگاهم از کلاس مزخرف سیستم های خبره اومدم بیرون کلی سر استاد و خوردم سر اینکه چه پروژه ای بردارم....راستی دوستان دلم برای نت واقعا تنگیده اما اراک اونقدر سرم شلوغه که اصلا وقت ندارم برم کافی به قول رفیقم چرا دروغ می گی بگو پول ندارم...خب دانشجویی به نظر من یعنی فقرررررر مگه نه؟
چیزی به یاد نمی آورم
پشت این کوه بلند
دستها بالا بود
می آیم به درگاهت با اشک ... با کوله باری که جز گناه و شرمندگی چیزی به بر ندارد و تو ... سخاوتمندانه بخشش می کنی سبک می شوم ... می روم و هنوز اندکی نگذشته باز می گردم در پی طلبی دیگر ... در پی بخششی دیگر و تو... خدایا خوش به حالت ... چه صبری داری
غمهایت را به من بگو نگاهت را به من بسپار قلبت را به من بسپار فکرت را به من بسپار اما یأست را به گور بسپار
سراپا خیس از عشق و باران در پاسخ شان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟...
ای صمیمی ای دوست
درشكه اي ميخواهم سياه كه ياد تورا با خود ببرد يا نه ... نه ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد !
نومید، کلافه، سرگردان،
معجزه اگر بشود بیچاره انسان! به کارهایت برس!
ســـــــلام...خوبین بروبچ؟امروز در تاریخ 3 ماهه ی تابستون من یه روز خسته کننده و البته هیجان انگیز بود...صبح my home به نیت دانشگاه ترک کردیم...دلم بدجوری شور میزد...فکر اینکه کارنامه رو بهم بدن و چیزای بد بد توش ببینم حالم ناخجسته می کرد(چون از طریق سایت فقط نمره جند درس اعلام شده بود) خلاصه بگذریم که تا رسیدم پای میز آقای مدیر گروه و دیدن کارنامم چی بهم گذشت اما خــــــــــــــــــــــــب خیلی خیلی به خیر گذشت چون درسی که 200% درصد گفتم می افتم و نمره ی خوبی آورده بودم...البته از افتادن نمی ترسم اما از یه چیز دیگه می ترسیدم که سر رفیق بیچارم اومده بود و کلــــی بهش خندیدیم بله مشروووووووووووووووووووووووووووووووووطیت.....منظورم دوران مشروطیت نبودا یه چیزی بالاتر از اون...خلاصه رفیقم که کلی آتو از ما داشت و جلو بچه ها واسه مزاح اونارو بیان می کردند امروز جرات نداشت سر به سر من بذاره چون سریع بهش می گفتم احوال خانم مشروطی چند رقمیه(البته فقط وا3 شوخی و نه مسخره) آقا رفتیم بانک واسه واریز پول...سر صبر نشسته بودیم تا نوبتمون برسه که یهو یه خانمه مثل رغد و برق 420 ولت کنار من ظاهر شد و گفت: قصد داره چکشو نقد کنه اما صندوقدار ازش کارت شناسایی می خواد، بهم گفت می تونم لـــــــــــــــــــــطف کنمو به جاش چکو نقد کنم یه نگاهی به مبلغ چک انداختم 2 میلیون تومن بود یه نگاهیم به رفیق شفیق فرمودم که خودشو زد به کوچه علی چپ(که آخرم من یکی نفهمیدم کدوم کوچه و خیابونه) فهمیدم بله با این حرکت فاز داده که مختار خودتی....گفتم خانم شرمنده من به اندازه کافی مشغله دارم ...شروع کرد آیه نازل کردن...منم قبول کردم...خلاصه چکو نقد کردمو بهش دادم....اما بعد وقتی موضوع به بچه ها گفتم متهمم شدیم...آقا سرتونو درد نیارم اگه تا 2-3 ماه دیگه از من خبری نشد......کمپوت یادتون نره باشه؟!؟!؟!؟منم سعی می کنم اونجا واستون نامه بنویسم...راستی یه موضوع خنده دار دیگه...فعلا تو خماریش بمونین یه شیطنت کردم امروز که نزدیک بود دودمانمو به باد فنا بده(آخه با مدیر گروهم آدم شوخی می کنه اوووووووووونم با این)
ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
بی تو خاکسترم...بی تو... ای دوست اما من آن خاکستر هم نیستم که شاید روزی امید بر دمیده شدن در آن باشد و آتشی پنهان دوباره از آن سو سر برآورد و دگر بار شراره های رقصانش را بدست باد بسپارد و زندگی از سر گیرد اما من آن خاکستر هم نیستم... بی تو...ای دوست حتی مرده ای که امید نُشوری هست به روزی که تنها، دانای جهان می داند حتی آن نیز نیستم خواستم بگویم...هیچم اما هیچ هم نشانی است از چیزی که هست ولی نشان از نبودن دارد من هر آنچه هست اما نیست نیز، نیستم بی تو...بی تو... ای دوست...!
تو رفتی وبی تو تمام خاطره هامان ز مرگ می نالند! و اشک های زلالم ز چشمهای سیاهم هنوز می بارند! تو رفتی و بی تو سحر شد و تکرار اذان شد وافطار و چای داغ و دو خرما که نذر می دادند!
امشب آن حسرت دیرینه من
شب سردی است و من افسرده
این روزها با هرکه دو ست می شوم
احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم که دیگروقت خیانت است.....
وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
خیلی وقت بود که دیگه واسه شروع دوباره انگیزه نداشتم انگار سرنخ این وبو گم کرده بودم که چهارشنبه با دیدن بچه ها دوباره پیداش کردم...روز خیلی خوبی بود من با بچه ها دوباره مثل قدیم دور هم بودیم گل گفتیم و گل شنیدیم...اخلاق بچه ها هیچ تغییری نکرده بود و این کلی بهم حال داد. راستی امشب یه چیزی رو کشف کردم بین خودمون باشه ولی فهمیدم آدم بی شعور دوروبرمون خیلی ریخته شرمنده اینقدر رک میگما اما خب می گم تا بدونید که به ظاهر آدما اصلا اعتماد نکنید خصوصا جنس خبیث مخالفو.....حالا از ما گفتن و از شما نشنیدن.....
وامانده و درمانده تر از من... مي شناسي اي دوست؟ من نه دانا هستم . نه زاهد. ونه عاشق پيشه. جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ. رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ. من دلم مي خواهد... دلم ميخواهد... كه جدا باشم از اين بدكاره. هرچند... ميدانم كه جدا از او من... من... دگر من نيستم. مي داني؟ سنگ،بهتر ز من است. به چه تشبيه كنم؟ شايد كه به اين دل قطره اي نور بتابد از يار. كه مگر راه نجاتي بنمايد من را. مي داني؟ بي سوادم،جاهلم،نادانم به پريشاني خود معترفم.
|
About![]()
نفر اول نسرين خجالتي 25 ساله عاشق قورمه سبزي و رنگ آبي هستش Archivesمهر 1390شهریور 1390 دی 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشيو Authorsساحلشقایق زهرا نسرین |